قبلا خیلی به سایت آموزشکده سر میزدم.ولی عادت کرده بودم به اینکه همیشه همون مطالب قبلی رو ببینم!در واقع معمولا چیز جدیدی توی سایتی که بیشتر شبیه وبلاگه وجود نداشت!
تا دیروز اتفاقی یه سری به سایت آموزشکده زدم.با کمال تعجب دیدم ۵-۶ تا مطلب جدید توش بود!جالب اینکه برای اولین بار دیدم اسکن برنامه ی امتحانها توی سایت قرار گرفته.همه ی اینها یه طرف،یه چیز خیلی جالب ….
برای اولین بار سایت آموزشکده یه خبر از محیط زیست ایران قرار داده بود! بهتر خودتون یه سری بهش بزنید!
سایت آموزشکده به روز شد!!!!
۱۷ تیر ۱۳۸۷طرح بین المللی حفاظت از تالابهای ایران
۱۷ تیر ۱۳۸۷موج جدید وبلاگستان سبز در مورد تالابها مجبورم کرد سری به جزوه ها و pdf هام بندازم یه چیزی پیدا کردم که تا حالا خودمم ندیده بودم!
گفتم آپلودش کنم تا الان که همه گرم نوشتن از تالابها هستن اطلاعات خوبی گیر بیارن.
فارغ التحصیلان بازیافت آموزشکده
۱۶ تیر ۱۳۸۷چند روز پیش ای میلی برام اومده بود که من از واقعیت ماجرا نتونستم اطلاعی بدست بیارم.تصمیم گرفتم متن میل رو اینجا بذارم.لطفا عزیزانی که اطلاعاتی دارن حرفاشون رو تو نظرات بنویسن.
متن میل:
“باسلام
من فارغ التحصیل بازیافت ۸۵ هستم وکارمند رسمی محیط زیست از همون ابتدا که آموزشکده دانشجوی بازیافت تربیت کرد متاسفانه چون رشته جدیدی بود فارغ التحصیلان نتوانستند در هیچ اداره ای استخدام بشن وحتی محیط زیست هم دانشجوی دست پرورده خود راقبول ندارد خلاصه نامه نوشتیم ,تحصن کردیم ,پیگیری کردیم تااینکه سازمان حفاظت محیط زیست نامه ای به مدیریت وبرنامه ریزی وقت (دفتر نظامهای استخدامی )نوشتند وبازیافت را به همراه چند رشته دیگر جهت امکان استخدام در محیط زیست معرفی کردندوفارغ التحصیلان بازیافت بتوانند بعنوان کارشناس محیط زیست در محیط زیست استخدام شوند اما متاسفانه این نامه دو سال است که در سازمان مدیریت وبرنامه ریزی خاک میخورد واز سوی محیط زیست هم پیگیری جدی به عمل نمی آید فقط دانشجویان جسته گریخته پیگیری میشود.به هر حال آدم دوسال زحمت میکشه در دانشکده وابسته به محیط زیست ولی نتوانه در محیط زیست استخدام بشه خیلی سخته .با تشکر
در باب کارورزی و کنکور کاردانی به کاشناسی!
۱۳ تیر ۱۳۸۷این روزها همه بچه ها مشغول درس خوندن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که بیستم همین ماه برگزار میشه هستن.برای همشون به خصوص دوست و آشنای خودم آرزوی موفقیت میکنم.
منم که فعلا هستم! فقط وبلاگ مینویسم! به جای منم تست بزنید!
اما در مورد کارورزی؛
تا اونجا که منابع اطلاعاتی ما تو آموزشکده خبر دادن، تاریخ کارورزی ۱ مرداد و مدت اون ۷ تا ۱۰ روزه.استان مقصدمون استان اصفهان و استادهای همراه نیز: دکتر میگونی ، دکتر سعیدپور و دکتر طالبی هستن.فقط امیدوارم این استاد ها هر کدوم برای درس خودشون یک گزارش نخوان!
اما یک سوال بیولوژی حیوانات شکاری ازتون میپرسم! لطفا جوابش رو توی کامنتها بذارین.هر کس جواب بده معلومه که خوب درس خونده!
*کدام یک خط اشک ندارد؟
الف)یوزپلنگ ب) روباه قرمز ج)زیرگونه شاه یوزپلنگ د)گربه پالاس
سلام پالاس ایرانی!
۱۰ تیر ۱۳۸۷اسم این وبلاگ از این به بعد “پالاس ایرانی” است.
با تموم شدن درسم توی آموزشکده دیگه نمیشه گفت وبلاگ دانشجویی وقتی من دانشجوی اونجا نیستم.
با شکل و شمایل جدید و فکرهای جدید دوباره شروع میکنم.
به امید ایرانی سبزتر از همیشه.
سلام پالاس ایرانی!
چه کردم؟
۹ تیر ۱۳۸۷“پرنده دوست نداشت که پرواز کنه.ولی… افسوس! وقته رفتن بود.
چه زود دیر میشه!ولی چه خوبه همیشه یادمون بمونه که روزی با هم بودیم.”
