Archive for the ‘سفرها و حرفهای دل دانشجویان’ Category

کارورزی اصفهان -۳-

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۸۷

پنجشنبه ۳ مرداد

قرار بود صبح زود بریم به دوربین تله سر بزنیم.من یکم دیر از خواب پاشدم! وقتی داشتم میدوییدم که برم پیششون از دور دیدم که دارن برمیگردن.اونطور که دکتر میگونی میگفت جلوی دوربین رد پلنگ دیدن!دوربین هم فقط یه عکس گرفت بود.

پاسگاه سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی موته

صبح موته و پاسگاهی که ما اونجا بودیم

…قرار بود به سمت پارک ملی قمشلو حرکت کنیم.بازهم گروه ما دیرتر از همه وسایلش رو جمع کرد!وقتی که همه تو اتوبوس نشسته بودن ما تازه داشتیم چادرمون رو جمع میکردیم!
نکته جالب اینکه وقتی داشتیم با یکی از محیط بانها خداحافظی میکردیم،بدون شوخی گفت برید که از دستتون راحت بشیم! خلاصه راه افتادیم.تو راه اتفاق خاصی نیوفتاد به جز معطلی که به خاطر پنچر گیری اتوبوس داشتیم.

دکتر میگونی

…توقفگاه ما تو قمشلو قلعه ی ظل السلطان بود.جایی که میگفتن مارهای جعفری زیادی داره.از جاده تا قلعه با اینکه مسیر طولانی نبود ولی تونستیم یه ۷-۸ تایی میش و حدود ۳۰-۴۰ تا آهو ببینیم.نمای کلی قمشلو شباهتی به موته نداشت.کوههای بلند و با فاصله ی زیاد از هم.گاهی تعداد زیادی کوه کنار هم بودن ولی بین اون چند تا کوه با کوههای بعدی خیلی فاصله بود و این حالت منظره ایی فوق العاده رو به وجود آورده بود.البته قمشلو خشکتر از موته به نظر میرسید.

Image and video hosting by TinyPic

نمای کلی قمشلو

… بعد از ناهار و نماز به سمت غرب قلعه حرکت کردیم.اتوبوس تا یه جاهایی ما رو جلو برد ولی خیلی زود پیاده شدیم.مسیرمون رو به سمت شمال تغییر دادیم.اتوبوس هم مسیرش رو به سمت غرب ادامه داد.همه به اتفاق یکی از محیط بانها به مسیرمون ادامه دادیم.یه چیزی کاملا مشخص بود! و اون این که با راه رفتن توی جاده و اونم با صدای بلند بچه ها این غیر ممکن بود که بتونیم چیز خاصی ببینیم.برای همین من،بابک،یونس و مصطفی از گروه جدا شدیم و به سمت غرب و بالای کوهها رفتیم.

پارک ملی قمشلو

…من و بابک بازهم از اون گرو ۴ نفره جدا شدیم.به یه جایی رسیدیم که خیلی مشکوک به محدوده ی حضور  پلنگ بود.غیر از چند تا جای پا و سرگین یه سوراخ پیدا کردیم که احتمالا قبلا متعلق به یک موش بوده.(اگر حدس ما درست بوده باشه)آقا پلنگه از گشنگی خواسته که موش بخوره.با چنگالاش گودالی شاید به عمق ۲۰ سانت کنده بود توی این گودال جای چنگال هاش کاملا مشهود بود.(البته ما درست چنگالها رو نمیشناسیم و این رو از جای بزرگ چنگالها میگم).
اون محدوده بین ۲ تا کوه صخره ایی بود.ازکوه پایین اومدیم و توی دره ی بین این ۲ تا کوه حرکت کردیم.توی این دره همه چیز دیدیم! استخون ساق پا و شاخ قوچ و کل و همینطور جمجمه! آقا پلنگه خیلی خوش خوراک بود! راستش یکم ترسیدیم!خداییش هر کس دیگه ایی هم اون صحنه رو میدید میترسید! نکته جالب دیگه اینکه وقتی خواستم از شاخها عکس بگیرم دیدم که همراهمون خودکار نداریم.تنها چیزی که همراهم بود و میتونستم ازش به عنوان شاخص استفاده کنم بلیط مترو بود!!! و این کاغذ نارنجی که تو عکس میبینید بلیط متروه که به عنوان شاخص ازش استفاده کردم!

