Archive for the ‘سفرها و حرفهای دل دانشجویان’ Category

یه یادگاری!

شنبه, ۹ خرداد ۱۳۸۸
پنجشنبه خجیر بودم.برای اردوی درس اکوسیستم های آبی. تنهایی رفتم که شاید چیزی ببینم.بد نبود.۷-۸ تا تیهو.یه مار ، ۴ تا میش و یک بره.اینم عکس یادگاری از غروب وقتی داشتم بر میگشتم باغشاه:


سفرنامه کویر؛ اون روی سکه!

پنجشنبه, ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

توجه:این حرفها چیزهایی که خودم دیدیم.خدایی نکرده برای بده کردن کسی این حرفها رو نمیزنم.پس…

باید اعتراف کنم سفر کویر امسال فوق العاده بود!

نمی دونم حرفهایی رو که میزنم باید از کجا باید شروع کنم.

تو قصر بهرام ۳ نفر بودن.محیط بان شاه حسینی، پسر شاه حسینی با نام سجاد و یک سرباز محیط بان به نام آقای شیرین بیان.بهتره از همین مستر سرباز شروع کنیم!

پسر لاغر اندام اهل گرمسار(!) که سربازیه سختی داشت.۱۵ روز کار-۱۵ روز استراحت.شبها قلیون به راه بود و اکثر مواقع تو قصر بود و تلویزیون نگاه میکرد.گاهی هم تمرین ویولن میکرد! از تمام نکات جالبتر اینکه مدرکش کاردانی بود! تا اونجائیکه من میدونم سازمان فقط دیپلم برای امریه بر میداره! حالا اینجا چه تبصره ایی وجود داره؟

اینم اضافه کنم: روزی که رفته بودیم گرمسار شماره داداشش رو بهم داد تا زنگ بزنم و برم ویولن رو ازش بگیرم! روزهای آخر که واقعا مشکل داشتیم وقتی ازش خواستیم که ما رو با موتور تا یه جا ببره تا موبایل آنتن بده و خانواده هامون رو از نگرانی در بیاریم گفت:”نه! مسئولیت داره!” اینم یه نوعشه دیگه!

———–

شاه حسینی مرد خیلی خوبی بود.اعتراف میکنم چیزی برامون کم نذاشت.هر اطلاعاتی خواستم بهم داد(البته از نوع علمی!).خیلی کمکمون کرد.اما شب سیزده به در که ما به این خیال بودیم که آقای محمدی میخواد فردا صبح ما رو ببره پیشوا اون چون می خواست سیزده به در با خانوادش باشه شبونه با پسرش و محمدی ماشین رو برداشتن رفتن! اینم یه نوعه دیگش!

———-

سجاد پسر بدی نبود.ولی اصلا شباهتی به پدرش نداشت.فکر کنم راهنمایی بود.خیلی پسر پر رو و حسودی بود.خیلی اعصابمون رو میریخت بهم.مثلا یکبار دوربین شکاری منو گرفت و فرار کرد! گفت ممنوعه! یا مثلا ….

خلاصه بدجوری اعصابمون رو ریخته بود بهم! یه بار که تو اتاق نشسته بودیم دعوتش کردیم بیاد تو.به بهونه بازی گرفتیم تا میخورد زدیمش!!!! خودشم نفهمید چی شد! بنده خدا!

———

آقای محمدی، دقیقا نمی دونم سمتش چیه.ولی یه جورایی معاون رئیس پارک بود.یه بار هر چی التماسش کردیم بذاره یه نفرمون با شاه حسینی بره سیاه کوه چند تا عکس بگیره، نذاشت.

۱ روز بعد از سیل دوستانش اومدن قصر.جناب محمدی هم اونجا تشریف داشتن.شاه حسینی و چند نفر دیگه که از گرمسار اومده بودن سوار موتور شدن و رفتن ببینن خسارت سیل چقدر بوده.من که همچنان رو ماشین کار میکردم(البته با کمک یکی از دوستای همون آقای محمدی که خیلی چهرش واسم آشنا بود) وقتی داشتم برمی گشتم تو قصر خیلی اتفاقی شنیدم که محمدی به یکی از دوستاش گفت ماشینو بذار اینجا با ماشین اداره بریم!!!!! حالا کجا؟ الله اعلم! البته از بی سیم یه چیزایی شنیدیم ولی…

تا شب که محمدی تنها برگشت.(اون گروه چند نفر بودن.وقتی محمدی اینا رفتن بقیشون چند ساعت بعد با  اون ماشین که به جاش با ماشین اداره رفته بودن رفتن.)

