Archive for the ‘داستان’ Category

داستان شکار آخرین ببر ایران

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۸۸

مطلب جالبی رو در مورد داستان شکار آخرین ببر در وبلاگ اشک های طبیعت خوندم که پیشنهاد میکنم.شما هم بخونید.

کسی که داستان مرگ آخرین ببر مازندران را بازگو می کند پیرمرد ۸۲ ساله بلند قامتی است که گذشت زمان نتوانته است پشت او را خمیده کند.چشمان سبزرنگی دارد. موهای صورتش یک دست سفید شده اند و با لهجه کردی کرمانجی صحبت می کند.
“شیرمحمد” از شکار آخرین ببر ایران می گوید: ” آن موقع که ما ببر را شکار کردیم….
ادامه متن…

و اینست اشرف مخلوقات!

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۸۶

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است فشرده کنیم و هر صد میلیون سال را یک سال در نظر بگیریم.
در این صورت کره زمین مانند یک فرد ۴۶ ساله خواهد بود.
هیچ اطلاعی در مورد ۷ سال اول زندگی این فرد وجود ندارد و در مورد سالهای میانی او اطلاعاتی کم و بیش پراکنده ایی داریم اما این را میدانیم که در سن ۴۲ سالگی گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کردند اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یک سال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن ۴۵ سالگی به چشم خود دید و تقریبا ۸ ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد. در اوایل هفته ی پیش میمونهای آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند. و آخر هفته ی گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت. انسان فقط حدود ۴ ساعت روی زمین بوده! و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است! بیش از یک دقیقه ازانقلاب صنعتی نمیگذرد! و حال ببینید که انسان در این یک دقیقه چه بلایی سر این بیچاره ی ۴۶ ساله آورده. او طی ۴۰ دقیقه ی بیولوژیکی از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته.او خود را به نسبت سر سام آوری زیاد کرده و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض کرده است.مالهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است.
و حال همچون کودکی معصوم و بی تقصیر ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه میکند.

و اینست اشرف مخلوقات!

                                                                                       با تشکر از خانم رویا سرمدی

عجب زندگی سختی دارد این یوز

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۸۶

مقاله ی قشنگ زیر رو که به قلم زیبای دکتر اسماعیل کهرم و بر مبنای مشاهدات در پارک ملی سرنگیتیه تانزانیاست با توجه به این نکته بخونید که:
پارک ملی سرنگتی فقط ۱۵ کیلومتر مربع وسعت دارد که در آن ۵ هزار قلاده یوز زندگی می‌کند. در سراسر این پارک، و مناطق مجاور مانند «ماسائی مارا» و «امباسالی» زمین پوشیده از انواع جانورانی است که طعمه بالقوه یوزپلنگ محسوب می‌شوند. با این‌همه زندگی یوزپلنگ در دشت‌های سرنگتی سخت است.”