Image and video hosting by TinyPic

شاخ کل(۷ ساله)

…داشتیم برمیشگتیم.میدونستم قراره اتوبوس کدوم سمت منتظرمون باشه.موقعی که محیط بانه داشت با آقای دودانگه صحبت میکردم شنیدم! مناظر انقدر قشنگ بودن که دلمون نمیومد راه بریم! مخصوصا وقتی بالای یه کوه میرسدیم.
… چند تا کوه رو که رد کردیم اتوبوس رو دیدیم.سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به سمت پاسگاه محیط بانی خرسک حرکت کرد.وقتی رسیدیم اونجا دکتر تصمیم گرفت که شب رو انجا بمونیم.قرار شد از هر گروه چند نفر با اتوبوس برگردن قلعه و وسایل ها رو بیارن.
…یادمه شب اول که ما بیرون از پاسگاه خوابیدیم همه بچه ها میگفت عقرب و مار میزندتون و تا صبح زنده نمیمونید!ولی اونشب تو قمشلو که شب سوم میشد بچه ها ترسشون ریخته بود و ۲ تا از گروهها نزدیک ما چادر زدن.اونروز تولد بابک بود و ما برنامه جشن تولد براش داشتیم! ۹ نفر بودیم تو یه چادر ۸ نفره کوچیک!با همین کمبود جا هم بچه ها تو چادر پشتک میزدن!
کیکمون یه بسته پفک بود و شمعش هم فندک ناصر باقری!
۲ تا چراغ قوه هم دست من بودم که تو چادر رقص نور میدادم و یه پارتی حسابی برای خودمون گرفتیم!
…بعد از جشن تولد به همراه ۴ نفر همگروهیم که اسممون رو گذاشته بودیم:”گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی” یه پتو برداشتیم و راه افتادیم.یکم که از پاسگاه و صدای بچه ها دور شدیم، تو تاریکی ها نشستیم و ماه که تازه طلوع کرده بود و روبرومون بین ۲ تا کوه قرار داشت نگاه میکردیم.-گوشه ایی کوچک از زباییهای اطرافمون!- زیبایی هایی که هیچ وقت از تو چادرمون نمیتونیم ببینیم! من هم آهنگ از کرخه تا راین گذاشته بودم تا….
اونشبه جمعه من رو یاد شبه جمعه ی سفر کویر امسالم با بابک و یونس انداخت شبی که هیچوقت فراموشش نمیکنم….شبی که بدون کفش، توی تاریکی، روی خاکهای کویر دراز کشیده بودیم و به ستاره هایی که هیچ وقت به شهرمون نیومده بودن نگاه میکردیم!

چادر ما

چادر ما -محیط بانی خرسک-

کارورزی اصفهان -۲-

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۸۷

۲ مرداد ۸۷

آقای عطایی صبح اومد دم چادر ما و بیدارمون کرد.وقتی از چادر اومدیم بیرون فهمیدیم که چون دور از بقیه بودیم خواب موندیم و همه برای رفتن حاضرن! خیلی سریع حاضر شدیم و با عجله سوار اتوبوس شدیم.قرار بود بریم توی منطقه ی امن گشت بزنیم.از اونجا که دکتر میگونی روی وقت حساسه ، اتوبوس سر موقع حرکت کرد.بابک طبق معمول عقب مونده بود و دنبال اتوبوس میدوید!پشت سرش چند تا دیگه از بچه ها هم از محیط بانی بیرون اومدن و فهمیدن جا موندن  شروع کردن به دویدن تا اینکه به اتوبوس رسیدن و آقای دودانگه اتوبوس رو نگه داشت تا سوار شن.
…کمی که از پاسگاه دور شدیم یه گله آهو دیدیم که به سرعت شروع به دویدن کردن و از جلوی اتوبوس رد شدن.برای ما ندید پدید ها یه صحنه فوق العاده بود!
…یواش یواش به مرز منطقه امن رسیدیم.دیگه دشت تموم شده بود و به کوه رسیده بودیم.اتوبوس متوقف شد و پیاده شدیم.بعد از صحبت های دکتر میگونی راه افتادیم.
با اینکه دکتر خواسته بود بچه ها ساکت باشن ولی….!