————-

همه چیز اونجا مشکوک بود! چرا وقتی ما می رفتیم بیرون و برمیگشتیم زیپ کیفها باز بود؟ چرا یه لیوان از نوشابه ایی که ما هنوز پلمپش رو باز نکرده بودیم کم شد؟ و مهمتر از اینکه چرا ماشین خراب شد؟ خراب شدن ماشین یکی از بدترین اتفاقات ممکن بود که همه چیز رو ریخت بهم! شب خیلی راحت برگشته بودیم قصر و خودم ماشین رو خاموش کردم ولی صبح روشن نشد!

حالا جالبتر اینکه وقتی با کلی بدبختی ماشین رو رسوندیم به تعمیرگاه معلوم شد که یه دوست عزیزی زحمت کشیده بودن و تو روغن ماشین شکر ریخته بود! بله! شکر! واقعا نمیتونم درک کنم چرا؟ ولی تجربه ی خوبی بود! این از کدوم نوعشه؟نمیدونم!

————-

کویر! خیلی سرسبزتر از اونیکه فکر میکردیم بود و خاطرات قشنگی رو واسمون یادگار گذاشت.


از راست به چپ:من، بهروز باقری، بابک بهمن خواه، یونس سعادتی، آقای شاه حسینی، حمید بخشی

سفرنامه پارک ملی کویر -۱-

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

امسال هم مثل سال گذشته عید رو رفتم کویر و بازهم ماشینمون پیکان وانت بابام بود! اما، امسال سفرش کاملا متفاوت با پارسال بود:

روز ۶ فروردین روز حرکتمون به سمت پارک ملی کویر بود.ساعت ۹ صبح پیشوای ورامین با بچه ها قرار داشتم.بابک طبق معمول دیر کرد!خلاصه بعد از خرید حدود ساعت ۱۰ از پیشوا خارج شدیم و به سمت پاسگاه مبارکیه حرکت کردیم.هوا نسبتا خوب بود.نه سرد، نه گرم.

پاسگاه مبارکیه: تغییر خاصی نکرده بود.فقط از پارسال تا حالا یه دکل سپاه اضافه شده بود.اونجا زیاد معطل نشدیم.اسم هامون رو پرسیدن و خیلی راحت وارد منطقه شدیم.فقط موقع ورود مامور سپاه بهم گفت: تا ۳۵ کیلومتر توقف نکن و از جاده هم به هیچ وجه خارج نشو! منم گفتم:چشم!

…یونس جلو نشسته بود و بقیه(بابک، حمید و بهروز) پشت وانت بودن.بعد از ۳۵ کیلومتر یه جا توقف کردیم تا یکم اطراف جاده رو ببینیم.


نمایی از جاده     

پوکه های فشنگ
آثار سپاه همه جا دیده میشد.پوکه، خرج RPG و …
نکته:بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، سپاه این روزها شده ناجی محیط زیست! درسته که سر و صداش موجب ترس حیات وحش میشه. ولی اینکه هر کسی نمیتونه وارد منطقه شه، وقتی حفاظت مامور های سازمان انقدر ضعیفه…

…یه جاهای که تو سرازیری بود ماشین رو خاموش میکردیم.یکم هول میدادیم یکم میشستیم! به قول بچه ها سوخت سبز!

…نزدیک قصر بهرام شدیم.خاطرات جالبی اونجا نداشتیم.بر خلاف انتظارمون اونجا خیلی شلوغ بود. شاید ۲۰ تا ۳۰ نفر بازدید کننده اونجا بودن.بعضی ها هم که بلند آهنگ گذاشته بودن و …. محیط بان آقای شاه حسینی بود.فکس مجوزمون نرسیده بود دستش.ولی قرار شد بیسیم بزنه و بپرسه.

