اردوی خیرود کنار ، تلخ یا …..
چهارشنبه, خرداد ۸, ۱۳۸۷ ۱۹:۴۷ توسط: مرتضی پورمیرزایجنگل آموزشی خیرود کنار
دومین اردویی که ما رو بردن …..
نمیدونم از کجا شروع کنم….!؟
صبح جمعه هفته ی پیش قرار بود ساعت ۷ آموزشکده باشیم.ولی ما بچه های تهران ساعت ۷ هنوز تو مترو بودیم.ساعت ۸/۳۰ رسیدیم در حالیکه اتوبوس داشت راه میوفتاد.سریع سوار شدیم.
در آخرین روزهای درسمون تو آموزشکده ، دنبال خاطرات جدید!
سفر ما از جاده چالوس شروع شد.جاده ایی که حداقل من یکی کلی باهاش خاطره دارم.اولین توقفمون قبل از تونل کندوان بود.دکتر اعتماد(استاد درس جنگل) شروع کرد به توضیح دادن در مورد جوامع اورس و زربین.
سوار شدیم و راه افتادیم.دیگه اتوبوس توقفی نداشت تا رسیدیم نزدیک دریا. اونجا آقای شریفی (مسئول اردو) پیاده شد تا یه چیزهایی برای ناهار بخره.۲ تا از بچه ها(بابک و یونس) هم که تا حالا دریا رو ندیده بودن رفتن دم پنجره و ذل زدن به دریا.صحنه ی جالبی بود.فکر نمیکردم کسی هم باشه که دریا رو ندیده باشه!در واقع ما آدمها همیشه یه چیزهایی رو داریم که بقیه حسرتشو دارن ولی ما ….. همیشه نا شکریم!
بگذریم.اتوبوس راه افتاد و حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدیم به خوابگاه.خوابگاه در اصل در مالکیت دانشکده منابع طبیعی کرجه که برای ما کرایه شده بود.اتوبوس اول دم در وایساد و پس از چند دقیقه وارد محوطه شد.شاید من تنها کسی بودم که با این محوطه خاطره داشت! هر چند این تنهایی زیاد طول نکشید!
کوله هامون رو برداشتیم و بسمت خوابگاه راه افتادیم.شاید چیزی که بیشتر از همه توی خوابگاه جلب توجه میکرد اسم بچه های ورودی ۸۴ آموزشکده خودمون بود که پارسال اینجا اومده بودن.روی دیوارها، تختها و ….. همه جا اسمشون بود!
ناهار کنسرو بود.خوردیم و بعد نماز به سمت جنگل راه افتادیم.دکتر اعتماد هم با اون سرعتش جوری بالا میرفت که همه کم اوردن! بعد مدتی فهمیدیم که اصل کاری رو جا گذاشتیم! آب. بعد یک ساعت پیاده روی و گوش کردن به توضیحات دکتر اعتماد دیگه نای بالا رفتن نداشتیم.دکتر گفت هر کی میخواد برگرده.تقریبا ۲ دسته مساوی شدیم.من هم برگشتم پایین و منتظر شدیم تا همه بیان و بریم لب ساحل….

حدود یک ساعت بعد بچه ها برگشتن.نزدیک غروب بود که سوار اتوبوس شدیم و بسمت دریا راه افتادیم.توی اتوبوس به درخواست بچه ها من گوشیم رو وصل کردم به ضبط ماشین و آهنگ پخش کردم.آهنگ دریا!
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق! میکنی دوباره گمراهم…
همین مقدمه کافی بود تا وقتی اتوبوس وایساد و من و بابک به سمت دریا راه افتادیم.وقتی صدای موجها رو شنیدیم.وقتی که چشهامون به موجها افتاد.بی اختیار چشم هامون خیس بشه.ساحل صخره ایی بود روی یه سنگ نشستیم.بابک بهم گفت آهنگ بذار و من گذاشتم .
از کرخه تا راین….

نور قرمز غروب روی آب افتاده بود و خاطره هام روم زنده میکرد.صدای موج ….حالا اون رو میشنیدم.
فقط چند دقیقه اونجا بودیم که به درخواست بچه ها آقای شریفی گفت که بریم تا یه ساحل شنی پیدا کنیم.رفتیم یه جای دیگه و تا تاریکی اونجا بودیم.بعدشم برگشتیم خوابگاه.
شام خوردیم و نماز بعدشم همه رفتیم توی محوطه زیر انداز انداختیم.بازهم آهنگ گذاشتم.لنگه کفش!
یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
یه لحظه هم نگاش نمیکرد ….
نمدونم چرا جو اونشب اونجوری بود! اول بچه ها دور هم بودن ولی بعد…
هر کی رفت یه گوشه تنها نشست.البته از مشکل ۲-۳ تا از بچه ها خبر داشتم ولی بقیه چشون شده بود؟ اون ۲-۳ نفر هم نمیدونم چرا امشب یاد مشکلاتشون افتاده بودن.خودم هم استثنا از اونا نبودم ولی ….
جو عجیبی داشت اون شب!
ساعت ۱۲ رفتیم تو البته بعد اونهمه ناراحتی که اون روز تو سر بچه ها افتاده بود همه یه چیزی لازم داشتن… تغییر جو!
یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود.باز هم گوشی من! ولی دیگه آهنگهای چاووشی و … نه! بچه ها آهنگ بلوتوث میکردن من پخش میکردم!
از بندری و کردی و گیلکی گرفته تو هر جور آهنگ خز و خیل رَپ!
تا ساعت ۲/۳۰ برنامه ی تغییر جو به راه بود! ماشالله بچه ها هم خسته نمیشدن! انگار نه انگار اینها همون افسرده های چند دقیقه پیش بودن! خلاصه یه سره وسط بودن و انواع حرکات موزون رو انجام دادن!
….
صبح ساعت ۷ بیدار شدیم.چشتون روز بد نبینه سر هر کسی یه بلای اورده بودن! یکی پاهاش و یکی دستهاش رو به تخت بالایی بسته بودن!صورت بعضی ها رو با زغال سیاه کرده بودن و کارهایی دیگه ایی که نمیشه گفت!!!!!!
اولین مقصدمون توی روز دوم مرکز اصلاح بذر بود.که دستگاههای خارج کردن بذر از مخروط و این چیزها رو دیدیم.بعد رفتیم جایی که بذرها رو میکارن….نهالستان!
تازه رسیده بودیم که بچه های دانشگاه آزاد سواد کوه هم رسیدن.کلاسمون با اونا برگزار شد.البته بودنشون مفید بود چون دور و بر دکتر اعتماد رو شلوغ کردن و ما هم میتونستیم بریم اون پشتها بشینیم استراحت کنیم!
بعد از نهالستان برگشتیم خوابگاه و بعد از نهار و نماز ساعت ۴ به سمت تهران راه افتادیم.البته به خاطر مشکلاتی که تو را پیش اومد.ساعت ۱۰/۳۰ رسیدیم کرج.چون بچه ها گفتن نمیتونن برن تهران و مترو نیست آقای شریفی با چند تا تماس تونست اجازه ی خوابیدن ما رو توی خوابگاه بگیره.به دخترا هم توی سوئیت های آموزشکده جا دادان.سفر ما به خوابگاه ختم شد! تا اینهم یک خاطره ی فراموش نشدنی دیگه باشه!
والسلام

امتیاز دهید!
Seshanbeh.com
