خداحافظ

۶ تیر ۱۳۸۷

سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!

خدا حافظی
لغتی کوتاه اما …

خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه …

ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.

خداحافظ کلاس و میز و تخته
راهرو

همچون همیشه ساکت هستین!
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!

خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!
چپ یا راست؟

خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!

واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!

برمیگردم.

خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!

بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.

آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت “نه” شنیدن را به دلم گذاشتی!
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!

خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی
و خداحافظ دکتر زارع…

آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع….

خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!

از استادها هیچکدام نبودند اما …
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین…ممنون!
و خداحافظ یاد و خاطره “هنریک مجنونیان” ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!

خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!

اما در کتابخونه! دری با ۲ لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!
خداحافظ صندلی ها
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.
و خداحافظ خطوط موازی!
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!

وقت رفتنه!

از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!
گریه ها ،خنده ها ،روزها و …. انتظار!
خداحافظ در سبز!
خداحافظ گل های رز!
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!

آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.

خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!

خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک ۰٫۲ مولال!

خداحافظ آلاچیق!
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما… افسوس!

خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!

خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!

خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!

خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!

بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که ۲ سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز …

خداحافظ دوستانم
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ روزهایم
خداحافظ تنهایی هایم
خداحافظ گریه ها و خنده هایم
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین
و خداحافظ عشق من!

خداحافظ آقایان نگهبان.
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!
خداحافظ خیابون.
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !

هی!  آقا مترو میره؟
خداحافظ آموزشکده!

عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:

گروه A

گروه B

عشق گذشته از پل

دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

خسته ی روز برفی

دکتر گشتاسب میگونی، یک استاد واقعی

۳۱ خرداد ۱۳۸۷

چند روز پیش در روزنامه های می خواندم «کالین تاریشانو» نخست وزیر رومانی فاصله بین خانه تا محل کار خود را که چندان هم نزدیک نیست با دوچرخه ۱۰ دقیقه رکاب زد .
«کالین تاریشانو» گفته بود  با دوچرخه سواری می توان میزان مصرف سوخت را به طور چشمگیری کاهش داد و به اقتصاد کشور ، کمک قابل توجهی کرد.سالانه میلیونها نفر بر اثر مشکلات تنفسی تسلیم مرگ می شوند و این رقم هر روز بالا تر می رود.
همین نکته کوچک باعث شد در این موضوع کمی درنگ کنم، در سال های گذشته تهران چند روز به خاطر آلودگی شدید هوا عملاً تعطیل شد، به نظر می رسد وقت آن رسیده است که در این خصوص چاره اندیشی شود و تنها به اظهار نظرهای فاخرانه در هفته محیط زیست اکتفا نشود، چرا مدیران پیشگام نمی شوند؟
در بین مدیران کسی را ندیده ام که خودروی لوکس سوار نشود، اصلاً از ملاک های ارزش و اعتبار مدیران ایرانی می توان به ماشین لوکس، راننده اختصاصی، مبلمان دفتر، طول و عرض میز کار، چرخ دار بودن صندلی و … اشاره کرد، اینکه از مدیری بخواهیم برای سرمشق شدن دیگران دوچرخه سوار شود چیزی در حد توهین مستقیم تلقی می شود!! اما دکتر حمید گشتاسب ( میگونی)عضو هیات علمی آموزشکده و استادی که چگونه دانشجو بودن را از او آموختیم بی هراس از چشم های پرسشگربا دوچرخه به محل کارش می آید.او این کار را برای جلب توجه دوربین های خبرنگاران انجام نمی دهد، قصد آن ندارد که ژست مدرن بگیرد یا تظاهر به ساده زیستی کند.