…وسایلمون رو بردیم تو اتاقی که بهمون داده بودن گذاشتیم.آقای شاه حسینی اومد گفت:”مجوز شما رسیده گرمسار ولی شما حق رفتن به سیاه کوه ندارین!فقط میتونید بین قصر بهرام، حرم سرا و کاروان سرای عین الرشید حرکت کنید.چون مجوز شما واسه اینجاست!” ما هم که حالمون گرفته شده بود، هر چی گفتیم بابا ما درخواستمون رو واسه اونجا نوشتیم! گفت همینی که هست!

…قرار بود ۱۱ فروردین بعد از ظهر خونه باشیم.یکی از بچه ها به خانوادش نگفته بود که موبایل اونجا آنتن نمیده.با آقای شاه حسینی صحبت کردیم قرار شد فردا ما رو تا یه جا ببره که موبایل آنتن بده.

نمایی از جاده سنگفرش

…باید از جاده سنگفرش میرفتیم.یه جایی بود که چند تا سنگ چیده بود روهم.فقط اگه اونجا می ایستادی موبایل آنتن میداد! صحنه خنده داری بود! من هم رفتم چند تا عکس بگیرم:


اطراف رود شور
 اطراف رود شور
 اطراف رود شور
 اطراف رود شور
چند تا سلیم و ۲ تا آنقوت و … دیدم که متاسفانه نتونستنم عکس خوبی از آنقوتها بگیرم.
عصر همون روز هم که آقای شاه حسینی برای گشت میرفت منو با خودش برد.خدا خیرش بده! یه موتور ۴۰۰ از شکارچی گرفته بود و تا میتونست سرعت میرفت! من هم که مشغول عکس گرفتن بودم و  اون رو نگرفته بودم! یه دفعه هوس پرش کرد بدون اینکه چیزی بگه از جاده خرج شد و با تمام سرعت رفت بالای یه تپه!
یهو دیدم خودم رو هوا دارم پرواز میکنم و شاه حسینی و موتورش اون پائین هستن!!!!!
به قول یکی از دوستام، یا باب الحوائج!
خلاصه شانس اوردم که رو کمر شاه حسینی فرود اومدم! و باید اعتراف کنم حرفه ایی بود و موتور سواریش حرف نداشت!

اینم یه غروب رویایی که از شرق دریاچه نمک گرفتم!

غروب در دریاچه نمک

…روز بعد به گشت زنی در اطراف عین الرشید پرداختیم و ۲ تا میش و ۱ بره دیدیم.جالب بود! زیاد از ما نمی ترسیدن.انگار نه انگار ما آدمیم!


ادامه دارد….

——————-

میدونم خیلی دیره.ولی الان وقت کردم آمادش کنم!

سفرنامه (۱)

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

مطلب ارسالی به پالاس(آقای مسعود یوسفی)

منطقه پروند در شهرستان سبزوار قرار دارداین منطقه یکی از بهترین مناطق تحت مدیریت
سازمان محیط زیست در منطقه رویشی ایرانی تورانی است. من  طی سفری که به منطقه داشتم
از نزدیک با آن آشنا شدم ، سفر یک روزه همراه با آقای مهندس خانی رئیس اداره
محیطزیست شهرستان سبزوار ( یکی از بهترین کارمندان سازمان حفاظت محیط زیست که
لطفشون شامل حال همه دانشجویان رشته محیط زیست میشه و به نظر من اگر تمامی مسولان
محیط زیست در همه سطوح اینقدر به دانشجویان در جهت افزایش سواد محیط زیستی کمک می
کردند ما دیگر دانشجوی در سطح کشور نداشتیم که حیات وحش را نشناسد) و صیاد شیخی یکی
از دوستانم. برای اولین بار زاغ بور را توی منطقه پروند از نزدیک دیدم. برایم خیلی
جالب بود .پرنده ای بسیار زیبا از خانواده کلاغها پرنده ای بسیار سریع که در یک چشم
بر هم زدن چندین متر از مکان اولیه خودش فاصله می گرفت  اما به خاطر رنگ روشنش میشد
با چشم لابلای بوته ها دنبالش کرد .از ماسه بادی های منطقه براتون بگم که واقعا
رویایی بودندو مکان زیستی هستند برای انواع حیات وحش. منطقه در نزدیکی مرز استان
سمنان است به طوری که کوهای ذخیره گاه زیست کره توران از دور نمایان بود .سفر، سفری
بود که سواد من را در زمینه پرندگان افزایش داد با اطلاعاتی که آقای مهندس خانی
داشتند قطعا هر دانشجوی دیگری هم  جای من بود اطلاعات خوبی کسب می کرد . راستی یک
نشریه به اسم پودوسز تو ایران چاب میشه که در واقع اسم آن اسم جنس زاغ بور می باشد
که مقاله های خیلی خوبی را چاپ میکنه کسانی که علاقمندند میتونند از این نشیریه
استفاده کنند این آدرس نشریه است.