تلاش برای بقا:
یوز مادر در حال لیسیدن توله خود بود. تازه بچه‌ها غذا خورده بودند و احتیاج به تیمار و نظافت داشتند. دهان خون‌آلود موجب انتشار رایحه خون در دشت می‌شد. جانوران درنده سرگردان مانند شیرها را ممکن بود جلب کند. مادر با حوصله تمام کار نظافت ۳ توله را به پایان رساند. بچه‌ها شنگول از سر و کول مادر بالا می‌رفتند. دم او را گاز می‌گرفتند و از پشت او سر می‌خوردند و به زمین می‌افتادند. مادر با کمال صبر شیطنت بچه‌ها را تحمل می‌کرد. حدود ۸ هفته از تولد بچه‌ها می‌گذشت و تا ۱۸ ماهگی که مستقل می‌شدند راه زیادی را باید طی می‌کردند.
با آن‌همه خطری که در انتظار آنها بود و شاید هیچکدام به سن استقلال نمی‌رسیدند. لانه در پای تپه کوچکی قرار داشت و به خوبی استتار شده‌بود. بعد از مدتی مقابل چشم توریست‌ها که از فاصله ۵۰ متری و از داخل اتومبیل بدون سقف آنها را نظاره می‌کردند بچه‌ها خوابیدند. مادر به آهستگی برخاست. پاها و دستهای بلندش را راست کرد.دست‌ها را جلو گذاشت. شانه‌ها را پائین داد و انتهای بدن را به بالا کشید. حالتی شبیه خمیازه. خستگی در رفت و خود را برای کار آماده کرد. پر کردن ۴ شکم (۳ توله و خودش) کار سنگینی بود.مادر از لانه بیرون آمد. گردن کشید و چشم‌ها را مانند تلسکوپ به افق دوخت. دشت از وجود موجودات گوناگون مواج بود. ولی مادر به‌دنبال طعمه دلخواهش بود؛ غزال تامپسون. نوعی آهو که در سرعت و تغییر مسیر دادن همراه یوز تکامل یافته است.
این ۲ در طول زمان با هم مسابقه داده‌اند و سرعتشان به مرور زیادتر شده. حالا تفاوت بردن و باختن برای غزال مرگ و زندگی است و برای یوزپلنگ گرسنگی یا سیری خودش و توله‌ها. تلسکوپ خدادادی را به کار برد و یک دسته غزال را در دو سه کیلومتری پیدا کرد. آهسته به طرف گله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه به نزدیکی گله رسید. ناگهان روی زمین خم شد و خزید، به طرف گله پیش رفت. هدف از این خزیدن نزدیک شدن به فاصله ۳۰ تا حداکثر ۱۰۰ متری غزال‌ها بود.او می‌دانست که اگر غزال‌ها او را قبل از فاصله ببینند، امکان صید نخواهد داشت. او باید حتی‌المقدور خود را به طعمه نزدیک می‌کرد. همین کار را هم کرد. پشت بوته‌ها به صورت خزیده به جلو رفت. احساس می‌کرد گله متوجه حضور او شده، از این‌رو بی‌حرکت ایستاد.
حتی دست راست خود را که بلند کرده بود به زمین نگذاشت. او می‌دانست که کوچک‌ترین حرکت‌ از جانب او توجه گله را جلب می‌کند. گله آرام گرفت او را ندیده بودند. چند قدم دیگر به جلو حرکت کرد. نقطه‌های روی پوستش شکل بدن او را می‌شکست و تشخیص طرح بدن او برای گله غیرممکن بود. مجددا بی‌حرکت ایستاد. زاویه حرکت خود را در امتداد غزال قرارداد. کمی خود را به زمین نزدیک کرد. دست‌ها و پاهایش جمع شدند و ناگهان به‌طور انفجاری به حرکت درآمدند. حال دیگر گله غزال با هم به حرکت در‌آمدند. ۲۰ تایی بودند. حدودا ۵۰ متری فاصله بین یوز و غزال به سرعت کم می‌شد.۶ ثانیه از حرکت یوز گذشته بود و حال سرعتش بالای ۶۰ کیلومتر در ساعت بود. ۵ ثانیه بعد سرعت به بیش از ۷۰ کیلومتر رسید و نزدیک آخرین غزال گام بر‌می‌داشت. مادر، این غزال را نشان کرده بود. سنگین و آهسته‌تر از دیگران بود. در ۲ قدمی غزال، ناگهان یوز سرعتش به‌شدت کاهش یافت و غزال جان به‌در برد. یوز حدود ۶۰۰ متر دویده بود و دیگر توان نداشت که با‌ آن سرعت ادامه دهد. پره‌های بینی‌اش به شدت باز و بسته می‌شد، تا هوای کافی به شش‌هایش برساند. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. به آهستگی بازگشت و پشت بوته‌ای نشست. مدت‌ها نفس نفس می‌زد تا آرام گرفت و روز از نو و روزی از نو. عجب زندگی سختی است زندگی یوز. تنها هر ۵ حمله یک‌بار موفق به شکار می‌شود.خسته از جای برخاست. این بار یک گله «گنو» نزدیک شدند. چند کره کوچک با آنها بود. طعمه خوبی بودند. روی زمین خزید و به گله گنو نزدیک شد. باز هم با زحمت فاصله را کم کرد. در جهت خلاف حرکت باد حرکت می‌کرد. تا بوی او به گله نرسد. و باز هم ناگهان از جایش جهید. این بار سرعت کمتر طعمه موجب شد که زود به یک کره برسد. روی کره گنو پرید و او را به زمین زد. یوز گلوی کره گنو را فشرد. خودش هم از راه دهان نمی‌توانست تنفس کند ولی بینی پهن و عمیق او قادر به تأمین هوای شش او بود.