دکتر میگونی

 دکتر گشتاسب نمونه بارز یک استاد با اخلاق و علاقمند به محیط زیست است، باید با او به اردوهای علمی بروید، راه رفتن و غذا خوردن و خوابیدنش را ببینید، بی هیچ توقع و تکلفی! نه از کسی خودرو می خواهد و نه هتل چند ستاره  و نه بلیط پرواز، با خونسردی و جدیت توی دفترش همیشه برای پاسخ دادن حاضر است، عضو هیات علمی یعنی کسی که در طول هفته زمانش برای دانشجویان مرکز باشد نه آنکه تنها نامش به احترام برده شود، در این دو سال هرگاه به دفتر کارش که بسیار ساده و خودمانی بود می رفتیم دانشجویانی پیش از ما آنجا نشسته بودند و سخن از محیط زیست بود.
دکتر گشتاسب که با هنریک مجنونیان دوست داشتنی همکار و همفکر است، در ادامه داد و ستدهای علمی شان باز کتاب دیگری را منتشر کردند، دکتر گشتاسب درسنامه ای را نیز شخصاً به چاپ رسانده است که قابل تامل است.
بهر صورت دوچرخه سوار شدن دکتر گشتاسب بهانه ای شد برای تقدیر از ارزشمندی او، بی گمان کسان دیگری نیز در دوران دانشجویی مان کوشیدند راه را برایمان هموارتر و دلنشین تر کنند، امیدوارم مجال آن باشد که با کلمه هایمان از آنها تقدیر کنیم، کلمه تنها دارایی دانشجوست …

 

نویسنده: یک دانشجوی قدیمی!

چند نفر این وبلاگ رو میخونن؟

۲۷ خرداد ۱۳۸۷

چند روزه دارم به این فکر که با تموم شدن درس من تو آموزشکده تکلیف این وبلاگ چی میشه؟
از یه طرف نمیخوام این وبلاگ رو زمین بمونه و از طرف دیگه وقتی خودم دانشجوی آموزشکده نباشم نمیشه اسم این وبلاگ رو وبلاگ دانشجویی گذاشت!
فکر کردم که اسم وبلاگ رو تغییر بدم و با یه اسم جدید شروع به نوشتن کنم.ولی اولا اسم آموزشکده مرتبا توی وبلاگ اومده و ثانیا می خوام این وبلاگ برای همیشه، “وبلاگ دانشجویی آموزشکده محیط زیست کرج” باشه!
و یه سوال دیگه:
چند نفر از بچه های آموزشکده این وبلاگ رو میخونن؟
فکر نکنم بیشتر از ۱۰ نفر باشن! اونم در بهترین حالت!
پس فکر نکنم برای بچه ها خیلی مهم باشه! ولی برای خودم خیلی ارزش داره و اصلا دوست ندارم بی نویسنده بمونه.کسی رو هم تو آموزشکده نمیشناسم که حوصله اینکار ها رو داشته باشه تا وبلاگ رو به اون بسپرم.این شد که تصمیم گرفتم توی وبلاگ در مورد این موضوع بنویسم.با فرض اینکه کسی که وبلاگ رو میخونه و من نمیشناسمش بخواد این وبلاگ رو دست بگیره.
این یه خواهش کاملا رسمیه!
اگه از بچه های آموزشکده هستین و میخواین نوسنده وبلاگ باشین لطفا به من خبر بدین!

۲ خبر خوب!

۲۳ خرداد ۱۳۸۷

همشهری ۲۳ خرداد :
یگان ویژه نیروی انتظامی با یورش غافلگیرانه به پارک ملی سرخه‌حصار نسبت به پلمب کلیه مراکز مسکونی و تجاری غیرمجاز متعلق به سودجویان و زمین‌خواران مستقر در این پارک ملی اقدام کرد.