 

    http://www.wesca.net/podoces/podoces1.html
ضمیمه/
نقشه پراکندگی زاغ بور:

سفر کارورزی _قسمت آخر-

شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۸۷

از جالبترین نکات روز آخر سحر خیز شدن بچه ها بود! صبح زود همه بیدار شدن.خیلی زود هم وسایلها جمع شده بود و داشتن کوله ها رو میبردن تو اتوبوس! به قول میثم تازه وقت شروع شدن کارورزی بود!
…کار خاصی نداشتیم تا فکر کنم ساعت ۱۰ که قرار بود مدیر کل محیط زیست اصفهان برامون صحبت کنه.تا اون موقع تو اداره کل میچرخیدیم دنبال اطلاعات در مورد مناطقی که دیده بودیم.صحبتهای آقای مدیر کل هم صحبتهای معمولی بود که میشد حدس زد.
…بعد از سخنرانی هم دکتر سعید پور باهامون خداحافظی کرد و ما به سمت باغ پرندگان اصفهان حرکت کردیم.میشه گفت جای جالبی بود! بعد از اون جا هم دکتر میگونی کمی برامون صحبت کرد و ایشون هم باهامون خداحافظی کرد. بعد حرکت به سمت تهران.
…در واقع روز آخر چیزه خاصی نداشت.ناهار هم توی یه رستوران خوردیم.توی راه هم چیزی نداشتیم.یه سری بچه ها تو اصفهان ازمون جدا شده بودن و حالا اتوبوس خلوت بود.دم غروب،روز آخر و جدایی که خیلی نزدیک بود!
…اتوبوس از اتوبان قم وارد جاده ی رباط کریم شد.اولین کسی که پیاده شد یونس بود.وقتی پیاده شد بغض کرده به اتوبوس نگاه میکرد.ما ها که هنوز تو اتوبوس بودیم باورمون نمیشد! اتوبوس حرکت کرد ولی یونس … نه!
…دیگه هوا تاریک شده بود.هر کی یه گوشه بود و برای خودش شعر میخوند! باورمون نمیشد که ۲ سال انقدر زود گذشته باشه!
…اتوبوس رسید به شهریار.همه آماده پیاده شدن بودیم.بچه ها ی تهران باید پیاده میشدن.بقیه هم میرفتن آموزشکده.همه چیز داشت عادی میگذشت تا اینکه ناصر زد زیر گریه.۲ بار تجربه ی خداحافظی رو داشت.سربازی و دوره ی کاردانی قبلیش.
کسی حرفی نمیزد فقط همدیگه رو نگاه میکردن و بغل میکردن…..

