روزهای بعد خیلی عادی گذشت…
یه روز هم مدیر کل استان سمنان اومد که هر چی سعی کردیم باهاش مصاحبه کنیم نشد!
…یک شب سرد کویر، که نم نم بارون هم میومد.باد شدیدی میومد.
شام سیب زمینی ذغالی داشتیم با سس گوجه! رفتیم رو پشت بوم قصر و شام خوردیم.بعدش همون جا رو زمین دراز کشیدیم و آسمون رو نگاه کردیم.هوا ابری بود.ولی از پشت ابر هم آسمون کویر یه صفای دیگه داره!
…ماشین خراب بود.
غذا داشت ته می کشید.
موبایل آنتن نمیداد.
۱۱ فروردین بود و ما به خونه گفته بودیم عصر یازدهم خونه ایم.
سیل هم کل جاده رو برده بود و کسی به قصر نمیومد!
خلاصه هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم! به سرباز محیط بانی که اونجا بود گفتیم بی سیم بزنه گرمسار شماره پدرم رو بده تا اون به خانواده بقیه خبر بده که ما زنده ایم و بیاد ماشین رو ببره.وقتی بی سیم زد آقائه از اونور گفت فردا و پس فردا که ۱۲-۱۳ فروردین تعطیله.۱۴ فروردینم که جمعه است.پدرش میتونه ۱۵ فروردین مجوز بگیره بیاد تو منطقه! منم گفتم:”نمیخواد زنگ بزنی!”
…
۱۲ فروردین بود.هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم.همین جوری نشسته بودیم و در و دیوار رو نگاه میکردیم!
فقط منتظر بودیم.نمی دونم چی؟ ولی فقط منتظر بودیم! کاری هم نمی تونستیم انجام بدیم.ناهار نون خشک ریز ریز خوردیم! فکر کنم میخواستیم بخوابیم که یکی در زد.یکی از توریستها بود.با ۴ سیخ جوجه کباب! یه بطری نوشابه خانواده و چند تا نون سنگک!
وای چه صحنه ایی بود! میخواستیم بپریم تو بغلش! بعد از این اتفاق ۵ نفری رو به قبله نشستیم و چند صدم ثانیه دعا کردیم و بعد…. حمله!
عصر از آقای شیرین بیان(سرباز محیط بان) خواستیم یک نفرمون رو با موتور تا یه جا ببره که موبایل آنتن بده و بتونه به خانواده ها زنگ بزنه.خوب بیش از ۲۴ ساعت دیر کرده بودیم! اما نبرد!(دلیلش رو توی پست آینده میگم!)
…قضا بشدت جیره بندی شده بود.تونسته بودیم یه نصب نون سنگک و ۲ تا تخم مرغ واسه شام نگه داریم.فکر کنید ۵ آدم گرسنه و ۲ تا تخم مرغ! اصلا نفهمیدیم چی شد!!!!!
بعد شام رفتیم بیرون.آقای محمدی از مسئولین بسیار محترم پارک با پیکاپ اومده بودن.ازش پرسیدیم کی برمیگردی؟ ما رو ببر.ماشین رو همین جا میذاریم.گفت من فردا میرم.مشکلی نیست میبرمتون.فردا ۱۳ فروردین بود.
قبل از خواب بابک رفت بیرون و وقتی برگشت گفت:”بچه ها! پیکاپ نیست!”
بله! جناب محترم ما رو گذاشته بودن و رفته بودن….
…صبح شد.واقعا دوست نداشتیم از زیر پتو بیایم بیرون! رفتم از شیرین بیان پرسیدم تا مبارکیه چقدر راهه اگه بخوایم پیاده بریم.گفت حدود ۱۱ ساعت.به بچه گفتم وسایل رو جمع کنید پیاده راه بیفتیم! اینجوری موندن فایده نداره.بچه ها شروع کردن به جمع کردن وسایل.منم رفتم یکم با ماشین ور برم شاید فرجی شه!
صدای بوق شنیدم! توجه نکردم،با اینکه آشنا بود! بازم صدای بوق! برگشتم… یا باب الحوائج! پدرم بود! همراه با پدر بابک مجوز گرفته بودن و اومده بودن تو منطقه.
…اونا هم خیلی رو ماشین کار کردن ولی فرجی نشد.بعد ۱ ساعت چند تا نیسان و ۱ لندرور برای ۱۳به در اومدن قصر(در مرد اینا بعدن توضیح میدم)با اونا صحبت کردیم قرار شد غروب که برمیگردن ما رو بکسل کنن.البته به ازای دریافت مقادیری پول.
…اونروز ناهار اونا به ما قورمه سبزی دادن! واقعا ناهار سیزده به در خاطره انگیزی شد!بعدشم ۱ تا ۲ ساعت فوتبال بازی کردیم!
…دم غروب با ذوق و شوق زیاد سوار ماشینها شدیم.فقط میخواستیم از اونجافرار کنیم!
لندرور ماشین ما رو بکسل کرده بود.من و حمید بخشی با هم پشت یه نیسان بودیم.همین که ماشین شروع به حرکت کرد…انگار قلبم وایساد! حسرت موندن یه شب دیگه تو قصر تو قلبم شکل گرفت…
بی خیال! سفر جالبی بود.اما مهم درسهایه که به ما یاد داد.مخصوصا تو اون شرایط سخت و استثنایی! اصلا حوصله ی نوشتن این سفرنامه رو نداشتم و چون بی حوصله نوشتم مطمئنن خسته کنندست.احتمالا آخرین سفرنامه ایی بود که نوشتم.از این به بعد تو وبلاگ شخصیم می نویسم. سفرنامه تموم شد.اما حرفهایی مونده که لازمه زده بشه.ولی تو یه پست جدا! شاید جالبترین قسمتش دلیل خراب شدن ماشینمون باشه که کلی رو دستم خرج گذاشت!
خوش باشید.
Tags: سفرنامه, پارک ملی کویر
خوب بود که
این چه حرفیه میزنی
فقط چند تا غلط املایی داشتی
همین جا بقیشو بنویس( چرا محیط بانه نبردتون و…)
همه که آدرس وبلاگ شخصیتو ندارن
مرتضی:
اون رو که حتما اینجا می نویسم.گفتم از این به بعد…
پست بعدی ۱۰۰% ربط به محیط زیست داره.باید اینجا نوشته بشه.