*اگه این خبر راست باشه باید به تمام دوستداران محیط زیست تبریک گفت! ولی آیا واقعا این خبر راسته؟ امیدوارم!
ولی سوال هایی هم وجود داره:
آیا همه رو بیرون کردن یا عده خاص؟ این عده کیا بودن؟
و افرادی که خونه هاشون رو از دست دادن الان چیکار دارن میکنن؟

البته در متن خبر اومده که:”نیروهای گارد سازمان روزی آرام و بی‌سابقه را در پارک ملی گزارش کردند.”
واقعا آرزو میکنم این خبر واقعیت باشه.
—متن اصلیه خبر—

**خبر خوش دیگه اینکه روزنامه ی ایران خبر از دیده شدن “شوکا” در منطقه ی ارسباران خبر داد!
این شوکا که یک گوساله ۱۵ روزه بوده توسط یک چوپان به مامورین محیط زیست تحویل داده میشه.این در حالیه که گفته میشد نسل شوکا در حدود ۳۰ سال پیش از منطقه ارسباران منقرض شده!

شوکا

عکس منتخب

۱۸ خرداد ۱۳۸۷

عکس منتخب این هفته در واقع یه پدیده ی واقعیه.

 

عکس منتخب

نام عکس:

باران یخی

برای دید عکس رو ادامه ی مطلب کلیک کنید.


آهو روی کوه! فاجعه در خجیر!

۱۶ خرداد ۱۳۸۷

شنبه همین هفته برای اردوی درس بیولوژی حیوانات شکاری رفته بودیم خجیر.استادمون هم دکتر میگونی بود.چون قرار بود اتوبوس ساعت ۷ از آموزشکده راه بیوفته ما گفتیم که خودمون میایم خجیر.۷ نفر بودیم و ساعت ۱۰٫۱۵ رسیدیم خجیر.بچه نیم ساعت بود رسیده بودن و منتظر ما بودن!
اتوبوس راه افتاد.اول رفتیم سد ماملو بعد هم پیاده بسمت باغ شاه  حرکت کردیم.دکتر گفت:اگه توی این دره قوچ و میش ندیدین، فاتحه ی پارک رو بخونید(که البته ندیدیم!).نهار  رو توی باغ شاه خوردیم. و بسمت رودخونه حرکت کردیم.بعد از ۱۰ دقیقه پیاده روی یکی از بچه ها روی کوه میش دید! دوربین انداختم…..بله! یه گله ی حدود ۳۰ تایی! اولین بار بود که میش میدیدم.با چند تا از بچه ها به سرعت شروع به دویدن کردیم.حدود ۳-۴ کیلومتر رو یه سره دویدیم! بچه ها یکی یکی کم اوردن و نشستن ولی من با اینکه پاهام درد میکرد ، همچنان ادامه دادم تا اینکه کوه رو کاملا دور زدم و به فاصله ی حدود ۱۰۰ متری گله رسیدم و ازشون فیلم گرفتم.بعدشم تشنه و خسته برگشتم ولی ….. بچه ها رفته بودن!
شانس اوردم گوشیم آنتن داشت و گرنه….(جالبه ایرانسل توی خونه آنتن نمیده، نمیدونم چی جوری تو کوه آنتن میده!) فهمیدم بچه ها مسیرشون رو بسمت روستای خجیر تغییر دادن.منم به اون سمت رفتم.
نشانه های خشکسالی کاملا مشهود بود.رودخانه به جز یه آب باریکه خشک بود.اگه اشتباه نکنم پارسال تابستون که خجیر بودم ۱۰-۱۵ برابر الان آب داشت!
اما فاجعه ی اصلی.داشتیم از پارک برمیگشتیم و اتوبوس به سرعت حرکت میکرد.دکتر میگونی گفت بچه ها سمت چپ رو ببینید.۳ تا میش.یکم جلوتر اتوبوس نگه داشت تا بچه ها از شیر کنار خیابون آب پر کنن.منم برگشتم تا از میش ها فیلم بگیرم.دقیقا بالای کوه روی خط الرأس بودن.وقتی روشون زوم کردم….. زرشک! اینها که آهو هستن! فیلم گرفتم و برگشتم به دکتر گفتم آهو بودن.باور نکرد! گفت آخه آهو اینجا چی کار میکنه؟! تا اینکه فیلم رو دید.
آره! آهو بودن ولی چرا اونجا؟ زیستگاه یوزپلنگ هامون شده تپه ماهور و کوه! قوچ و میشمون رو صخره ها می پلکن! و آهو هامون روی خط الرأس کوه!
چه کردیم با خونه ی این مخلوقات خدا؟؟؟

اردوی خیرود کنار ، تلخ یا …..

