سفر کارورزی _قسمت آخر-

از جالبترین نکات روز آخر سحر خیز شدن بچه ها بود! صبح زود همه بیدار شدن.خیلی زود هم وسایلها جمع شده بود و داشتن کوله ها رو میبردن تو اتوبوس! به قول میثم تازه وقت شروع شدن کارورزی بود!
…کار خاصی نداشتیم تا فکر کنم ساعت ۱۰ که قرار بود مدیر کل محیط زیست اصفهان برامون صحبت کنه.تا اون موقع تو اداره کل میچرخیدیم دنبال اطلاعات در مورد مناطقی که دیده بودیم.صحبتهای آقای مدیر کل هم صحبتهای معمولی بود که میشد حدس زد.
…بعد از سخنرانی هم دکتر سعید پور باهامون خداحافظی کرد و ما به سمت باغ پرندگان اصفهان حرکت کردیم.میشه گفت جای جالبی بود! بعد از اون جا هم دکتر میگونی کمی برامون صحبت کرد و ایشون هم باهامون خداحافظی کرد. بعد حرکت به سمت تهران.
…در واقع روز آخر چیزه خاصی نداشت.ناهار هم توی یه رستوران خوردیم.توی راه هم چیزی نداشتیم.یه سری بچه ها تو اصفهان ازمون جدا شده بودن و حالا اتوبوس خلوت بود.دم غروب،روز آخر و جدایی که خیلی نزدیک بود!
…اتوبوس از اتوبان قم وارد جاده ی رباط کریم شد.اولین کسی که پیاده شد یونس بود.وقتی پیاده شد بغض کرده به اتوبوس نگاه میکرد.ما ها که هنوز تو اتوبوس بودیم باورمون نمیشد! اتوبوس حرکت کرد ولی یونس … نه!
…دیگه هوا تاریک شده بود.هر کی یه گوشه بود و برای خودش شعر میخوند! باورمون نمیشد که ۲ سال انقدر زود گذشته باشه!
…اتوبوس رسید به شهریار.همه آماده پیاده شدن بودیم.بچه ها ی تهران باید پیاده میشدن.بقیه هم میرفتن آموزشکده.همه چیز داشت عادی میگذشت تا اینکه ناصر زد زیر گریه.۲ بار تجربه ی خداحافظی رو داشت.سربازی و دوره ی کاردانی قبلیش.
کسی حرفی نمیزد فقط همدیگه رو نگاه میکردن و بغل میکردن…..

از اتوبوس پیاده شدم.بچه ها هم پشت سر هم یکی یکی پایین اومدن.هادی، میثم، بابک، حسین، فرهاد، شهرام،دخترها.
۲ روز بود که بابک دعوا کرده بودم و با هم حرف نمیزدیم! ولی اونموقع… وقتی از اتوبوس اومد پایین همدیگه رو بغل کردیم و زدیم زیر گریه… تمام خاطراتم  تو این ۲ سال از ذهنم گذشت.از سفر اولمون به کویر که دوستیمون شروع شد،امتحانهای ترم اول،درخت توت و امتحان گیاهشناسی،استخر آموزشکده و درس خوندنا(!)،تقلبهای از راه دور!،سفر خجیر،کلاسهای پیام نور،چیتگر رفتنها،جشن دانشجویی،سفر دوممون به کویر،خیرود کنار و ساحل دریاش و یک هفته کارورزی که به خاطره ها ملحق شده بودن.
یه مدت انقدر با بابک بیرون میرفتیم حدود ۲ ماهی اون رو بیشتر از خونوادم  میدیدم! یادش بخیر اون روزا قشنگترین روزای عمرم بود.بااینکه خیلی سرم شلوغ بود ولی از تک تک لحظاتش لذت میبردم.یادمه فقط شنبه ها صبح خونه بودم.کلاسهای آموزشکده،کلاس ICDL، کلاسهای پیام نور،تدریس خصوصی و کارهای انجمن یوزپلنگ ایرانی.وقت سر خاروندن هم نداشتم!
بگذریم.بعد چند قیقه گریه از هم جدا شدیم.دیگه همه پیاده شده بودن.اتوبوس حرکت کرد.تازه فهمیدم یونس چه حسی داشت!تازه اون تنها بود و ما ….
همین جور که اتوبوس داشت میرفت بچه ها از تو اتوبوس برامون دست تکون میدادن…
بهروز ، ناصر،سعید،حمید حیدری،مجتبی خاکپور و…
هنوز اون صحنه جلوی چشامه.اتوبوس حرکت کرد انگار آموزشکده داشت ازمون دور میشد! بدون هیچ تردید و شکی! انگار بودن ما براش فرقی نداشت!
دیگه همه چی تموم شده بود!
…کمی جلوتر همه سوار ماشین شدیم . من ،هادی،حسین و فرهاد.وسطهای راه بودیم که حمید بخشی بهممون sms داد گفت که رسیده خونه(منطقه ی …!).ماشین که رسید آزادی با بچه ها خداحافظی کردم.دقیقا ساعت ۱۰ شب بود.یکی از فامیلهامون زد.اولین خبر بد بعد کارورزی رو بهم داد! فکر نمیکردم انقدر زود بعده ۱ هفته بیخیالی همه چی به حالت قبلی برگرده! بازم …
بعد اون تماس حدود ۱۰٫۳۰ بود که رفتم ماشین بگیرم.ماشین نبود.مجبور شدم برم آریا شهر،از اونجا میدون نور و ….
باید یه ماشین دیگه سوار میشدم تا میرسیدم خونه.ماشینی گیرم نیومد جز پیکان وانت!
پشت وانت سوار شدم.نشسته بودم و به مناظر تهران نگاه میکردم.وانت تو اتوبان ستاری باسرعت حرکت میکرد و من به اون هفته ایی که گذشت فکر میکردم و ستاره هایی که دیگه بالای سرم نبودن!

پایان.

—————————————
اینم از سفرنامه ی کارورزی.سفری که زیبا بود!
یه قسمت مونده که مربوط به کارورزیه ولی سفرنامه نیست.سعی میکنم  تا آخر هفته بذارم.

دیدگاهی بنویسید

:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: