همین الان، به آموزشکده محیط زیست مجازی بپیوندید!
 
 

حمایت یا …

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : شنبه,۸۶/۰۹/۰۳ ، ساعت : ۲۱:۱۵ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : اخبار محیط زیست ایران

نمیخواستم اصلا در مورد سیرک پارک پردیسان توی وبلاگ بنویسم ولی مگه میشه؟
اول توی یه وبلاگ خوندم
بعد تلویزیون
بعد یه اس ام اس تبلیغاتی که به گوشی بابام اومد
و حالا این تبلیغ گنده که زدن همه جای تهران

واقعا نمیدونم چی بگم! شاید همون جمله ی مژگان جمشیدی کافی باشه که:

” وای به روزی که بگندد نمک!”

یه تقاضا هم از فرهنگستان ادب و هنر فارسی دارم:

“بدینوسیله عاجزانه خواهشمند است معنای واژه ی حمایت را در انتشارات جدید فرهنگ لغت ها تغییر دهید و معنای آنرا چیزی دیگر انتخاب کنید تا چیزهای کمتری زیر سوال برود”
همین و بس!
والسلام

كلمات كليدي :

و شاید …… خداحافظ خجیر!

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : جمعه,۸۶/۰۸/۲۵ ، ساعت : ۱۹:۰۲ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : اخبار محیط زیست ایران

سد سازی،جاده،خط لوله، فنس کشی و حالا گونه ی غیر بومی!
آیا هنوز هم میشه به خجیر گفت پارک ملی ؟ چرا باید همین چیزی هم که از خجیر مونده رو بدست خودمون نابود کنیم؟
اگه هم قبول کنیم که تو مشکلات قبلی خجیر سازمان هیچ نقشی نداشته این دفعه مشکل خود سازمانه!
بعد از تجربه ی دشت ناز ، جزیره ی اشک و پارک ارومیه حالا گوزن زرد به تهران خواهد اومد.
نمیدونم شاید من خبر ندارم مگه گوزن زرد رو به دز و کرخه که زیستگاه اصلیش بود برنگردوندن؟ مگه اونجا چه مشکلی داشت؟
اصلا چه دلیل داره که گوزن زرد به تهران منتقل بشه؟
درسته که گونه ی با ارزشیه.درسته که تکثیر نسلش خیلی مهمه. ولی نه اینجا در خجیر ، بلکه در زیستگاه اصلیش منطقه ی دز و کرخه. نه در خجیر!
البته به قول همشهری میتونه یه منبع اکوتوریستی باشه!
عزیز من، قشنگ ،اکوتوریست؟ فقط اکونابودی تو خجیر وجود داره! کدوم اکوتوریست؟
البته باید ببینیم نظر کارشناسها چیه ولی هر چی باشه من فکر نکنم مثبت باشه.
بعد از خداحافظی با سرخه حصار شاید حالا وقته خجیره.ولی …

به یاد یک روز زیبا در خجیر

—————————–
در حاشیه:

اگه کسی از بچه ها نظر مثبتی در مورد این طرح داره لطف کنه تو قسمت نظرات بنویسه شاید ما هم توجیه شدیم.

كلمات كليدي : ,

این چشم شور من!

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه,۸۶/۰۸/۲۴ ، ساعت : ۲۲:۲۳ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : غیره...

چه قدرتی!
از اون موقعی که یه بارون و تو تا دونه ی برف از این آسمون همیشه تیره ی تهرون افتاد و من عین این ندید پدید ها اومدم تو وبلاگ نوشتم یک چیکه آبم از این آسمون نیفتاد هیچ بعضی روزها اصلا دیگه نمیشه این گرمای تهرون رو تحمل کرد.
البته تازگی ها یه ذره هوا بهتر شده ولی هنوز هوا گرمه فقط امید وارم کار به سهمیه بندی شدن آب و کارت آب نکشه! مثلا روزی  3 لیتر آب!
ولی الان هر جا هستیم و تو خونه دانشگاه دعا کنیم که بارون هر چه زودتر بیاد و این هوای کثیف تهرون رو پاک کنه. اتفاقا همین دیشب بابک که یکی از بچه های همین وبلاگ زیر سرم بود بدلیل مسمومیت ناشی از هوا ی آلوده.
دعا کنیم برای بارون
و دعا کنیم برای خودمون!

————————————–
در حاشیه:

به قوله یکی از بچه ها اگه همینجوری پیش بره ایرانسل در طرح تعویض دمپایی فرسوده هم وارد خواهد شد.
مثلا دمپایی کهنه بیار ایرانسل ببر!
خارج از شوخی امروز رفتم یه سیم کارت ایرانسل مخصوص SMS خریدم که شمارش سمت چپ وبلاگ هست از این به بعد با بازدیدکننده های وبلاگ SMS بازی کنم! اگه کاری داشتین بگید.در ضمن زنگ نزنید چون هیچوقت زنگ نمیخوره!

۰۹۳۵۶۵۳۸۶۶۹

اینم شمارش لطفا وقتی SMS میدین اسمتونم بنویسید.وگرنه جواب نمیدم!
در ضمن اگه کسی گوشی گوشت کوب داره من خریدارم! چون الان یه گوشی برای این سیم کارت جدیده لازم دارم گفته باشم پول زیادی هم ندارم!
در حاشیه ی این پست بیشتر از خودش شد!

پاسخ به کامنتهای شما عزیزان

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه,۸۶/۰۸/۲۴ ، ساعت : ۲۲:۲۱ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : اخبار پالاس

آقا یا خانم عابدی: اولا پیدا کردن یه وبلاگ محیط زیستی که کار بچه های دانشجو باشه زیاد سخت نیست که انقدر گندش کردی!
دوما در مورد ارزش مقالات فکر کنم کمی کم لطفی کردید!
سوما:اینجوری که شما زدی تو سر ما انتظار چی جوری انتظار دارید که مطالب شما رو توی این وبلاگ بذارم؟ پس من هیچ قولی نمیدم و لطف کنید یه وبلاگ راه بندازید مطالب با ارزشتون رو اونجا با نام خودتون درج کنید!
در کل خیلی ممنون از کامنت پر بارتون!

آقا رضا: شرمنده ام که دیر جوابتون رو دادم خیلی سرم شلوغ بود، اما در مورد منابع کنکور میتونید از این کتابها استفاده کنید:
اکولوژی آقای اردکانی
اکولوژی آقای میمندی
شناخت دکتر وهاب زاده
پارکداری مهندسی مجنونیان
مناطق حفاظت شده مهندس مجنونیان
آمایش دکتر مخدوم
ولی خارج از اینها قول میدم از یکی از بچه های وبلاگ بخوام منابع رو بطور کامل تو وبلاگ بذاره.

خانم مهناز خانم: شما لطف دارید!(چه جواب طولانی ایی!)

خانم یا آقای مهرآوه: این که واژه ی مهندسی از اول اسم رشتمون حذف شده چیز جدیدی نیست که! خیلی ببخشید ها، ولی حالا مثلا چیکار کنم همههمهم؟

خانم یا آقای آشنا: از اظهار لطف بی حد و اندازه تون بخاطر باخت تیم فوتبال ما اونم با نتیجه ی ۳-۲ خیلی ممنون ولی اینو بدون که همش تقصیر این بازیکن نما هایی چون … بود وگرنه ما تو بازی قبلی با همون تیم ۲۰ تا زده بودیم و فقط ۳ تا خورده بودیم!

آقای مجدیان: ممنون از اشارتون مشکل حل شد.

—————————-
در حاشیه:

میگه: چرا عاقل کند کاری  که باز آرد پشیمانی؟
که معنیش بماند!

چه کسی از محیط بانان حفاظت خواهد کرد؟

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : سه شنبه,۸۶/۰۸/۲۲ ، ساعت : ۲۳:۱۱ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : اخبار آموزشکده

حکایت رنجی که شیفتگان محیط زیست می کشند نه قصه است که بگویند و نه افسانه است که بنویسند، داستانی است که هر روز در گوشه گوشه این کهن بوم تکرار می شود. هر بار عزیزی از حافظان سبزپوش محیط زیست جان خود را در راه آرمانی که به آن دل دارد، فدا میکند.آرمانی که جز حفاظت و حمایت از آفریده های باریتعالی نیست.
زخم استان خوزستان هنوز از فراق شاعر انقلابی اش قیصر امین پور التیام نیافته بود که بار دیگر غم جانکاه عروج فرزندان سبز جامه اش را به عزا نشست. صبحگاه روز جمعه ۸۶/۸/۱۸ مأمورین حفاظت محیط زیست شهرستان دزفول که در پاسگاه محیط بانی دز مشغول خدمت بودند، در پی گشت و کنترل منطقه میان آب نیشکر هفت تپه قطعه ۱۶ به متخلفینی که در حال شکار پرنده ی زیبا و حمایت شده ی دراج بودند برخورد میکنند.متخلفینی که به جرم خود و برخورد قاطع مأمورین واقف بودند، اقدام به فرار می نمایند و در تعقیب و گریز ، خودرو پاژن مأمورین حفاظت محیط زیست واژگون می شود.
حادثه تلخ است و جانکاه…..

 

قدرت الله ساتیاروندی و مسعود نجفی در دم جان می سپارند و به درجه ی رفیع شهادت میرسند و ایثارگرانی چون عبدالرضا پور غلام خباز و نور قدم رزاقی و آقای زهیری به شدت دچار جراحت شده و با همکاری کارگران مزارع نیشکر از میان تکه های آهن بیرون کشیده می شوند و اگر حضور بموقع و فداکارانه مرکز فوریتهای پزشکی استان خوزستان ، آقای دکتر موسوی و نیروی انتظامی نبود، شاید امروز این فاجعه عمق بیشتری داشت.
امروز ما در غم از دست دادن عزیزانمان به سوگ نشسته ایم و گویا هنوز برای آنان که قانون را آگاهانه می شکنند و برای کسانی که باید چتر حمایت خود را بر سر مأموران محیط زیست بگسترانند زنگها به صدا در نیامده اند. گله و شکایتی نیست که اگر هم باشد بارها پیش از این در قالب نامه نگاری های متعدد اداری به بایگانی سپرده شده است. وقتی متخلفین به ابزار زور مسلح میشوند آیا مأموران محیط زیست نباید در مقابل تجهیز شوند؟
ما عزیزانمان را به خاکی سپردیم که آنها از آن سالها حفاظت کردند . اتفاقاتی از این دست تلنگری است برای همه ی ما که قدر حافظان راستین محیط زیست را بدانیم. محیط بانانی که بی طمع نام و نان  گوشه گوشه ی ایران عزیز را می پیمایند تا مبادا دستان ناپاک قانون ستیزان و قانون شکنان به مخلوقات خداوند تحدی کنند.
دانشجویان محیط زیست صنعت آب و برق اصفهان و دانشجویان آموزشکده محیط زیست ضمن گرامی داشتن یاد و خاطره ی عزیزانی که در این سانحه و در راه دفاع از گنجینه های ارزشمند طبیعت ایران اسلامی مظلومانه به شهادت رسیدند و آنان که تن شان زخم خورده و رنجور افتاده اند، از مسئولان محترم و تصمیم گیران سازمان محیط زیست خواستاریم که بیش از پیش محیط بانان سخت کوش خود را حمایت نمایند چرا که به قول و قلم قیصر امین پور:

                                 …. حرفهای ما هنوز نا تمام
                                            نا نگاه میکنی وقت رفتن است
                                       بازهم همان حکایت همیشگی
                                       پیش از آنکه با خبر شوی
                                       لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
                                       آی!
                                       ای دریغ و حسرت همیشگی
                                       ناگهان چه زود دیر میشود!

 

                                                          دانشجویان آموزشکده محیط زیست کرج
                                 دانشجویان آلودگی محیط زیست مجتمع آموزشی صنعت آب و برق اصفهان

———————————–
در حاشیه:

ضمن ابراز تأسف و تسلیت خدمت تمامی دوستداران محیط طبیعی ایران زمین از تمامی دوستانی که این مقاله را مطالعه کردند خواهشمندم آن را در وبلاگ خود منعکس کنند.

گور خر ایرانی

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : دوشنبه,۸۶/۰۸/۲۱ ، ساعت : ۱۹:۵۸ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : اطلاعات عمومی
گورخر ایرانی، آن جانوری نیست که در فیلم‌های راز بقا با خطوط راه‌راه سفید و سیاه دیده می‌شوند.این نوع گورخر که تنها در ایران یافت می‌شود در واقع یک نوع اسب وحشی در منطقه آسیای غربی است و فقط چند صد رأس از آن باقی مانده است.

این نوع گورخر، حیوانی قوی است و رنگ قسمت جلو و بالای بدن آن اختلاطی از قهوه‌ای روشن و خاکستری زرد است. بغل‌ها و شکم این حیوان سفید است و نوار سیاهی بر پشت دارد که یال را به دم حیوان وصل می‌کند.

حس بینایی، شنوایی و بویایی در این جانور بسیار قوی است. برای دوری از خطر انسان ممکن است تا صدها کیلومتر از محل زندگی خود دور شود و به مناطق نیمه‌کویری و دور از دسترس انسان پناه ببرد.

 

گورخر دشمن طبیعی ندارد اما بر اثر تعقیب و شکار بی‌رویه و به واسطه اعتقاد به خواص درمانی استخوان و گوشتش در معرض نابودی است.

از این جانور در گذشته به تعداد زیاد در حاشیه کویر مرکزی از طبس تا سمنان، جنوب ورامین، نزدیک قزوین- دشت گاوخونی اصفهان، نی‌ریز فارس، ابرقو (ابر کوه) و هرات یزد، بافت و سیرجان کرمان و مناطق مرزی سرخس وجود داشته است. اما اکنون فقط تعدادی از آنها در مجموعه حفاظت شده توران در سمنان، بهرام گور در فارس و منطقه مرزی سرخس باقی مانده است.

كلمات كليدي :

عجب زندگی سختی دارد این یوز

منفیمثبت امتیاز دهید!
بارگذاری ... بارگذاری ...
نگارش شده در تاريخ : جمعه,۸۶/۰۸/۱۱ ، ساعت : ۱۹:۲۰ | توسط مرتضی پورمیرزای | چاپ این نوشته
ارسال شده در قسمت : داستان

مقاله ی قشنگ زیر رو که به قلم زیبای دکتر اسماعیل کهرم و بر مبنای مشاهدات در پارک ملی سرنگیتیه تانزانیاست با توجه به این نکته بخونید که:
پارک ملی سرنگتی فقط ۱۵ کیلومتر مربع وسعت دارد که در آن ۵ هزار قلاده یوز زندگی می‌کند. در سراسر این پارک، و مناطق مجاور مانند «ماسائی مارا» و «امباسالی» زمین پوشیده از انواع جانورانی است که طعمه بالقوه یوزپلنگ محسوب می‌شوند. با این‌همه زندگی یوزپلنگ در دشت‌های سرنگتی سخت است.”

تلاش برای بقا:
یوز مادر در حال لیسیدن توله خود بود. تازه بچه‌ها غذا خورده بودند و احتیاج به تیمار و نظافت داشتند. دهان خون‌آلود موجب انتشار رایحه خون در دشت می‌شد. جانوران درنده سرگردان مانند شیرها را ممکن بود جلب کند. مادر با حوصله تمام کار نظافت ۳ توله را به پایان رساند. بچه‌ها شنگول از سر و کول مادر بالا می‌رفتند. دم او را گاز می‌گرفتند و از پشت او سر می‌خوردند و به زمین می‌افتادند. مادر با کمال صبر شیطنت بچه‌ها را تحمل می‌کرد. حدود ۸ هفته از تولد بچه‌ها می‌گذشت و تا ۱۸ ماهگی که مستقل می‌شدند راه زیادی را باید طی می‌کردند.
با آن‌همه خطری که در انتظار آنها بود و شاید هیچکدام به سن استقلال نمی‌رسیدند. لانه در پای تپه کوچکی قرار داشت و به خوبی استتار شده‌بود. بعد از مدتی مقابل چشم توریست‌ها که از فاصله ۵۰ متری و از داخل اتومبیل بدون سقف آنها را نظاره می‌کردند بچه‌ها خوابیدند. مادر به آهستگی برخاست. پاها و دستهای بلندش را راست کرد.دست‌ها را جلو گذاشت. شانه‌ها را پائین داد و انتهای بدن را به بالا کشید. حالتی شبیه خمیازه. خستگی در رفت و خود را برای کار آماده کرد. پر کردن ۴ شکم (۳ توله و خودش) کار سنگینی بود.مادر از لانه بیرون آمد. گردن کشید و چشم‌ها را مانند تلسکوپ به افق دوخت. دشت از وجود موجودات گوناگون مواج بود. ولی مادر به‌دنبال طعمه دلخواهش بود؛ غزال تامپسون. نوعی آهو که در سرعت و تغییر مسیر دادن همراه یوز تکامل یافته است.
این ۲ در طول زمان با هم مسابقه داده‌اند و سرعتشان به مرور زیادتر شده. حالا تفاوت بردن و باختن برای غزال مرگ و زندگی است و برای یوزپلنگ گرسنگی یا سیری خودش و توله‌ها. تلسکوپ خدادادی را به کار برد و یک دسته غزال را در دو سه کیلومتری پیدا کرد. آهسته به طرف گله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه به نزدیکی گله رسید. ناگهان روی زمین خم شد و خزید، به طرف گله پیش رفت. هدف از این خزیدن نزدیک شدن به فاصله ۳۰ تا حداکثر ۱۰۰ متری غزال‌ها بود.او می‌دانست که اگر غزال‌ها او را قبل از فاصله ببینند، امکان صید نخواهد داشت. او باید حتی‌المقدور خود را به طعمه نزدیک می‌کرد. همین کار را هم کرد. پشت بوته‌ها به صورت خزیده به جلو رفت. احساس می‌کرد گله متوجه حضور او شده، از این‌رو بی‌حرکت ایستاد.
حتی دست راست خود را که بلند کرده بود به زمین نگذاشت. او می‌دانست که کوچک‌ترین حرکت‌ از جانب او توجه گله را جلب می‌کند. گله آرام گرفت او را ندیده بودند. چند قدم دیگر به جلو حرکت کرد. نقطه‌های روی پوستش شکل بدن او را می‌شکست و تشخیص طرح بدن او برای گله غیرممکن بود. مجددا بی‌حرکت ایستاد. زاویه حرکت خود را در امتداد غزال قرارداد. کمی خود را به زمین نزدیک کرد. دست‌ها و پاهایش جمع شدند و ناگهان به‌طور انفجاری به حرکت درآمدند. حال دیگر گله غزال با هم به حرکت در‌آمدند. ۲۰ تایی بودند. حدودا ۵۰ متری فاصله بین یوز و غزال به سرعت کم می‌شد.۶ ثانیه از حرکت یوز گذشته بود و حال سرعتش بالای ۶۰ کیلومتر در ساعت بود. ۵ ثانیه بعد سرعت به بیش از ۷۰ کیلومتر رسید و نزدیک آخرین غزال گام بر‌می‌داشت. مادر، این غزال را نشان کرده بود. سنگین و آهسته‌تر از دیگران بود. در ۲ قدمی غزال، ناگهان یوز سرعتش به‌شدت کاهش یافت و غزال جان به‌در برد. یوز حدود ۶۰۰ متر دویده بود و دیگر توان نداشت که با‌ آن سرعت ادامه دهد. پره‌های بینی‌اش به شدت باز و بسته می‌شد، تا هوای کافی به شش‌هایش برساند. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. به آهستگی بازگشت و پشت بوته‌ای نشست. مدت‌ها نفس نفس می‌زد تا آرام گرفت و روز از نو و روزی از نو. عجب زندگی سختی است زندگی یوز. تنها هر ۵ حمله یک‌بار موفق به شکار می‌شود.خسته از جای برخاست. این بار یک گله «گنو» نزدیک شدند. چند کره کوچک با آنها بود. طعمه خوبی بودند. روی زمین خزید و به گله گنو نزدیک شد. باز هم با زحمت فاصله را کم کرد. در جهت خلاف حرکت باد حرکت می‌کرد. تا بوی او به گله نرسد. و باز هم ناگهان از جایش جهید. این بار سرعت کمتر طعمه موجب شد که زود به یک کره برسد. روی کره گنو پرید و او را به زمین زد. یوز گلوی کره گنو را فشرد. خودش هم از راه دهان نمی‌توانست تنفس کند ولی بینی پهن و عمیق او قادر به تأمین هوای شش او بود.

زندگی سخت یوز
وقتی که کره گنو بی‌حرکت شد، یوز سریعا شروع به بازکردن حفره شکمی حیوان کرد. جگر، قلوه، و شش را باید سریعا ببلعد. فرصت کم است. اتومبیل سرباز توریست‌ها به یوز و طعمه‌اش نزدیک شد.
 فاصله ما فقط ۶۰ یا ۷۰ متر بود. ناگهان سر و کله ۵ کفتار از دور پیدا شد. این‌ها به زودی دریافته‌اند که اتومبیل توریست‌‌ها وقتی متوقف می‌شود شکاری در گرفته است و برای بدست آوردن طعمه به آن طرف هجوم می‌برند. ناگهان یوزپلنگ که با آن زحمت شکار را به زمین زده بود، توسط کفتارها احاطه شد. جنگ را باخت و صحنه را خالی گذاشت. جانش در خطر بود. کفتارها در ۱۵ دقیقه حتی استخوان‌های کره گنو را بلعیده بودند.
 آنچه را که نتوانسته بودند ببلعند، مانند دست و پا و سم یا جمجمه گنو را از بدن جدا کردند و با خود بردند. تنها یک کله بزرگ خون آلود روی زمین باقی ماند، که آن‌هم به‌زودی توسط باکتری‌ها محو می‌شد!  عجب زندگی سختی است زندگی یوز. هنوز گرسنه بود و باید برای خودش و توله‌هایش غذا بدست آورد. باز هم باید از ابتدا شروع می‌کرد. دوباره همه چیز باید تکرار می‌شد. خزیدن روی سینه تا نزدیکی‌های طعمه‌هایش رفتن و ناگهان یک حرکت انفجاری و گام‌هایی که هر کدام ۷ متر طول داشت و در تعقیب غزال تامپسون. گله مجددا رم خورده بودند. فاصله هر آن نزدیک‌تر می‌شد. تقریبا درست سر یک غزال فرّار رفت. باز هم غزال برای جان فرار می‌کرد و یوز برای نان او را تعقیب. هرچند اگر به همین منوال پیش می‌رفت، تلاش یوز هم برای نان تبدیل به تلاشی برای جان می‌شد.
در حملات متناوب خستگی شدید می‌شود. اسید لاکتیک در عضلات فرسوده تشکیل می‌شود و برای از بین بردن آن نیاز به ساعت‌ها استراحت خواهد بود. یوز دست خود را دراز کرد که پشت پا به غزال بزند و با آن سرعت او را سرنگون کند. ناگهان غزال با یک مانور فوق‌العاده سریع، تغییر جهت آنی داد و در کسری از ثانیه ده‌ها متر از غزال فاصله گرفت. آن‌هم در جهت دیگری!!
غزال جان سالم به‌در برد و یوز خسته بعد از چند ثانیه متوقف شد و آهسته آهسته به طرف نیزار مخفی‌گاه خود پیش رفت. نفس نفس بسیار تند او مدت‌ها ادامه یافت و در نهایت سر را میان۲ دست خود قرار داد و چرت زد.‌ «عجب زندگی سختی است زندگی یوز».
غروب نزدیک می‌شد و یوز میانه‌ای با شبگردی نداشت. یک‌بار دیگر فرصت داشت شانس خود را امتحان کند. این آخرین فرصت برای امروز بود. اگر شب گرسنه می‌ماند شکار فردا مشکل‌تر می‌شد. از جا برخاست و رفت. باز هم گله غزال‌ها نزدیک او بودند. چند بره غزال در میان گله بود.
این‌ها می‌توانستند راحت‌تر هدف قرار گیرند ولی برای ۴ شکم گرسنه غذای کافی تهیه نمی‌شد. چاره‌ای نبود. توانایی تعقیب غزال تندرو بالغ را نداشت. یکی از بره‌ها را تعقیب کرد و به زمین زد. گله دور شد و رفت. بعد از مدتی لاشه بره را به دندان گرفت و به طرف لانه محل حضور توله‌ها راه افتاد. در نزدیکی لانه صدای خاص خود را سر داد.
۲ توله از مخفی‌گاه بیرون دویدند. مادر لاشه را زمین گذاشت. توله سوم نیامد که نیامد.
با آن همه کفتار، شیر و پلنگ در دشت، کوچک‌ترین اشتباه همه چیز را تمام می‌کند. مادر، فرزند را از دست داده بود….«عجب زندگی سختی است زندگی یوز». لااقل شکم آنها سیر شده بود.
فردا، روز از نو روزی از نو. صبح با خمیازه‌ای آغاز شد. بچه‌ها هنوز خواب بودند. مادر بیرون زد. باز هم تلسکوپ چشم‌ها را به کار گرفت. در دشت از غزال‌های تامپسون خبری نبود ویلدبست‌ها (گنو) هم رفته بودند. از دور شبح یک گله پیدا شد. دقت کرد. درست بود یک گله بزرگ در حرکت بود. فاصله خیلی زیاد بود. با حوصله شروع به دویدن کرد. باز هم به نقطه کمین رسید. پشت را خم کرد و به زمین چسبید و خزیده پیش رفت.
هنوز جانوران را تشخیص نداده بود، خوب دقت کرد. یک گله گاو میش بود که هرکدامشان حدود ۸ برابر وزن او را داشتند! شانس حمله و کشتار آنان را نداشت. او ۲ گوساله چند روزه را در گله نشان کرد. سنگین و ناشیانه راه می‌رفتند. امکان صید آنها وجود داشت. پیش رفت و در آخرین لحظه به‌طور انفجاری به حرکت درآمد. گله از جا کنده شد ولی گوساله‌ها پشت مادر و پدر کوه‌پیکر خود پنهان شدند.
یوزپلنگ از جلو چند گاو میش خشمناک عبور کرد و سعی کرد به گوساله نزدیک شود. یکی از گاومیش‌ها ناگهان حمله کرد. شاخ راست خود را به طرف یوزپلنگ پرتاب کرد. یوز با جهشی از جلوی شاخ رد شد. ولی انتهای بدن او به سر شاخ گیر کرد. گاومیش به آسانی او را روی شاخ بلند کرد و چندین متر در هوا پرتاب کرد. به زحمت از زمین برخاست و آنچه از جانش مانده بود را برداشت و فرار کرد. نیروی دویدن نداشت. شاخ گاو میش کار خود را کرده بود. لنگ لنگان به گوشه‌ای خزید.نگاهی به زخم عمیق خود کرد. خون فراوانی را از دست داده بود. مقداری از آن‌را لیسید. ولی خون بند نیامد. سرش گیج می‌رفت. درد بی‌حالی، گرسنگی، خونریزی همه عذاب آور بودند. خوابش می‌آمد. سر را بین ۲ دست گذاشت و چشم‌هایش را فرو بست. به فکر بچه‌هایش بود…

«عجب زندگی سختی بود زندگی یوز.»