۸ خرداد ۱۳۸۷

جنگل آموزشی خیرود کنار
دومین اردویی که ما رو بردن …..
نمیدونم از کجا شروع کنم….!؟
صبح جمعه هفته ی پیش قرار بود ساعت ۷ آموزشکده باشیم.ولی ما بچه های تهران ساعت ۷ هنوز تو مترو بودیم.ساعت ۸/۳۰ رسیدیم در حالیکه اتوبوس داشت راه میوفتاد.سریع سوار شدیم.
در آخرین روزهای درسمون تو آموزشکده ، دنبال خاطرات جدید!
سفر ما از جاده چالوس شروع شد.جاده ایی که حداقل من یکی کلی باهاش خاطره دارم.اولین توقفمون قبل از تونل کندوان بود.دکتر اعتماد(استاد درس جنگل) شروع کرد به توضیح دادن در مورد جوامع اورس و زربین.
سوار شدیم و راه افتادیم.دیگه اتوبوس توقفی نداشت تا رسیدیم نزدیک دریا. اونجا آقای شریفی (مسئول اردو) پیاده شد تا یه چیزهایی برای ناهار بخره.۲ تا از بچه ها(بابک و یونس) هم که تا حالا دریا رو ندیده بودن رفتن دم پنجره و ذل زدن به دریا.صحنه ی جالبی بود.فکر نمیکردم کسی هم باشه که دریا رو ندیده باشه!در واقع ما آدمها همیشه یه چیزهایی رو داریم که بقیه حسرتشو دارن ولی ما ….. همیشه نا شکریم!
بگذریم.اتوبوس راه افتاد و حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدیم به خوابگاه.خوابگاه در اصل در مالکیت دانشکده منابع طبیعی کرجه که برای ما کرایه شده بود.اتوبوس اول دم در وایساد و پس از چند دقیقه وارد محوطه شد.شاید من تنها کسی بودم که با این محوطه خاطره داشت! هر چند این تنهایی زیاد طول نکشید!
کوله هامون رو برداشتیم و بسمت خوابگاه راه افتادیم.شاید چیزی که بیشتر از همه توی خوابگاه جلب توجه میکرد اسم بچه های ورودی ۸۴ آموزشکده خودمون بود که پارسال اینجا اومده بودن.روی دیوارها، تختها و  ….. همه جا اسمشون بود!
ناهار کنسرو بود.خوردیم و بعد نماز به سمت جنگل راه افتادیم.دکتر اعتماد هم با اون سرعتش جوری بالا میرفت که همه کم اوردن! بعد مدتی فهمیدیم که اصل کاری رو جا گذاشتیم! آب. بعد یک ساعت پیاده روی و گوش کردن به توضیحات دکتر اعتماد دیگه نای بالا رفتن نداشتیم.دکتر گفت هر کی میخواد برگرده.تقریبا ۲ دسته مساوی شدیم.من هم برگشتم پایین و منتظر شدیم تا همه بیان و بریم لب ساحل….

حدود یک ساعت بعد بچه ها برگشتن.نزدیک غروب بود که سوار اتوبوس شدیم و بسمت دریا راه افتادیم.توی اتوبوس به درخواست بچه ها من گوشیم رو وصل کردم به ضبط ماشین و آهنگ پخش کردم.آهنگ دریا!