زندگی سخت یوز
وقتی که کره گنو بی‌حرکت شد، یوز سریعا شروع به بازکردن حفره شکمی حیوان کرد. جگر، قلوه، و شش را باید سریعا ببلعد. فرصت کم است. اتومبیل سرباز توریست‌ها به یوز و طعمه‌اش نزدیک شد.
 فاصله ما فقط ۶۰ یا ۷۰ متر بود. ناگهان سر و کله ۵ کفتار از دور پیدا شد. این‌ها به زودی دریافته‌اند که اتومبیل توریست‌‌ها وقتی متوقف می‌شود شکاری در گرفته است و برای بدست آوردن طعمه به آن طرف هجوم می‌برند. ناگهان یوزپلنگ که با آن زحمت شکار را به زمین زده بود، توسط کفتارها احاطه شد. جنگ را باخت و صحنه را خالی گذاشت. جانش در خطر بود. کفتارها در ۱۵ دقیقه حتی استخوان‌های کره گنو را بلعیده بودند.
 آنچه را که نتوانسته بودند ببلعند، مانند دست و پا و سم یا جمجمه گنو را از بدن جدا کردند و با خود بردند. تنها یک کله بزرگ خون آلود روی زمین باقی ماند، که آن‌هم به‌زودی توسط باکتری‌ها محو می‌شد!  عجب زندگی سختی است زندگی یوز. هنوز گرسنه بود و باید برای خودش و توله‌هایش غذا بدست آورد. باز هم باید از ابتدا شروع می‌کرد. دوباره همه چیز باید تکرار می‌شد. خزیدن روی سینه تا نزدیکی‌های طعمه‌هایش رفتن و ناگهان یک حرکت انفجاری و گام‌هایی که هر کدام ۷ متر طول داشت و در تعقیب غزال تامپسون. گله مجددا رم خورده بودند. فاصله هر آن نزدیک‌تر می‌شد. تقریبا درست سر یک غزال فرّار رفت. باز هم غزال برای جان فرار می‌کرد و یوز برای نان او را تعقیب. هرچند اگر به همین منوال پیش می‌رفت، تلاش یوز هم برای نان تبدیل به تلاشی برای جان می‌شد.
در حملات متناوب خستگی شدید می‌شود. اسید لاکتیک در عضلات فرسوده تشکیل می‌شود و برای از بین بردن آن نیاز به ساعت‌ها استراحت خواهد بود. یوز دست خود را دراز کرد که پشت پا به غزال بزند و با آن سرعت او را سرنگون کند. ناگهان غزال با یک مانور فوق‌العاده سریع، تغییر جهت آنی داد و در کسری از ثانیه ده‌ها متر از غزال فاصله گرفت. آن‌هم در جهت دیگری!!
غزال جان سالم به‌در برد و یوز خسته بعد از چند ثانیه متوقف شد و آهسته آهسته به طرف نیزار مخفی‌گاه خود پیش رفت. نفس نفس بسیار تند او مدت‌ها ادامه یافت و در نهایت سر را میان۲ دست خود قرار داد و چرت زد.‌ «عجب زندگی سختی است زندگی یوز».
غروب نزدیک می‌شد و یوز میانه‌ای با شبگردی نداشت. یک‌بار دیگر فرصت داشت شانس خود را امتحان کند. این آخرین فرصت برای امروز بود. اگر شب گرسنه می‌ماند شکار فردا مشکل‌تر می‌شد. از جا برخاست و رفت. باز هم گله غزال‌ها نزدیک او بودند. چند بره غزال در میان گله بود.
این‌ها می‌توانستند راحت‌تر هدف قرار گیرند ولی برای ۴ شکم گرسنه غذای کافی تهیه نمی‌شد. چاره‌ای نبود. توانایی تعقیب غزال تندرو بالغ را نداشت. یکی از بره‌ها را تعقیب کرد و به زمین زد. گله دور شد و رفت. بعد از مدتی لاشه بره را به دندان گرفت و به طرف لانه محل حضور توله‌ها راه افتاد. در نزدیکی لانه صدای خاص خود را سر داد.
۲ توله از مخفی‌گاه بیرون دویدند. مادر لاشه را زمین گذاشت. توله سوم نیامد که نیامد.
با آن همه کفتار، شیر و پلنگ در دشت، کوچک‌ترین اشتباه همه چیز را تمام می‌کند. مادر، فرزند را از دست داده بود….«عجب زندگی سختی است زندگی یوز». لااقل شکم آنها سیر شده بود.
فردا، روز از نو روزی از نو. صبح با خمیازه‌ای آغاز شد. بچه‌ها هنوز خواب بودند. مادر بیرون زد. باز هم تلسکوپ چشم‌ها را به کار گرفت. در دشت از غزال‌های تامپسون خبری نبود ویلدبست‌ها (گنو) هم رفته بودند. از دور شبح یک گله پیدا شد. دقت کرد. درست بود یک گله بزرگ در حرکت بود. فاصله خیلی زیاد بود. با حوصله شروع به دویدن کرد. باز هم به نقطه کمین رسید. پشت را خم کرد و به زمین چسبید و خزیده پیش رفت.
هنوز جانوران را تشخیص نداده بود، خوب دقت کرد. یک گله گاو میش بود که هرکدامشان حدود ۸ برابر وزن او را داشتند! شانس حمله و کشتار آنان را نداشت. او ۲ گوساله چند روزه را در گله نشان کرد. سنگین و ناشیانه راه می‌رفتند. امکان صید آنها وجود داشت. پیش رفت و در آخرین لحظه به‌طور انفجاری به حرکت درآمد. گله از جا کنده شد ولی گوساله‌ها پشت مادر و پدر کوه‌پیکر خود پنهان شدند.
یوزپلنگ از جلو چند گاو میش خشمناک عبور کرد و سعی کرد به گوساله نزدیک شود. یکی از گاومیش‌ها ناگهان حمله کرد. شاخ راست خود را به طرف یوزپلنگ پرتاب کرد. یوز با جهشی از جلوی شاخ رد شد. ولی انتهای بدن او به سر شاخ گیر کرد. گاومیش به آسانی او را روی شاخ بلند کرد و چندین متر در هوا پرتاب کرد. به زحمت از زمین برخاست و آنچه از جانش مانده بود را برداشت و فرار کرد. نیروی دویدن نداشت. شاخ گاو میش کار خود را کرده بود. لنگ لنگان به گوشه‌ای خزید.نگاهی به زخم عمیق خود کرد. خون فراوانی را از دست داده بود. مقداری از آن‌را لیسید. ولی خون بند نیامد. سرش گیج می‌رفت. درد بی‌حالی، گرسنگی، خونریزی همه عذاب آور بودند. خوابش می‌آمد. سر را بین ۲ دست گذاشت و چشم‌هایش را فرو بست. به فکر بچه‌هایش بود…