از اتوبوس پیاده شدم.بچه ها هم پشت سر هم یکی یکی پایین اومدن.هادی، میثم، بابک، حسین، فرهاد، شهرام،دخترها.
۲ روز بود که بابک دعوا کرده بودم و با هم حرف نمیزدیم! ولی اونموقع… وقتی از اتوبوس اومد پایین همدیگه رو بغل کردیم و زدیم زیر گریه… تمام خاطراتم  تو این ۲ سال از ذهنم گذشت.از سفر اولمون به کویر که دوستیمون شروع شد،امتحانهای ترم اول،درخت توت و امتحان گیاهشناسی،استخر آموزشکده و درس خوندنا(!)،تقلبهای از راه دور!،سفر خجیر،کلاسهای پیام نور،چیتگر رفتنها،جشن دانشجویی،سفر دوممون به کویر،خیرود کنار و ساحل دریاش و یک هفته کارورزی که به خاطره ها ملحق شده بودن.
یه مدت انقدر با بابک بیرون میرفتیم حدود ۲ ماهی اون رو بیشتر از خونوادم  میدیدم! یادش بخیر اون روزا قشنگترین روزای عمرم بود.بااینکه خیلی سرم شلوغ بود ولی از تک تک لحظاتش لذت میبردم.یادمه فقط شنبه ها صبح خونه بودم.کلاسهای آموزشکده،کلاس ICDL، کلاسهای پیام نور،تدریس خصوصی و کارهای انجمن یوزپلنگ ایرانی.وقت سر خاروندن هم نداشتم!
بگذریم.بعد چند قیقه گریه از هم جدا شدیم.دیگه همه پیاده شده بودن.اتوبوس حرکت کرد.تازه فهمیدم یونس چه حسی داشت!تازه اون تنها بود و ما ….
همین جور که اتوبوس داشت میرفت بچه ها از تو اتوبوس برامون دست تکون میدادن…
بهروز ، ناصر،سعید،حمید حیدری،مجتبی خاکپور و…
هنوز اون صحنه جلوی چشامه.اتوبوس حرکت کرد انگار آموزشکده داشت ازمون دور میشد! بدون هیچ تردید و شکی! انگار بودن ما براش فرقی نداشت!
دیگه همه چی تموم شده بود!
…کمی جلوتر همه سوار ماشین شدیم . من ،هادی،حسین و فرهاد.وسطهای راه بودیم که حمید بخشی بهممون sms داد گفت که رسیده خونه(منطقه ی …!).ماشین که رسید آزادی با بچه ها خداحافظی کردم.دقیقا ساعت ۱۰ شب بود.یکی از فامیلهامون زد.اولین خبر بد بعد کارورزی رو بهم داد! فکر نمیکردم انقدر زود بعده ۱ هفته بیخیالی همه چی به حالت قبلی برگرده! بازم …
بعد اون تماس حدود ۱۰٫۳۰ بود که رفتم ماشین بگیرم.ماشین نبود.مجبور شدم برم آریا شهر،از اونجا میدون نور و ….
باید یه ماشین دیگه سوار میشدم تا میرسیدم خونه.ماشینی گیرم نیومد جز پیکان وانت!
پشت وانت سوار شدم.نشسته بودم و به مناظر تهران نگاه میکردم.وانت تو اتوبان ستاری باسرعت حرکت میکرد و من به اون هفته ایی که گذشت فکر میکردم و ستاره هایی که دیگه بالای سرم نبودن!

پایان.

—————————————
اینم از سفرنامه ی کارورزی.سفری که زیبا بود!
یه قسمت مونده که مربوط به کارورزیه ولی سفرنامه نیست.سعی میکنم  تا آخر هفته بذارم.