دریا! اولین عشق مرا بردی
                                دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را به یاد آور
                                 دنیا! سرگذشتم را مکن باور

باز هم آمدی تو بر سر راهم
                                 آی عشق! میکنی دوباره گمراهم…

همین مقدمه کافی بود تا وقتی اتوبوس وایساد و من و بابک به سمت دریا راه افتادیم.وقتی صدای موجها رو شنیدیم.وقتی که چشهامون به موجها افتاد.بی اختیار چشم هامون خیس بشه.ساحل صخره ایی بود روی یه سنگ نشستیم.بابک بهم گفت آهنگ بذار  و من گذاشتم .
از کرخه تا راین….

 

نور قرمز غروب روی آب افتاده بود و خاطره هام روم زنده میکرد.صدای موج ….حالا اون رو میشنیدم.
فقط چند دقیقه اونجا بودیم که به درخواست بچه ها آقای شریفی گفت که بریم تا یه ساحل شنی پیدا کنیم.رفتیم یه جای دیگه و تا تاریکی اونجا بودیم.بعدشم برگشتیم خوابگاه.
شام خوردیم و نماز بعدشم همه رفتیم توی محوطه زیر انداز انداختیم.بازهم آهنگ گذاشتم.لنگه کفش!

یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
                                       افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
                                       یه لحظه هم نگاش نمیکرد ….

نمدونم چرا جو اونشب اونجوری بود! اول بچه ها دور هم بودن ولی بعد…
هر کی رفت یه گوشه تنها نشست.البته از مشکل ۲-۳ تا از بچه ها خبر داشتم ولی بقیه چشون شده بود؟ اون ۲-۳ نفر هم نمیدونم چرا امشب یاد مشکلاتشون افتاده بودن.خودم هم استثنا از اونا نبودم ولی ….
جو عجیبی داشت اون شب!
ساعت ۱۲ رفتیم تو البته بعد اونهمه ناراحتی که اون روز تو سر بچه ها افتاده بود همه یه چیزی لازم داشتن… تغییر جو!
یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود.باز هم گوشی من! ولی دیگه آهنگهای چاووشی و … نه! بچه ها آهنگ بلوتوث میکردن من پخش میکردم!
از بندری و کردی و گیلکی گرفته تو هر جور آهنگ خز و خیل رَپ!
تا ساعت ۲/۳۰ برنامه ی تغییر جو به راه بود! ماشالله بچه ها هم خسته نمیشدن! انگار نه انگار اینها همون افسرده های چند دقیقه پیش بودن! خلاصه یه سره وسط بودن و انواع حرکات موزون رو انجام دادن!
….
صبح ساعت ۷ بیدار شدیم.چشتون روز بد نبینه سر هر کسی یه بلای اورده بودن! یکی پاهاش و یکی دستهاش رو به تخت بالایی بسته بودن!صورت بعضی ها رو با زغال سیاه کرده بودن و کارهایی دیگه ایی که نمیشه گفت!!!!!!
اولین مقصدمون توی روز دوم مرکز اصلاح بذر بود.که دستگاههای خارج کردن بذر از مخروط و این چیزها رو دیدیم.بعد رفتیم جایی که بذرها رو میکارن….نهالستان!
تازه رسیده بودیم که بچه های دانشگاه آزاد سواد کوه هم رسیدن.کلاسمون با اونا برگزار شد.البته بودنشون مفید بود چون دور و بر دکتر اعتماد رو شلوغ کردن و ما هم میتونستیم بریم اون پشتها بشینیم استراحت کنیم!
بعد از نهالستان برگشتیم خوابگاه و بعد از نهار و نماز ساعت ۴ به سمت تهران راه افتادیم.البته به خاطر مشکلاتی که تو را پیش اومد.ساعت ۱۰/۳۰ رسیدیم کرج.چون بچه ها گفتن نمیتونن برن تهران و مترو نیست آقای شریفی با چند تا تماس تونست اجازه ی خوابیدن ما رو توی خوابگاه بگیره.به دخترا هم توی سوئیت های آموزشکده جا دادان.سفر ما به خوابگاه ختم شد! تا اینهم یک خاطره ی فراموش نشدنی دیگه باشه!

والسلام