Archive for the ‘غیره...’ Category

دلم خاست…دلتون بخاد!!!

یکشنبه, ۷ آذر ۱۳۸۹

امشب صالح محمودی ۱ عکس از پالاس تو توران برام فرستاد که خیلی دلم خاست!

عکس توسط:شهاب چراغی

گفتم خوب ۱ عکس هم بذارم شما دلتون بخاد!این عکسو تو قفس شیرهای باغ وحش ارم گرفتم.

نکته اینکه تو این قفس ۳تا توله شیر بودن! :lol:

نی نی حیوون ها!

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۸۹

یک هدیه براتون دارم که البته یکم سنگینه ولی ارزش دیدنش رو داره!

فایل پاورپوینت هستش با تعداد عکس از حیوانات.

حجم : ۶ مگابایت

دانلود

——–

در حاشیه:

متاسفانه آموزشکده مجازی خراب شده که وقعا متاسفم.در حال گشتن دنبال عیبشم.

فارغ التحصیلی!

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۳۸۹

۲ تا متن خداحافظی این روزها خوندم از آموزشکده جالبا! پیشنهاد میکنم به خونید!

———

احتمالا در آینده ۱ منو به کنار اضافه میکنم مخصوص وبلاگهای دانشجو ها و فارغ التحصیلان آموزشکده.پس لطفا کسایی که میخوان باشن  تو همین پست نظر بدن.

در ضمن همچنان شدیدا و دوستانه  (مربوط به پسر ها) و برادرانه ( مربوط به دخترها) خواهشمندم به آموزشکده محیط زیست مجازی بپیوندید!

آها راستی! عیدتونم مبارک!

(F) (G) (^)

واسه این که دلتون بخواد!

پنجشنبه, ۶ خرداد ۱۳۸۹

آموزشکده دانشجوی دکترا خواهد گرفت! +خبر تکمیلی

جمعه, ۱۳ فروردین ۱۳۸۹

شاید باورتون نشه چون من هم نمیشه! ولی خوب چیزی که میخونید رو میتونید باور کنید! آموزشکده میخواد دانشجوی ارشد و دکترا در رشته محیط زیست بگیره!این رو از دکتر سعید پور و دکتر گشتاسب شنیدم.امیدوارم بزودی دفترچه بیاد!

اطلاعات تکمیلی بزودی اعلام میشه!

—————

بروزرسانی ۱۹ فروردین:

برای گرفتن خبر تکمیلی در این باره و جزئیات به ادامه مطلب مراجعه کنید! خبرهای جالبی براتون دارم!

(ادامه…)

نوروز ۱۳۸۹ بر شما مبارک!

شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۸۸

به نام سلام،

۱۳۸۸ فقط یک پارساله و نه بیشتر! همه چی آرشیو شد! چه خوب، چه …!

سال عجیب و غریبی بود! با اون شروعش و اتفاقات خرداد و اردیبهشت که زندگیم رو سر و سامانی داد.فکر میکنم دیگه مسیرمو پیدا کردم و محکم دارم تو مسیری که تقدیر منه قدم بر میدارم.قضیه زندگی کمی جدی تر و مطمئننا هیجان انگیز تر شده برام. 8-)

شکر! سال ۸۸ رو دوست داشتم هرچند به بدترین شکل ممکن تموم شد برام اما اتفاقات قشنگش انقدر زیاد بودن که این تموم شدن در کنار عبورش، هیچه! خلاصه اینکه سالی داشتم که شدیدا توش فراز و نشیب داشتم.واقعا باورم نمیشه که این همه بلا و اتفاق تو ۱ سال واسم افتاده! شگفت انگیزه واقعا!

سال ۸۹ رو با کلی برنامه و امید شروع میکنم.هر چند امسال دوست نداشتم سال تحویل شه و نمیدونم چرا انقدر احساس بدی نسبت به ۸۹ داشتم(هر چند ساعاتی قبل سال تحویل فهمیدم این دلشوره از چیه و لحظه ی تحویل سال که…) اما با همه ی امیدم این سال رو شروع کردم و امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی شگفت انگیزی در پیش داشته باشم. به امید خدا!

آهان راستی! امسال هم مجوز کویرمون ok شد ولی من بخاطر مشکلی نمیتونم برم متاسفانه و شدیدا ناراحتم! شاید بچه ها( یونس، حمید بخشی، بهروز باقری و احتمالا امسال مجید غفاری) برن چون مجوز پارک کویر و منطقه حفاظت شده رو با هم گرفتن.

در آخر واسه همه خوشی، شادی، سلامتی و دماغی چاق آرزو میکنم!!!! از ته دل واسه آرزوهای ته دلتون دعا میکنم! عید همتون مبارک مخصوصا بچه ها، کامندها و فارغ التحصیل های آموزشکده!

خدایمان!

باش، که تو شکستن نمیدانی!

————-

کارت پستال امسال پالاس:

تصاویر نجات بچه گربه از داخل لوله!

چهارشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۸۸

دیروز بعد مدتها کل روز رو خونه بودم! سر ظهر مامانم گفت حالا که هستی برو پشت بام شلنگ کولر رو جمع کن که دیگه هوا سرد شده.گفتم باشه و رفتم پشت بام.

وقتی شلنگ رو از شیر باز کردم دیدم شلنگ زیر ۱ جعبه گیر کرده.جعبه رو بلند کردم و انداختمش سمت دیگه.همین که جعبه رو انداختم.دیدم ۱ گربه شروع کرد به ناله کردن! هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم! فکر کردم توهم زدم و رفتم سمت کولر تا اون سمت شلنگ رو هم باز کنم.

همچنان صدای ناله ادامه داشت! دیگه شروع کردم همه جا رو گشتم ولی باز موفق نبودم.رفتم پایین و از مادرم کمک خواستم.گفت هفته پیش صدا ناله و افتادن ۱ گربه از یک جا رو شنیده که چون زود تموم شده چیزی بهم نگفته. خلاصه اینکه کل اونجا رو گشتیم و ۱ لوله پبدا کردیم کنار جایی که کانالهای کولر اومده پایین.طوری که نمیشد توش رو نگاه کرد.به نظرم آمد که گربه باید افتاه باشه اونتو.اول خواستم دستم رو بکنم تو لوله و بکشمش بیرون چون احتمالا باید با سر میفتاده تو.ولی گفتم ریسک نکنم بهتره! به مامانم گفتم بره پایین و ۱ پارچه و گوشیو خواهرم که فلاش داره رو بگیره بیاره از بالا عکس بگیریم ببینیم این گربه کدوم سمتیه؟!

عکس رو گرفتم دیدم حیوونی سرش بالاست.احتمالا با سر افتاده و تا پایین لوله رفته و حالا ۵ طبقه رو اومده بالا! اگر اینطور باشه که این گربه ۱ قهرمانه! چون احتمال اینکه از پشت افتاده باشه و نتونه خودش رو بگیره خیلی کمه.

بخاطر اینکه سرش بالا بو تصمیم گرفتم با پارچه درش بیارم.پارچه رو انداختم تو لوله و کمی پایین بالا کردم تا حس کردم که پارچه رو گرفته و کشیدمش بیرون.یه بچه گربه ناز و خوشگل بود.ولی شدیدا لاغر و استخوانی! وقتی در اوردمش واقعا گیج میزد! دیگه صداش در نمیومد.تکون هم نمیخورد.انگار نفس هم نمیکشید! (اگر من هم بودم واقعا اینطوری میشدم!)

اوردمش پایین تا بهش آب و غذا بدیم.همش دنبال ۱ چیز میگشت وقتی سر پا شد ولی نفهمیدم چی.همش میدوید و اینور انور رو نگاه میکرد! براش کمی گوشت ریختم ولی نه تعادل داشت و نه بویاییش کار میکرد.همه چیه بو میکرد ولی چیزی نمیفهمید انگار حدود ۱۵ دقیقه بعد تونست بوی تکه گوشت کوچیکی که به کاغذی زیر گوشت ها چسبیده بود حس کنه.شروع کرد به خوردن کاغذ.از دهنش کشیدم بیرون و گوشت گذاشتم دهنش که تند تند میخورد.هنوز حس نداشت.وقتی گوشت از دهنش میفتاد بیرون نمیفهمید و الکی میجوید! ۱ بار هم گوشت از دهنش افتاد ۱ برگ رفت دهنش تفاوت رو حس نکرد و برگ رو میجوید(گذاشته بودمش تو باغچه تا کمی رو خاک باشه).

مشکل اینجا بود که لب به آب نمیزد و این داشت نگرانم میکرد.غذاش رو خورد و گذاشتمش تو حیات خلوت.تا غروب گاهی سر و صدا کرد ولی دیگه هیچی نخورد.دم اذان بود که دیدم خیلی سر و صدا میکنه پیچیدمش تو ۱ پارچه و گذاشتمش تو ۱ جعبه تا بخوابه.خیلی زود خوابش برد. اسمش رو هم گذاشتم:”پیشون!

تا صبحم نگران بودم که نکنه امشب بمیره که واقعا داستان غم انگیزی میشد!

صبح که نماز خوندم آمدم بخوابم دیدم سر و صدا میکنه.از جعبه درش اوردم و گذاشتمش تو حیات خلوت تا ۸ صبح که با سر و صداش از خواب بیدار شدم.رفتم براش گوشت ریختم.بویاییش بهتر شده بود و سریع گوشت ها رو پیاده کرد.تا غذا میخورد منم با دستمال نم دار تمییزش کردم چون خیلی کثیف بود.بعد غذاش هم دوباره براش آب گذاشتم که دوید و آب خورد.بیخیال هم نمیشد! خیلی آب خورد.خیالم راحت تر شد!

دیگه همین! الان هم خواب تشریف دارن! تا ظهر پاشن دستور غذا بدن! :-D تا بتونم و مامانم عصبانی نشه نگهش میدارم تا جون بگیره و بعد میذارم بره.امیدوارم حالش خوب شه چون خیلی لاغره.

وای بیدار شد! (@)