کارورزی فارس -۲-

یکشنبه, ۷ مهر ۱۳۸۷

صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم .به امید اینکه بتونم فلامینگو ببینم! با اینکه محیط بانها بهمون گفتن صبح میتونید از همین جا فلامینگو ببینید(!) فلامینگویی که ندیدم هیچ…خبری از دریاچه هم نبود!
دریاچه بشدت خشک بود ولی از دور آب دیده میشد.دوربین عکاسیم رو برداشتم و راه افتادم.
…یه چند کیلومتری راه بود.وسطهای راه هم خورشید از پشت دریاچه بالا اومد.به خاطر همین نمیتونستم زیاد به دریاچه نگاه کنم و دنبال فلامینگو بگردم.هم خورشید پائین بود و هم انعکاس شدیدش توی آب چشام رو اذیت میکرد.
… کم کم که به دریاچه نزدیک میشدم.زمین باتلاقی میشد.طوری که نمیتونستم زیاد یه جا وایسم!چون تو گل فرو میرفتم.
…یه سری پرنده از دور دیدم که احتمالا آوست بودن.یه چند تایی عکس گرفتم و برگشتم.شاید جالبترین نکته در مورد کافتر شاخص عمق آب بود.یه شاخص حدودا ۲ متری که ارتفاع روش مدرج شده بود.این شاخص رو گذاشته بودن که سطح آب رو از روش بخونن!جالب اینکه آب حدود ۱ کیلومتر از جایی که این شاخص قرار داشت فاصله داشت!
…وقتی برگشتم همه بیدار شده بودن.
…وسایلهامونو جمع کردیم و راه افتادیم.دیگه کارورزی تموم شده بود و تو راه برگشت قرار داشتیم.دیگه داشتیم خودمون رو برای خداحافظی آماده میکردیم…
…مقصدمون محیط بانی کلاه قاضی بود.قرار بود شب رو اونجا بمونیم و فردا بسمت تهران حرکت کنیم.بخاطر اثرات بیماری دیشب که هنوز باقی بود تقریبا کل مسیر رو بیهوش بودم! یه جا هم بچه ها پیاده شدن که من نتونستم پیاده شم.یه استخر پرورشماهی بود.دیگه از تو مسیر یه پمپ بنزین و یه مسجد رو یادمه! یه قرص هم دکتر میگونی بهم داد که حالم رو دم ظهر جا اورد.
… وقتی رسیدیم کلاه قاضی هوا خیلی گرم بود.چند دقیقه بیشتر اونجا نبودیم که برق قطع شد و بعدش هم آب! هممون هم خسته بودیم.هر چی از اول سفر خوش شانس بودیم اونروز بدشانسی اوردیم! پشت محیط بانی تو سایه زیر انداز انداختیم.من، بابک ،یونس ،ناصر و میثم.بعدا هم دکتر سعید پور بهمون ملحق شد و کلی صحبت کردیم.دکتر میگونی هم با مدیر کل محیط زیست اصفهان صحبت کرد و تونست اجازه بگیره که بریم شب رو تو ادره کل بخوابیم.
… ساعت نزدیک ۴ بود که راه افتادیم به سمت اصفهان.اصفهان زیاد فرقی با تهران نداشت! دود سر و صدا و ترافیک! وقتی رسیدیم به اداره کل وسایلمون رو توی نمازخونه گذاشتیم.بچه ها رفتن که تو اصفهان دور بزنن.من باهاشون نرفتم و تو نمازخونه خوابیدم.
…وقتی بیدار شدم ساعت ۱۱ بود.بیشتر بچه ها برگشته بودن.منم که بخاطر مریضیم نتونسته بودم از دیشبش غذا بخورم،حسابی گرسنم بود!میخواستم برم بیرون شام بخورم که بهروز و  یونس باهام اومدن.جاتون خالی پیتزا مخصوص خوردیم و بعدشم افتادیم به قدم زدن! ساعت نزدیک ۱ بود که برگشتیم.
…زیر اندازهامون رو تو بالکن نمازخونه پهن کردیم.بقیه بچه ها هم تو نمازخونه خواب بودن.اونشب جلسه مسئول گروهها هم بود.۵ نفری که سرپرست هر گروه بودن با هم جلسه داشتیم تا با هم توافق کنیم که چه کنیم و چه نکنیم! یه سری توافقاتی کردیم مثلا اینکه من حق ندارم به کار گزارش کارورزی کاری داشته باشم!!!!(چون ممکنه کاری کنم که گزارش بقیه از ارزش بیفته!) و البته در قبالش یکسری امتیازات هم گرفتم! البته بگذریم که بعضیها این قول و قرار رو شکستن و…
اونشب بعد جلسه با بچه ها تا ساعت سه و نیم جلسه ی غیبت داشتیم! و بعد با وجدان راحت خوابیدیم!

ادامه دارد….

—————————————-
در حاشیه:
ببخشید که این چند روزه غیبت داشتم.سرم خیلی شلوغه! ممنون از دوستانی که لطف کردن و کامنت گذاشتن. شاید مجبور شم یکی رو استخدام کنم! به شرط اینکه من رو بیمه کنه! و حقوق هم نخواد!