پناهگاه حیان وحش موته

من هم چون از همه چی عکس میگرفتم از همه عقب بودم! چون دوربینم مشکل پیدا کرده بود مجبور بودم همش باطری ها رو از توش در بیارم و وقتی که میخواستم عکی بگیرم دوباره بذارم توش! و این حرکتم رو کند میکرد.
گاهی انقدر از بچه ها دور میشدم که دیگه نمیدیمشون و مجبور بودم چند دقیقه ایی رو بدوم!
…تو مسیر چند جا توقف داشتیم.یکبار ۳ تا میش دیدیم و یه گله احتمالا ۲۱ تایی قوچ(تعدادش رو از روی عکسی که گرفتم شمردم.)بقیش هم بخاطر مارمولک و گیاه ها بود.

پناهگاه حیات وحش موته

…نمیدونم چقدر راه رفتیم ولی میدونم خیلی کیلومتر بود! وقتی من رسیدم دیدم بچه ها زیر یه درخت بید مجنون کنار یه چشمه نشستن میگفتن حدود ۱۵ دقیقه ایی میشه رسیدن.یکدفعه صدای جیغ بچه ها بلند شد!!! آقا ماره از خونش اومد بیرون که ما دعوت کنه تو!!!!
یه افعی بود.شاید نزدیک ۲ متر.به قول مهندس عطایی یه رکورد بود.بیشتر از ۴ تا عکس نتونستم ازش بگیرم که یکیش خوب فوکوس نشده.
….بعد از چند دقیقه استراحت و پر کردن بطری های آبمون با آب چشمه ایی که بشدت بوی گوگرد و گاز میداد و البته خنک بود به سمت اتوبوس برگشتیم.برگشتنا اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه من بازم دیر رسیدم و همه تو اتوبوس کلافه بودن!
…برگشتیم پاسگاه تا نهار بخوریم.قرار شد ساعت ۴ بریم معدن طلا.تا ساعت ۴ بیکار بودیم.
… بعد از نهار داشتم میرفتم تو چادر که دیدم چند تا آهو دارن از آبشخور نزدیک چادرمون آب میخورن.فکری به سرم زد که بریم و اونجا کمین کنیم و چند تا عکس از آهو و از فاصله نزدیک بگیریم.با بابک و یونس صحبت کردم و طبق معمول پایه بودن! از دکتر میگونی اجازه گرفتیم و حرکت کردیم.یه زیر انداز ،یه دوربین شکاری و یه بطری آب به اضافه ی یه پارچه ی سبز که من با خودم اورده بودم برداشتیم و حرکت کردیم.کتار آبشخور ۲ تا بوته ی بزرگ بود که ما بین اونا دراز کشیدیم و منتظر موندیم.۱ ساعتی رو دمر خوابیده بودیم تااینکه ۳ تا آهو نزدیکمون شدن و تنوستیم ازشون عکس بگیریم.آهو ها به فاصله ۷ یا ۸ متریمون اومدن و چون ساعت نزدیک ۴ بود و باید برمیگشتیم پاشدیم و اونا فرار کردن.(البته از فرارشون هم فیلم گرفتم.)

آهو. پناهگاه حیات وحش موته

… به سمت معدن طلا حرکت کردیم.معدن قبل از روستای موته بود.بهمون مجوز ورود ندادن بجاش بسمت معدن سنگ لای بید رفتیم.

معدن سنگ لای بید

…شب شد.قرار بود بازهم پرژکتور کشی داشته باشیم ولی چون شکارچی اومده بود تو منطقه و محیط بانها داشتن دنبالشون میگشتن فقط قرار شد تا یکی از آبشخورها بریم و دوربین تله کار بزاریم و برگردیم.