این اس.ام.اسی بود که روز آخر نوشتم و برای همه ی بچه ها فرستادم.شاید هم آخرین اس.ام.اس ام به خیلی هاشون بود! این روز ها بچه ها خیلی Miss call میندازن! مهربون شدن!!!!!
البته هممون هم میدونیم که اینکارا ماله روزهای اوله.چند هفته دیگه گویی نه آموزشکده ایی وجود داشته،نه دوره ی کاردانی محیط زیست و نه ورودی ۸۵!
شاید یه ۲-۳ نفری با هم بمونن.ولی تنها چیزی که ماندگار باقی میمونه کارهایه که با هم کردیم و خاطره هاشونه.
۱– ۱۶ آذر سال ۸۵ ۳ نفری جشن دانشجویی گرفتیم!
من ، میثم خسروی و یکی از بچه ها که از ترم ۲ رفت به اسم مهدی اکبری. خداییش مراسم آخر طنز بود! میثم با اون تیکه هاش شده بود مجری، من پشت لپتاپ بودم و مهدی هم هماهنگی ها رو انجام داد.با اینکه کم بودیم و آموزشکده هم اصلا پشتیبانیمون نمیکرد.پذیرایی هم یه بسته شکلات بود که مهدی خودش خریده بود!
۲–اردیبهشت ۸۶ این وبلاگ رو راه انداختم.که یکی از پر دردسر ترین کارا بود.
۳– شهریور ماه نوار ابزار هدهد رو درست کردم.این یکی از با کلاسترین کارهام بود.الان ۱۶۰ تا کاربر داره.
۴–پاییز بود که توسط یکی از دوستانم با انجمن یوز آشنا شدم.عضویت من توی انجمن نکته مثبتی برای آموزشکده بود.خیلی از بچه ها توسط من تو انجمن عضو شدن که این خودش به فعال شدن بچه ها کمک کرد.
۵– ۱۶ آذر ۸۶ دوباره جشن دانشجویی برگزار کردیم با این تفاوت که هم آموزشکده از نظر مالی پشتیبانیمون میکرد و هم تعداد مون بیشتر بود.حدود ۱۵-۲۰ نفر بودیم.من برای این جشن ۲ تا کار کردم.یه فیلم مستند ساخته شد که من کارگردانش بودم.توی جشن هم دوباره من پشت لپ تاپ بودم.ایندفعه ۲ تا لپ تاپ داشتم.یکی برای آهنگها و با یکی تصویر رو پرده مینداختم.این مراسم فوق العاده عالی برگزار شد.
۶– ترم ۴ ؛ ترم بازنشستگی من بود! کار خاصی نکردم.بیشتر هم سعی کردم پامو از کارهای آموزشکده بکشم بیرون.ولی بخاطر کم کردن روی بعضیها(!) به همراه بابک و یونس یه سفر به کویر رفتم و یه مستند ۳۲ دقیقه ایی از منطقه حفاظت شده کویر ساختم.
۷–آخرین کارم هم طراحی جلد و کارهای گرافیکی نشریه سربازان زمین بود.
اما در مورد این وبلاگ و هدهد؛
هدهد یک مقدار تغییر خواهد کرد.این وبلاگ رو هم از چند روز دیگه بطور کامل تغییر میدم.اسم، تم و منوی اصلی تغییراتی خواهند داشت.
خداحافظ
۶ تیر ۱۳۸۷سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!
خدا حافظی
لغتی کوتاه اما …
خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه …
ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.
خداحافظ کلاس و میز و تخته
راهرو
همچون همیشه ساکت هستین!
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!
خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!
چپ یا راست؟
خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!
واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!
برمیگردم.
خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!
بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.
آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت “نه” شنیدن را به دلم گذاشتی!
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!
خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی
و خداحافظ دکتر زارع…
آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع….
خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!
از استادها هیچکدام نبودند اما …
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین…ممنون!
و خداحافظ یاد و خاطره “هنریک مجنونیان” ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!
خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!
اما در کتابخونه! دری با ۲ لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!
خداحافظ صندلی ها
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.
و خداحافظ خطوط موازی!
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!
وقت رفتنه!
از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!
گریه ها ،خنده ها ،روزها و …. انتظار!
خداحافظ در سبز!
خداحافظ گل های رز!
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!
آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.
خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!
خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک ۰٫۲ مولال!
خداحافظ آلاچیق!
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما… افسوس!
خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!
خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!
خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!
خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!
بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که ۲ سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز …
خداحافظ دوستانم
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ روزهایم
خداحافظ تنهایی هایم
خداحافظ گریه ها و خنده هایم
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین
و خداحافظ عشق من!
خداحافظ آقایان نگهبان.
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!
خداحافظ خیابون.
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !
هی! آقا مترو میره؟
خداحافظ آموزشکده!
عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:


عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی













Seshanbeh.com