کارورزی اصفهان -۴-

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۸۷

جمعه ۴ مرداد

قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!
…اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه از خواب بیدار شدیم!
… رسیدیم کلاه قاضی.محیط بانی کنار جاده اصلی اصفهان-شیراز درست بالای کوه قرار داشت.کاری اونجا نداشتیم جز اینکه صبحانه بخوریم ،گوشیها رو شارژ کنیم و بریم تو منطقه.آقای محمدی(آشپز) گفت با خودتون آب زیاد بردارید که تا شب تو منطقه اید.

کوه کلاه قاضی،به خطر این کوه به منطقه میگن کلاه قاضی

…اتوبوس حرکت کرد و وارد جاده اصلی شد.کمی جلوتر از دوربرگردون دور زد و در مسیر سمت اصفهان قرار گرفت.سمت راست جاده یه جاده قدیمی بود که محیط بان منطقه(آقا مرتضی، که اتفاقا از دانشجویان کارشناسی آموزشکده هم هست) میگفت جاده قدیمی اصفهان – شیرازه.ورودی جاده با یک زنجیر بسته شده بود.بعد از اینکه آقای محیط بان قفل رو باز کرد اتوبوس به حرکتش ادامه داد.اول کنار یه استخر که گویا تامین کننده آب آبشخورها بود توقف کردیم.از دور هم یه معدن دیده میشد.که منظره منطقه رو خیلی زشت کرده میکرد(به گفته ی همون محیط بان تو منطقه ی کلاه قاضی ۲۰۰ معدن وجود داره!).در واقع از نظر خیلی از بچه ها کلاه قاضی منطقه ی زشتی بود! یعنی به اندازه قمشلو و موته قشنگ نبود.کوهها صخره ایی بودن و یه ذره بد فرم.

معدنی که از دور دیده میشد.

…هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! همه تو اتوبوس مشغول کار خودشون بودن و ته اتوبوس هم مثله همیشه “مجمع ترانه خوانان گم شده!” نمیدونم کی اول اون دسته آهو رو دید ولی یه دسته آهو که تعدادشون هم کم نبود با سرعت خیلی زیاد از سمت چپ جاده با سرعت و در فاصله ۲۰ متری اتوبوس به سمت راست جاده پریدن.از سمت راست هم یه دسته دیگه بهشون ملحق شدن.بیچاره آهو ها حول شده بودن.نمیدونم چرا ولی چند کیلومتری رو با سرعت زیاد در فاصله ی ۱۰۰ متری سمت راست اتوبوس میدویدن!که یکی از قشنگترین صحنه های کارورزی مون رو ساختن.جاده توی دشتی بود که ۲ طرفش رو ۲ تا رشته کوه محصور کرده بودن.در اصل آهو ها نمیتونستن از ما دور شن و بخاطر غریزه شون نمیتونستن به این فکر کنن که اگه وایسن ما خیلی راحت ازشون دور میشیم!
… کمی جلوتر دشت بازتر شد و آهو ها کم کم ازمون دور شدن.اتوبوس به سمت راست پیچید.قرار بود بریم به یه آبشخور که اگه اشتباه نکنم بهش میگفتن “توت” یا یه میوه دیگه! دیگه داشتیم به کوهها نزدیک میشدیم برای همین اتوبوس آروم تر حرکت میکرد.مهندس عطایی گفت بچه ها سمت راست رو ببینید.یه بز بود که داشت از آبشخور برمیگشت.محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که …
تو اون لحظه خیلی از بچه ها گفتن:”وای خدای من!” و عبارات دیگه در همین مظمون!(البته در این باب؛ میثم خسروی که خارجیه کلاسمون عادتشه که میگه:”Oh! My God!” که من حواسم بهش نبود!)
داشتم میگفتم! محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که …وای خدای من! یه گله پازن بودن! دیگه همه از جاشون پریدن!فاصلمون خیلی خیلی نزدیک بود! شاید ۱۰۰ متری کوهی که کل و بز ها داشتن ازش بالا میرفتن! دیگه دکتر به آقای دودانگه گفت وایسه.همه سریع پیاده شدن.من و آقای عطایی هم که عکاس بودیم، دویدیم تا بریم نزدیکتر.من که انقدر ذوق زده بودم که فقط دستم رو دکمه ی دوربین فشار میدادم و تند عکس میگرفتم! خیلی از عکسهام به خاطر این عجله خراب شد! دهن همه بچه ها باز مونده بود! فک خود من هم نزدیک بود بخوره زمین!!! بعدا تو عکسهام که نگاه میکردم یه بزغاله رو با مادرش تو عکسهام پیدا کردم.