«عجب زندگی سختی بود زندگی یوز.»
 
    
      
  
 

اونا اونجا‌، ما اینجا

یکشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۸۶

خیلی وقت بود مطلبی به این قشنگی نخونده بودم خواهش میکنم این مقاله رو بخونید

به قلم زیبای دکتر اسماعیل کهرم:

من به دانشجویانم تذکر می‌دهم که آنچه که ما در کلاس درس، آموزشگاهها، آزمایشگاه و کتابخانه می‌آموزیم فقط یک روی سکه است و با تمام اهمیتی که دارند همه داستان نیستند.

کار در طبیعت و گشتن در پهنه‌های طبیعی و بسر بردن در آنها چیزهایی به ما می‌آموزند که در هیچ کتابی نیست  یا لااقل قابل لمس نیستند. همه ما می‌دانیم که نباید زباله خودمان را در محیط‌های طبیعی رها کنیم. بیابان‌ها زباله‌دانی نیستند ولی با وجود این آگاهی یکشب که در یکی از جزایر دریاچه ارومیه چادر زده بودیم قوطی‌های خالی کنسرو را در محلی ابناشتیم تا فردا با خود به شهر ببریم. صبح زود که برای برچیدن چادرها دست به کار شدیم حدود ۵۰ عقرب درشت را که در داخل این قوطی‌ها میلولیدند ما را متوجه بی‌دقتیمان کرد. این منظره هیچگاه از ذهن ما خارج نخواهد شد در حالی که مطلب مندرج در کتاب، اگر اثر داشت ما این اشتباه را مرتکب نمی‌شدیم.

