Archive for the ‘سفرها و حرفهای دل دانشجویان’ Category
داستان این نمازخانه!
سه شنبه, اسفند ۴, ۱۳۸۸ ۱:۱۶ No Commentsیکی از شگفت انگیز ترین ویژگی های آموزشکده محل نمازخونه است! به تعداد موهای سر بچه های آموزشکده ضربدر عدد آووگادرو محل نمازخانه تغییر کرده! اکثرا باید مراقب بود که حین نمازخوندن نمازخونه رو جا بجا نکنن و با خیال راحت نمیشه به سجده رفت!
مدتی در کتابخانه فرش انداحته بودند و نمار میخوندیم.مدتی بیرون.مدتی خوابگاه.مدتی [...]
کاش!
جمعه, بهمن ۹, ۱۳۸۸ ۱:۰۳ ۳ Commentsکاش استادهایمان کمی مردانگی می آموختند!
اردوی انجمن علمی در پارک ملی خجیر
پنجشنبه, آبان ۷, ۱۳۸۸ ۲۱:۰۱ ۲ Commentsبعد از مدتها پیگیری بالاخره با تلاش خانم دهقان؛ دبیر انجمن علمی آموزشکده محیط زیست، اولین اردوی جمعی انجمن با وجود مشکلات فراوان در پارک ملی خجیر برگزار شد.تعداد ۱۶ نفر از دانشجویان آموزشکده در این اردو شرکت داشتند.خدا رو شکر همه چی عالی پیش رفت تا اولین اردوی انجمن بچه ها رو راضی نگه [...]
خداحافظ ۸۶
پنجشنبه, تیر ۱۱, ۱۳۸۸ ۱۳:۱۱ ۱ Commentورودی ۸۶ هم دیگه فقط یک خاطره است و نه بیشتر!
۲ روز پیش آخرین امتحانشون رو هم دادن و خداحافظی کردن با آموزشکده.چون تهران کار داشتم نتونستم زیاد پیششون بمونم و سریع باهاشون خداحافظی کردم.
یادش بخیر اولین نفری که ازشون دیدم تو روز ثبت نام سید صالحیان بود.یه بچه غد اهل شهر ری! پسر با [...]
یه یادگاری!
شنبه, خرداد ۹, ۱۳۸۸ ۰:۱۶ No Commentsپنجشنبه خجیر بودم.برای اردوی درس اکوسیستم های آبی. تنهایی رفتم که شاید چیزی ببینم.بد نبود.۷-۸ تا تیهو.یه مار ، ۴ تا میش و یک بره.اینم عکس یادگاری از غروب وقتی داشتم بر میگشتم باغشاه:
سفرنامه کویر؛ اون روی سکه!
پنجشنبه, اردیبهشت ۱۷, ۱۳۸۸ ۰:۰۰ ۲ Commentsتوجه:این حرفها چیزهایی که خودم دیدیم.خدایی نکرده برای بده کردن کسی این حرفها رو نمیزنم.پس…
باید اعتراف کنم سفر کویر امسال فوق العاده بود!
نمی دونم حرفهایی رو که میزنم باید از کجا باید شروع کنم.
تو قصر بهرام ۳ نفر بودن.محیط بان شاه حسینی، پسر شاه حسینی با نام سجاد و یک سرباز محیط بان به نام [...]
سفرنامه پارک ملی کویر -۱-
جمعه, اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۰ ۲ Commentsامسال هم مثل سال گذشته عید رو رفتم کویر و بازهم ماشینمون پیکان وانت بابام بود! اما، امسال سفرش کاملا متفاوت با پارسال بود:
روز ۶ فروردین روز حرکتمون به سمت پارک ملی کویر بود.ساعت ۹ صبح پیشوای ورامین با بچه ها قرار داشتم.بابک طبق معمول دیر کرد!خلاصه بعد از خرید حدود ساعت ۱۰ از پیشوا [...]