مهندس عطایی و دوربین تله

ادامه دارد…

کارورزی اصفهان -۱-

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۸۷

سه شنبه ۱ مرداد.
صبح زود خودمون رو به آموزشکده رسوندیم.آخه کارورزی داشتیم! ۶ واحد درسی که توی مسافرت دسته جمعی میتونستیم پاس کنیم! برای خیلی ها که دانشجوی محیط زیست نیستن این قضیه خنده داره! ۶واحد فقط برای یه مسافرت ۷ روزه؟!
خلاصه صبح حدود ۳۰ نفر دانشجو بودیم که تو آموزشکده جمع شدیم و آماده ی رفتن به اصفهان.
کسایی که همرامون میومدن دکتر میگونی،مهندس عطایی و خانم گودرزی بودن.به اضافه ی آقای محمدی(آشپز)،آقای دودانگه(راننده اتوبوس)و آقای نریمان محمدی که راننده اتومبیل پیکاپ یی بود که دکتر میگونی سوارش میشد.البته قرار بود روز چهارم دکتر سعید پور به گروه اضافه بشه.
به ۵ گروه ۵ نفری و یک گروه ۶ نفری(دخترها) تقسیم شدیم و هر گروه یک سرگروه تعیین کرد.سر گروهها موظف بودن وسایل رو از انبار تحویل بگیرن و رابط استاد با گروه باشن.من هم یکی از سر گروهها بودم.وسایلی که انبار بهمون تحویل داد:
دما سنج،ارتفاع سنج،قطب نما ، دوربین شکاری و چادر بود.
خلاصه راه افتادیم به سمت اولین مقصد؛ پناهگاه حیات وحش موته.
ابتدا اتوبان قم، بعد کاشان و سپس جاده گلپایگان.بعد از روستای موته وارد سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی شدیم که یکی از بچه ها(یونس) هم اونجا به ما ملحق شد.

پاسگاه محیط بانی موته و جایی که ما چادر زدیم.

موته؛ منطقه ایی عمدتا دشتی که زمینهای کشاورزی خیلی توش دیده میشن.حصارهای مزارع و دکلهای فشار قوی نمای منطقه و رو خیلی زشت کرده.
برای روز اول برنامه ی خاصی نداشتیم.قرار شد استراحت کنیم تا شب برای پرژکتورکشی بریم بیرون.البته بعضی از بچه ها رفتن تو منطقه گشت بزنن.من هم که شب میخواستم سر حال باشم رفتم و تو چادر خوابیدم.دم غروب که پاشدم با یونس رفتیم که یه دوری بزنیم.نزدیک پاسگاه تو یه محدوده پر از تاغ بود.رفتیم نزدیکش ابتدا یه خارپشت دیدیم.آروم نزدیکش شدیم ولی فهمیدیم مرده.کمی جلوتر یه هوبره دیدیم.دیدن این صحنه رو هنوز باورم نمیشه!!! چون بعدا یکی از محیط بان ها گفت من ۱ ساله اینجام و هنوز هوبره ندیدم! موقع برگشت هم یه خرگوش دیدیم.
…. شب شد و شام تخم مرغ آبپز بود. اگه اشتباه نکنم ساعت ۱۱ بود که برای پرژکتور کشی راه افتادیم.جلوتر از همه مهندس عطایی بود.اونشب چند تا آهو و ۱ شغال رو از دور دیدیم.بعد از ۲ ساعت هم در حالیکه تازه ماه در اومده بود برگشتیم به پاسگاه.تو پاسگاه هم یه عقرب سیاه دیدیم و بس.

شب اول پرژکتور کشی.نور سفید نور فلاش دوربینمه و نور زرد نور پرژکتور مهندس عطایی

و اما موقع خواب! من ،یونس و بابک تنها کسایی بودیم که بیرون ار محیط بانی تو چادر خوابیدیم.البته دکتر میگونی هم بیرون خوابید.البته رو سقف اتوبوس. خلاصه اونشب ما ۳ تا انقدر سر و صدا کردیم که صدای بچه ها دراومد و از تو محیط بانی سرمون داد میزدن!!!! با کلی ترس از جن ها اونشب رو به سر کردیم!

ادامه دارد….

بار دیگر …

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۸۷

دیگه از با هم بودن چیزی نمونده جز در خاطره ها!
با تموم شدن دوره ی کارورزی ورودی های ۸۵ هم به خاطرات پیوستن!
در مدت کارورزی بیش از پیش به هم وابسته شدیم.با هم بودن، همکاری ،نظم و دوست داشتن رو با هم تمرین کردیم تا در اوج وابستگی با اشکهایی که کف اتوبوس آموزشکده رو شستشو داد از هم جدا شیم!

…و  فقط این فرصت است که کوتاه است!