در جزیره مارو یا شیدور در مجاورت لاوان دایره بسته‌ای از پرستوهای دریایی، ماهی به عنوان غذا و مارهای جعفری باریک و کوتاه و خیلی سمی وجود دارد. پرستوهای دریایی از ماهی استفاده می‌کنند، تخم می‌گذارند و این تخم‌ها و جوجه آنها به تغذیه مارها می‌رسند.همین رها کردن پوست خیار زیر آفتاب و حرارت بالای جزیره به نظر امر مهمی نمی‌آید ولی اشتباه همین جا بود. چون به علت کمبود آب شیرین ، رطوبت پوست خیار و پوست سایر میوه‌ها موجب جلب مارها شد.این مارها تا ۲ متری کیسه خواب ما پیش آمدند. مارها و عقرب‌ها دوست دارند زیر کیسه خواب یا داخل چادر بروند. شب‌ها که هوا سرد می‌شود، بدنشان نیاز به گرما دارد و روزها که خیلی گرم می‌شود به سایه چادر و کیسه خواب پناه می‌برند.بنابراین رها کردن هرگونه موادغذایی در اطراف محل کمپ فرستادن کارت دعوت برای خزندگان و گزندگان است. درس‌هایی که انسان از طبیعت می‌گیرد آنی، فوری و گاه آخرین اشتباه انسان است. آخرین اشتباه برای خود آدم  یا موجود دیگر.تخمین زده می‌شود که بیش از نیمی از آتش‌سوزی‌هایی که جنگل‌ها را خاکستر می‌کند به دست انسان آغاز می‌شود ولی آنها شهامت اقرار آن را ندارند. تاثیر کارهای ما در طبیعت  یا دستکاری‌های ما همیشه تاثیر پردامنه و وسیع نیست و گاه تاثیر کوچک و عمیق است مثل یک زخم دشنه که تا مغز استخوان می‌نشیند.

در یک ظهر تابستان گروه کوچک ما در گوشه‌ای از دشت وسیع حوالی نیریز متوقف شد، تا ناهار صرف کنیم.راننده از فرصت (سوء) استفاده کرد و روغن ماشین خود را عوض کرد. یک حوضچه کوچک از روغن روی زمین ایجاد شد. یکی از بچه‌ها به راننده  اعتراض کرد و راننده با بی‌اعتنایی گفت: توی این دشت وسیع چه تاثیری بر محیط زیست  می‌تواند داشته باشد.صحبت او تمام نشده بود که یک سنجاقک زیبای هزار رنگ بر فراز این حوضچه فنجان مانند روغن هویدا شد، مدتی بال زد و با سر خود را به آن زد!! امواج ماورای بنفشی که از این روغن منعکس شده بود، مانند آب، در آن دشت تشنه سنجاقک را به طرف خود کشید و با دیدن عکس خود در روغن، خود را به آب (یا روغن در اصل) زد.سکوت پرمعنای بین ما،  هنگامی که سنجاقک یکپارچه پوشیده از روغن سیاه کشنده شده بود، گویاتر از هر حرف و نامه و کتابی بود. این واقعه زخمی عمیق در ذهن ما ایجاد کرده که هرچند باری واقعه مشابهی نمکی بر آن  است.

