سفرنامه پارک ملی کویر -۱-
جمعه, اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۰ توسط: مرتضی پورمیرزایامسال هم مثل سال گذشته عید رو رفتم کویر و بازهم ماشینمون پیکان وانت بابام بود! اما، امسال سفرش کاملا متفاوت با پارسال بود:
روز ۶ فروردین روز حرکتمون به سمت پارک ملی کویر بود.ساعت ۹ صبح پیشوای ورامین با بچه ها قرار داشتم.بابک طبق معمول دیر کرد!خلاصه بعد از خرید حدود ساعت ۱۰ از پیشوا خارج شدیم و به سمت پاسگاه مبارکیه حرکت کردیم.هوا نسبتا خوب بود.نه سرد، نه گرم.
پاسگاه مبارکیه: تغییر خاصی نکرده بود.فقط از پارسال تا حالا یه دکل سپاه اضافه شده بود.اونجا زیاد معطل نشدیم.اسم هامون رو پرسیدن و خیلی راحت وارد منطقه شدیم.فقط موقع ورود مامور سپاه بهم گفت: تا ۳۵ کیلومتر توقف نکن و از جاده هم به هیچ وجه خارج نشو! منم گفتم:چشم!
…یونس جلو نشسته بود و بقیه(بابک، حمید و بهروز) پشت وانت بودن.بعد از ۳۵ کیلومتر یه جا توقف کردیم تا یکم اطراف جاده رو ببینیم.
نکته:بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، سپاه این روزها شده ناجی محیط زیست! درسته که سر و صداش موجب ترس حیات وحش میشه. ولی اینکه هر کسی نمیتونه وارد منطقه شه، وقتی حفاظت مامور های سازمان انقدر ضعیفه…
…یه جاهای که تو سرازیری بود ماشین رو خاموش میکردیم.یکم هول میدادیم یکم میشستیم! به قول بچه ها سوخت سبز!
…نزدیک قصر بهرام شدیم.خاطرات جالبی اونجا نداشتیم.بر خلاف انتظارمون اونجا خیلی شلوغ بود. شاید ۲۰ تا ۳۰ نفر بازدید کننده اونجا بودن.بعضی ها هم که بلند آهنگ گذاشته بودن و …. محیط بان آقای شاه حسینی بود.فکس مجوزمون نرسیده بود دستش.ولی قرار شد بیسیم بزنه و بپرسه.
…وسایلمون رو بردیم تو اتاقی که بهمون داده بودن گذاشتیم.آقای شاه حسینی اومد گفت:”مجوز شما رسیده گرمسار ولی شما حق رفتن به سیاه کوه ندارین!فقط میتونید بین قصر بهرام، حرم سرا و کاروان سرای عین الرشید حرکت کنید.چون مجوز شما واسه اینجاست!” ما هم که حالمون گرفته شده بود، هر چی گفتیم بابا ما درخواستمون رو واسه اونجا نوشتیم! گفت همینی که هست!
…قرار بود ۱۱ فروردین بعد از ظهر خونه باشیم.یکی از بچه ها به خانوادش نگفته بود که موبایل اونجا آنتن نمیده.با آقای شاه حسینی صحبت کردیم قرار شد فردا ما رو تا یه جا ببره که موبایل آنتن بده.
…باید از جاده سنگفرش میرفتیم.یه جایی بود که چند تا سنگ چیده بود روهم.فقط اگه اونجا می ایستادی موبایل آنتن میداد! صحنه خنده داری بود! من هم رفتم چند تا عکس بگیرم:



عصر همون روز هم که آقای شاه حسینی برای گشت میرفت منو با خودش برد.خدا خیرش بده! یه موتور ۴۰۰ از شکارچی گرفته بود و تا میتونست سرعت میرفت! من هم که مشغول عکس گرفتن بودم و اون رو نگرفته بودم! یه دفعه هوس پرش کرد بدون اینکه چیزی بگه از جاده خرج شد و با تمام سرعت رفت بالای یه تپه!
یهو دیدم خودم رو هوا دارم پرواز میکنم و شاه حسینی و موتورش اون پائین هستن!!!!!
به قول یکی از دوستام، یا باب الحوائج!
خلاصه شانس اوردم که رو کمر شاه حسینی فرود اومدم! و باید اعتراف کنم حرفه ایی بود و موتور سواریش حرف نداشت!
…روز بعد به گشت زنی در اطراف عین الرشید پرداختیم و ۲ تا میش و ۱ بره دیدیم.جالب بود! زیاد از ما نمی ترسیدن.انگار نه انگار ما آدمیم!
ادامه دارد….
——————-
میدونم خیلی دیره.ولی الان وقت کردم آمادش کنم!




امتیاز دهید!
Seshanbeh.com

حسین گفته است :
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۲ ب.ظ
خوش به حال دلت
مهرگان گفته است :
اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۹ ب.ظ
زیبا بود و عالی.
موفق باشید