فقط بخاطر قولی که به بچه ها داده بودم خواستم این عکس رو بذارم تو وبلاگ. کلیات سفر و بقیه عکس ها رو هم سعی میکنم تو چند روز آینده بذارم.
آخرین عکس ما، سالن اجتماعات اداره کل محیط زیست استان اصفهان:

برای دیدن عکس بزرگ کلیک کنید

چه کردم؟

یکشنبه, ۹ تیر ۱۳۸۷

“پرنده دوست نداشت که پرواز کنه.ولی… افسوس! وقته رفتن بود.
چه زود دیر میشه!ولی چه خوبه همیشه یادمون بمونه که روزی با هم بودیم.”

این اس.ام.اسی بود که روز آخر نوشتم و برای همه ی بچه ها فرستادم.شاید هم آخرین اس.ام.اس ام به خیلی هاشون بود! این روز ها بچه ها خیلی Miss call میندازن! مهربون شدن!!!!!
البته هممون هم میدونیم که اینکارا ماله روزهای اوله.چند هفته دیگه گویی نه آموزشکده ایی وجود داشته،نه دوره ی کاردانی محیط زیست و نه ورودی ۸۵!
شاید یه ۲-۳ نفری با هم بمونن.ولی تنها چیزی که ماندگار باقی میمونه کارهایه که با هم کردیم و خاطره هاشونه.
۱– ۱۶ آذر سال ۸۵ ۳ نفری جشن دانشجویی گرفتیم!
من ، میثم خسروی و یکی از بچه ها که از ترم ۲ رفت به اسم مهدی اکبری. خداییش مراسم آخر طنز بود! میثم با اون تیکه هاش شده بود مجری، من پشت لپتاپ بودم و مهدی هم هماهنگی ها رو انجام داد.با اینکه کم بودیم و آموزشکده هم اصلا پشتیبانیمون نمیکرد.پذیرایی هم یه بسته شکلات بود که مهدی خودش خریده بود!

۲–اردیبهشت ۸۶ این وبلاگ رو راه انداختم.که یکی از پر دردسر ترین کارا بود.

۳– شهریور ماه نوار ابزار هدهد رو درست کردم.این یکی از با کلاسترین کارهام بود.الان ۱۶۰ تا کاربر داره.

۴–پاییز بود که توسط یکی از دوستانم با انجمن یوز آشنا شدم.عضویت من توی انجمن نکته مثبتی برای آموزشکده بود.خیلی از بچه ها توسط من تو انجمن عضو شدن که این خودش به فعال شدن بچه ها کمک کرد.

۵– ۱۶ آذر ۸۶ دوباره جشن دانشجویی برگزار کردیم با این تفاوت که هم آموزشکده از نظر مالی پشتیبانیمون میکرد و هم تعداد مون بیشتر بود.حدود ۱۵-۲۰ نفر بودیم.من برای این جشن ۲ تا کار کردم.یه فیلم مستند ساخته شد که من کارگردانش بودم.توی جشن هم دوباره من پشت لپ تاپ بودم.ایندفعه ۲ تا لپ تاپ داشتم.یکی برای آهنگها و با یکی تصویر رو پرده مینداختم.این مراسم فوق العاده عالی برگزار شد.

۶– ترم ۴ ؛ ترم بازنشستگی من بود! کار خاصی نکردم.بیشتر هم سعی کردم پامو از کارهای آموزشکده بکشم بیرون.ولی بخاطر کم کردن روی بعضیها(!) به همراه بابک و یونس یه سفر به کویر رفتم و یه مستند ۳۲ دقیقه ایی از منطقه حفاظت شده کویر ساختم.

۷–آخرین کارم هم طراحی جلد و کارهای گرافیکی نشریه سربازان زمین بود.

اما در مورد این وبلاگ و هدهد؛
هدهد یک مقدار تغییر خواهد کرد.این وبلاگ رو هم از چند روز دیگه بطور کامل تغییر میدم.اسم، تم و منوی اصلی تغییراتی خواهند داشت.

خداحافظ

پنجشنبه, ۶ تیر ۱۳۸۷

سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!

خدا حافظی
لغتی کوتاه اما …

خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه …

ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.

خداحافظ کلاس و میز و تخته
راهرو

همچون همیشه ساکت هستین!
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!

خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!
چپ یا راست؟

خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!

واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!

برمیگردم.

خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!

بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.

آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت “نه” شنیدن را به دلم گذاشتی!
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!

خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی
و خداحافظ دکتر زارع…

آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع….

خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!

