مطلب ارسالی به پالاس(یه دوست نا آشنا)
گرگ نر بر پای ایستاده بود و اندکی دورتر از او در کنار درختی ، ماده گرگ ، چون گرگ مرمرینی که رومیان قدیم پرستش میکردند ، به خواب رفته بود.
گرگ نر پیش آمد چنگالهای تیز خود را در شن فرو برد و بر زمین نشست زیرا در یافته بود که راه فرار بر او بسته شده و دیگر راهی برای نجات از مرگ ندارد.
گرگ وقتی تن به مرگ داد از جای برخواست و با خشم تمام گلوی جسورترین سگان شکاری را در دهان آتشین خود گرفت و با آنکه گلوله های پیاپی گوشت و پوستش را در هم میشکافت آنقدر با فکین آهنین خود گلوی تازی را فشرد که سرانجام در پایش در غلتید.
آن وقت به دقت در ما نگریست. کاردهای ما تا آخر در پهلویش جای داشتند. تفنگ های شکاری ما گرداگرد او را به شکل هلالی شوم فرا گرفته بود.
گرگ یک بار دیگر در ما نگریست. سپس بر زمین خفت . چشمان درشت خود را بر هم نهاد و با کمترین فریادی جان سپرد.
یقین دارم که ماده گرگ اگر به خاطر نگهداری کودکانش نبود، جفتش را در کشاکش مرگ تنها نمی گذاشت.
با خود گفتم : دریغا که من با وجود داشتن عنوان پر طمطراق انسان چقدر از خود و همنوعان خودم که همه ضعیف و فرومایه اند شرم دارم.
آه ، ای جانور وحشی ، من اندیشه و احساس تو را خوب دریافتم ، زیرا نگاه آخر تو تا اعماق دلم رخنه کرد.
نگاه تو می گفت : اگر می توانی توهم کاری کن که روحت ، بر اثر کوشش و تفکر ، بدین درجه از غرور و شهامت که من از بدو تولد در دل جنگل ها ، بدان خو گرفتم ، دست یابد .
نالیدن ، التماس کردن ، همه کار بیچارگان سست عنصران است.
اگر مردی ، بار وظیفه سنگین خود را به دوش گیر و آنرا به مقصد برسان ، سپس مانند من بمیر بی آنکه زبان به شکایت بگشایی.
مرگ گرگ ( آلفرد دووینیی )
——————————–
متن بالا رو “یه دوست نا آشنا” تو کامنتهای پست قبل گذاشته بود.گفتم حیفه که همه این متن رو نخونن.






Seshanbeh.com