۲ تا کل

…رسیدیم به آبشخور.خشکسالی امسال به شدت روی آبشخور تاثیر داشته.آب خیلی کمی میومد.که اینهم مشکلات منطقه رو چند برابر میکرد.موقع برگشت به سمت اتوبوس چند تا آگاما دیدیم.

آگاما

…وقتی به اتوبوس رسیدیم فهمیدیم که چند تا از بچه ها از جمله یونس که جز گروه ما بود بدون اجازه دکتر گشتاسب از ما جدا شدن که خیلی دکتر رو ناراحت کردن.به همین دلیل دکتر به ۲ تا محیط بان که با موتور اونجا بودن گفت برین بهشون بگین که کجا بیان.خداییش اونهمه راه رو بدون آب و تو اون گرما پیاده اومدن حقشون بود.(البته از اون جایی که یونس هم با اونا بود و با این کارش اعتبار گروه ما موسوم به”گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی” رو خدشه دار کرده بود.همون شب تو جلسه رسمی گروه که به ریاست ناصر باقری(سزار) و ما(اعضای سنا) برگزار شد به طرز شایسته ایی محاکمه و اعدام شد!)
…مقصد بعدی یه چاه آب بود.که قرار بود ناهار اونجا باشیم.بعد از اینکه رسیدیم من راه افتادم و کمی دور و اطراف اونجا گشتم.
و هوا همچنان ناجوانمردانه گرم بود!
وقتی برگشتم پوست دستم به شدت قرمز شده بود و میسوخت!
…نزدیک چاه یه استخر پرورش ماهی بود.بچه ها داشتن یکی یکی توش شیرجه میزدن.تقریبا هممون پریدیم تو آب و بعد شنا هم یه ۱۰ تایی از ماهی ها رو کباب کرده و نوش جان نمودیم!

شیرجه دلسوز میرزایی

شیرجه ناصر باقری

…وقتی برگشتیم پاسگاه بعضی از بچه ها رفتن دیدن دوستان و فامیلهاشون که اصفهان سرباز بودن.بابک هم که هنوز کنکور پیام نور رو در پیش داشت رفت بالای صخره ها درس بخونه.من و بهروز هم رفتیم بالای کوه نزدیک پاسگاه سراغ غاری که اونجا بود.
… شب شد.آخرین روزی بود که با دکتر میگونی درس داشتیم.قرار بود شب دکتر سعیدپور بهمون ملحق بشه و بریم استان فارس.۴ روز رویایی رو تو استان اصفهان گذرونده بودیم.
بعد از شام خوابیدیم تا شاید ، صبح بشه…

محل چادر ما

محل چادر ما که بازهم خارج از محیط بانی و دور از بچه ها بود

ادامه دارد…

——————————-
در حاشیه:

*یه نکته خیلی مهم.بچه هایی که میخوان از عکسهای این وبلاگ تو گزارش کارورزی شون استفاده کنن به هیچ وجه حق ندارن آدرس وبلاگ و اسم من رو از زیر عکس ها ببرن.مطمئنا من با دکتر میگونی صحبت میکنم و این اشخاص نتیجه کارشون رو خواهند دید.

*به خاطر مودم من واسه ۲۰۰ -۳۰۰ سال پیشه و سرعتش پایینه.مجبورم عکسها رو گاهی با کیفیت خیلی پایین تو وبلاگ بذارم.اگر کسی عکس خاصی میخواد میتونه به من بگه که عکس اصلی رو بهش بدم.البته بعد از اینکه گزارش کارورزی رو تحویل استاد دادین!