از استادها هیچکدام نبودند اما …
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین…ممنون!
و خداحافظ یاد و خاطره “هنریک مجنونیان” ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!

خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!

اما در کتابخونه! دری با ۲ لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!
خداحافظ صندلی ها
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.
و خداحافظ خطوط موازی!
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!

وقت رفتنه!

از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!
گریه ها ،خنده ها ،روزها و …. انتظار!
خداحافظ در سبز!
خداحافظ گل های رز!
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!

آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.

خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!

خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک ۰٫۲ مولال!

خداحافظ آلاچیق!
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما… افسوس!

خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!

خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!

خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!

خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!

بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که ۲ سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز …

خداحافظ دوستانم
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ روزهایم
خداحافظ تنهایی هایم
خداحافظ گریه ها و خنده هایم
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین
و خداحافظ عشق من!

خداحافظ آقایان نگهبان.
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!
خداحافظ خیابون.
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !

هی!  آقا مترو میره؟
خداحافظ آموزشکده!

عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:

گروه A

گروه B

عشق گذشته از پل

دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

خسته ی روز برفی

اردوی خیرود کنار ، تلخ یا …..

چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۸۷

جنگل آموزشی خیرود کنار
دومین اردویی که ما رو بردن …..
نمیدونم از کجا شروع کنم….!؟
صبح جمعه هفته ی پیش قرار بود ساعت ۷ آموزشکده باشیم.ولی ما بچه های تهران ساعت ۷ هنوز تو مترو بودیم.ساعت ۸/۳۰ رسیدیم در حالیکه اتوبوس داشت راه میوفتاد.سریع سوار شدیم.
در آخرین روزهای درسمون تو آموزشکده ، دنبال خاطرات جدید!
سفر ما از جاده چالوس شروع شد.جاده ایی که حداقل من یکی کلی باهاش خاطره دارم.اولین توقفمون قبل از تونل کندوان بود.دکتر اعتماد(استاد درس جنگل) شروع کرد به توضیح دادن در مورد جوامع اورس و زربین.
سوار شدیم و راه افتادیم.دیگه اتوبوس توقفی نداشت تا رسیدیم نزدیک دریا. اونجا آقای شریفی (مسئول اردو) پیاده شد تا یه چیزهایی برای ناهار بخره.۲ تا از بچه ها(بابک و یونس) هم که تا حالا دریا رو ندیده بودن رفتن دم پنجره و ذل زدن به دریا.صحنه ی جالبی بود.فکر نمیکردم کسی هم باشه که دریا رو ندیده باشه!در واقع ما آدمها همیشه یه چیزهایی رو داریم که بقیه حسرتشو دارن ولی ما ….. همیشه نا شکریم!
بگذریم.اتوبوس راه افتاد و حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدیم به خوابگاه.خوابگاه در اصل در مالکیت دانشکده منابع طبیعی کرجه که برای ما کرایه شده بود.اتوبوس اول دم در وایساد و پس از چند دقیقه وارد محوطه شد.شاید من تنها کسی بودم که با این محوطه خاطره داشت! هر چند این تنهایی زیاد طول نکشید!
کوله هامون رو برداشتیم و بسمت خوابگاه راه افتادیم.شاید چیزی که بیشتر از همه توی خوابگاه جلب توجه میکرد اسم بچه های ورودی ۸۴ آموزشکده خودمون بود که پارسال اینجا اومده بودن.روی دیوارها، تختها و  ….. همه جا اسمشون بود!
ناهار کنسرو بود.خوردیم و بعد نماز به سمت جنگل راه افتادیم.دکتر اعتماد هم با اون سرعتش جوری بالا میرفت که همه کم اوردن! بعد مدتی فهمیدیم که اصل کاری رو جا گذاشتیم! آب. بعد یک ساعت پیاده روی و گوش کردن به توضیحات دکتر اعتماد دیگه نای بالا رفتن نداشتیم.دکتر گفت هر کی میخواد برگرده.تقریبا ۲ دسته مساوی شدیم.من هم برگشتم پایین و منتظر شدیم تا همه بیان و بریم لب ساحل….

حدود یک ساعت بعد بچه ها برگشتن.نزدیک غروب بود که سوار اتوبوس شدیم و بسمت دریا راه افتادیم.توی اتوبوس به درخواست بچه ها من گوشیم رو وصل کردم به ضبط ماشین و آهنگ پخش کردم.آهنگ دریا!