شهریور ماه در اغلب نقاط ایران ماه بخصوصی است. گرمای تابستان هنوز به کل از بین نرفته ولی بعضی از روزها حتی گرمتر از روزهای مرداد ماه است. سال ۱۳۷۳ روز ۹ شهریور یکی از آن روزهای گرم و داغ بود که از آسمان آتش می‌ریخت. بیابان‌های اطراف بافق استان یزد تبدیل به تنور سوزانی شده بودکه برای ساکنین آن مشاهده باغ‌های سرسبز دور دست در اطراف شهر، بسیار دلپذیر می‌نمود و یک مادر و ۳ فرزندش به فکر پناه گرفتن در زیر سایه درختان به باغ‌ها نزدیک شدند.توله‌ها ۵ماهه بودند و هنوز در کنار مادر خود بودند. به نزدیکی باغ که رسیدند دست‌های مهربان باچماق در انتظار آنان بود. جنگ یکطرفه این قهرمان پوشالی با حیوانات خوفناک و خونریز آغاز شده بود چه شجاعانه!
یوزپلنگ با جثه ۴۰کیلویی هیچگاه برای انسان‌ها خطر ساز نبوده‌اند. لذا از  این خانواده ۴نفره که با دست قهرآلود این ناجوانمرد قلع و قمع شدند فقط یک توله باقی ماند و مادر متواری شد. آنچه من میل دارم از این بی‌فرهنگ بپرسم آن‌ است که چرا؟ چگونه آن همه زیبایی را در نگاه‌های بچه و مادر ندید و دست به این کار زد. این چه تربیتی است و چه فرهنگی که به محض آنکه یک عده جانور را می‌بینند اولین فکری که بر ذهن آنها می‌آید کشتار است.نگاه کردن این خانواده شما را به یاد عظمت دستگاه خلقت نمی‌اندازد؟ چه چیز موجب می‌شود که از آن همه زیبایی با ضربات چوب و چماق، خون، اندام شکسته و زشتی مرگ را خلق کنیم؟ وقتی یک خبرنگار خارجی آزار و اذیت به حیوانات را به عنوان «خرده فرهنگ» خواند من به شدت ناراحت شدم و یادآوری کردم که در انگلستان یک انجمن سلطنتی برای جلوگیری از آزار به حیوانات به وجود آمده و هر ساله مواردی را به دادگاه‌ها می‌رسانند که روی سرباز یوزپلنگ کش ما را سفید می‌کند.مثلا چند قلاده سگ را در محلی نگهداری می کردند تا از گرسنگی مردند و آنها که زنده مانده بودند  از آنان تغذیه می‌کردند و از این قبیل موارد فراوان اتفاق می‌افتد. در همین منطقه بافق ۲سال پیش بازهم یک چوپان ۳ بچه یوز پلنگ را به خیال آنکه بچه گرگ هستند با دود خفه کرد! اینها در صورتی است که برخی از کارشناسان تعداد یوز‌های ایران را ۴۵ راس تخمین می‌زنند!

من گاه فکر می‌کنم که انرژی و نیروی ما در زمینه آموزش محیط زیست به هدر رفته، شاید نشانه گیری ما از ابتدا اشتباه بوده. اگر شما در خیابان‌های تهران ، تبریز، شیراز… از مردم بپرسید که اهمیت مثلا یوزپلنگ یا گرگ چیست پاسخ‌ها دلگرم کننده هستند و به خصوص محصلان و دانشجویان تعاریف خوبی از اهمیت موجودات وحشی ارائه می‌دهند ولی مردمی که مثلا در بافق یزد یا در منطقه کالمند و بهادران زندگی می‌کنند هیچ اطلاعی در مورد اهمیت این جانوران ندارند  و چه سهل‌ است که  کماکان در فکر آنها پلنگ خون‌خوار است و گرگ درنده‌ مردم و یوز قطعا موجودی است که قبل از آسیب رسانیدن به انسان باید او را کشت. یعنی آنها که باید ارزش جانوران را بدانند. هیچ اطلاعی از آن ندارند.

این امر یعنی گم کردن هدف. زمان آن فرا‌رسیده که مطالب مربوط به محیط زیست طبیعی در کتاب‌های درسی گنجانده شود. اگر این طور بود آن سرباز حتما آن را خوانده بود.لازم نیست که در کتاب‌های درسی شعر معروف سعدی بزرگوار را بگنجانیم که فرموده:

 «یکی بچه گرگ می‌پرورید   -    چو پرورده شد خواجه را بردرید»

هیچ کس توصیه نمی‌کند بچه گرگ را بپرورید درست برعکس گرگ باید در پهنه حیات وحش نقش خود را بازی کند و نیازی به پرورش و نگهداری گرگ نیست و حتی باید از او حذر کنیم و اگر با او مواجه شویم سعی کنیم بگذاریم به راه خود برود و ما به راه خود.مهم آن است که در پهنه پیشرفت‌های اقتصادی و صنعتی خود فضاهایی را برای حیات وحش بگذاریم تا آنها هم به حیات مفید خود ادامه دهند؟

روزی در نزدیکی گرمبید از یک دختربچه بلوچ با لباس‌های بسیار زیبای رنگارنگ پرسیدم گاندو (کروکودیل) دیده‌ای؟ با لهجه بسیار شیرین گفت: بله. گفتم کجا هستند؟ کمی فکر کرد و گفت: اونا اونجا، ما اینجا. عجب حرفی، این خلاصه فلسفه حفاظت از حیات وحش است که ما در آرزوی آنیم.

«اونا اونجا‌، ما اینجا.»