دریا! اولین عشق مرا بردی
                                دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را به یاد آور
                                 دنیا! سرگذشتم را مکن باور

باز هم آمدی تو بر سر راهم
                                 آی عشق! میکنی دوباره گمراهم…

همین مقدمه کافی بود تا وقتی اتوبوس وایساد و من و بابک به سمت دریا راه افتادیم.وقتی صدای موجها رو شنیدیم.وقتی که چشهامون به موجها افتاد.بی اختیار چشم هامون خیس بشه.ساحل صخره ایی بود روی یه سنگ نشستیم.بابک بهم گفت آهنگ بذار  و من گذاشتم .
از کرخه تا راین….

 

نور قرمز غروب روی آب افتاده بود و خاطره هام روم زنده میکرد.صدای موج ….حالا اون رو میشنیدم.
فقط چند دقیقه اونجا بودیم که به درخواست بچه ها آقای شریفی گفت که بریم تا یه ساحل شنی پیدا کنیم.رفتیم یه جای دیگه و تا تاریکی اونجا بودیم.بعدشم برگشتیم خوابگاه.
شام خوردیم و نماز بعدشم همه رفتیم توی محوطه زیر انداز انداختیم.بازهم آهنگ گذاشتم.لنگه کفش!

یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
                                       افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
                                       یه لحظه هم نگاش نمیکرد ….

نمدونم چرا جو اونشب اونجوری بود! اول بچه ها دور هم بودن ولی بعد…
هر کی رفت یه گوشه تنها نشست.البته از مشکل ۲-۳ تا از بچه ها خبر داشتم ولی بقیه چشون شده بود؟ اون ۲-۳ نفر هم نمیدونم چرا امشب یاد مشکلاتشون افتاده بودن.خودم هم استثنا از اونا نبودم ولی ….
جو عجیبی داشت اون شب!
ساعت ۱۲ رفتیم تو البته بعد اونهمه ناراحتی که اون روز تو سر بچه ها افتاده بود همه یه چیزی لازم داشتن… تغییر جو!
یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود.باز هم گوشی من! ولی دیگه آهنگهای چاووشی و … نه! بچه ها آهنگ بلوتوث میکردن من پخش میکردم!
از بندری و کردی و گیلکی گرفته تو هر جور آهنگ خز و خیل رَپ!
تا ساعت ۲/۳۰ برنامه ی تغییر جو به راه بود! ماشالله بچه ها هم خسته نمیشدن! انگار نه انگار اینها همون افسرده های چند دقیقه پیش بودن! خلاصه یه سره وسط بودن و انواع حرکات موزون رو انجام دادن!
….
صبح ساعت ۷ بیدار شدیم.چشتون روز بد نبینه سر هر کسی یه بلای اورده بودن! یکی پاهاش و یکی دستهاش رو به تخت بالایی بسته بودن!صورت بعضی ها رو با زغال سیاه کرده بودن و کارهایی دیگه ایی که نمیشه گفت!!!!!!
اولین مقصدمون توی روز دوم مرکز اصلاح بذر بود.که دستگاههای خارج کردن بذر از مخروط و این چیزها رو دیدیم.بعد رفتیم جایی که بذرها رو میکارن….نهالستان!
تازه رسیده بودیم که بچه های دانشگاه آزاد سواد کوه هم رسیدن.کلاسمون با اونا برگزار شد.البته بودنشون مفید بود چون دور و بر دکتر اعتماد رو شلوغ کردن و ما هم میتونستیم بریم اون پشتها بشینیم استراحت کنیم!
بعد از نهالستان برگشتیم خوابگاه و بعد از نهار و نماز ساعت ۴ به سمت تهران راه افتادیم.البته به خاطر مشکلاتی که تو را پیش اومد.ساعت ۱۰/۳۰ رسیدیم کرج.چون بچه ها گفتن نمیتونن برن تهران و مترو نیست آقای شریفی با چند تا تماس تونست اجازه ی خوابیدن ما رو توی خوابگاه بگیره.به دخترا هم توی سوئیت های آموزشکده جا دادان.سفر ما به خوابگاه ختم شد! تا اینهم یک خاطره ی فراموش نشدنی دیگه باشه!

والسلام