Posts Tagged ‘درباره من’

۲۱ ساله شدم!

سه شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۸۸

بخوانید درر وبلاگ شخصی ام:

دقیقا ۲۰ سال قبل صبح روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۸ یا همون ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۹ اجنبی و نمیدونم چند چنده عربی، ساعت ۵ صبح در بیمارستان بهارلوی تهران،در رخدادی به نظر ناخوشایند، موجودی زاده شد که شباهت عجیبی به انسانها داشت!نامش رو مرتضی گذاشتند تا…..ادامه متن رو بخونید

هر کسی تبریک بگه نظرش رو پاک میکنم!

و من ۲۰ ساله شدم…

دوشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۸۷

سر کار بودم و داشتم رو یه انیمیشن فلش کار میکردم که حسابی اعصابم رو خورد کرده بود!
گوشیم زنگ خورد.داییم بود وقتی گوشی رو برداشتم بی مقدمه گفت:”تولدت مبارک!
-تولد؟مگه امروز چندمه؟…
امروز تولدم بود و خودم یادم نبود!
همیشه از سن ۲۰ سالگی میترسیدم! پیش خودم این سن رو پایان همه ی بچگی ها میدونستم و میگفتم از اون به بعد باید مثله آدم بزرگها باشم و بچگی رو بذارم کنار! ولی امروز…فهمیدم که خیلی وقته که بچگیم رو گم کردم! اون زمانی که برای خودم گذاشته بودم تا از زندگیم لذت ببرم سر اومده و حتی من خیلی زودتر …
امروز یکی از غم انگیز ترین روزهای تولدم بود.بازهم به حال خودم حسرت خوردم.به فرصتهایی که از دست دادم و خودم رو قاطی کارهای گنده تر از خودم کردم که هیچکس از من انتظار نداشت!شاید خیلی هاشون رو هم درست انجام دادم ولی خودم افسوس میخورم که ای کاش مثله بقیه فقط بچگی میکردم نه اینکه بخوام مثله آدم بزرگها باشم و ادا در بیارم!
تو این ۲۰ سال فقط ۳ روز و ۲ شب زندگی کردم.۳ روز توی سال ۸۶ و ۲ شب تو سال ۸۷!
امروز یه بچه ۲۰ ساله شد.یه بچه ی ۲۰ ساله که فکر میکنه بزرگ شده! یه بچه ی ۲۰ ساله که روزی ۱۲ ساعت کار میکنه! یه بچه ۲۰ ساله که روزهای تعطیل هم میره سر کار! که سر خودش رو گرم کنه.تا شایدخاطرات تلخ زندگیش رو فراموش کنه!
بچه ایی ۲۰ ساله که خیلی بچه است!

—————————

در حاشیه:

*غیر از خانوادم ۳ نفر تولدم رو تبریک گفتن.داییم.بابک و یه نفر که ساعت ۱۲ تو وبلاگم کامنت گذاشته که اسمش رو نمیدونم.کاش اسمتو مینوشتی چون خیلی واسم جالبه که بدونم کی تولدم رو یادش بود!خواهشن اسمت رو بگو.

*آموزشکده برای اولین بار دختر غیر بومی گرفته.پس مطمئنا به دختر ها هم خوابگاه میده.از امسال خوابگاهها توی دانشگاه تربیت معلم کرج خواهد بود.

چه کردم؟

یکشنبه, ۹ تیر ۱۳۸۷

“پرنده دوست نداشت که پرواز کنه.ولی… افسوس! وقته رفتن بود.
چه زود دیر میشه!ولی چه خوبه همیشه یادمون بمونه که روزی با هم بودیم.”

این اس.ام.اسی بود که روز آخر نوشتم و برای همه ی بچه ها فرستادم.شاید هم آخرین اس.ام.اس ام به خیلی هاشون بود! این روز ها بچه ها خیلی Miss call میندازن! مهربون شدن!!!!!
البته هممون هم میدونیم که اینکارا ماله روزهای اوله.چند هفته دیگه گویی نه آموزشکده ایی وجود داشته،نه دوره ی کاردانی محیط زیست و نه ورودی ۸۵!
شاید یه ۲-۳ نفری با هم بمونن.ولی تنها چیزی که ماندگار باقی میمونه کارهایه که با هم کردیم و خاطره هاشونه.
۱– ۱۶ آذر سال ۸۵ ۳ نفری جشن دانشجویی گرفتیم!
من ، میثم خسروی و یکی از بچه ها که از ترم ۲ رفت به اسم مهدی اکبری. خداییش مراسم آخر طنز بود! میثم با اون تیکه هاش شده بود مجری، من پشت لپتاپ بودم و مهدی هم هماهنگی ها رو انجام داد.با اینکه کم بودیم و آموزشکده هم اصلا پشتیبانیمون نمیکرد.پذیرایی هم یه بسته شکلات بود که مهدی خودش خریده بود!

۲–اردیبهشت ۸۶ این وبلاگ رو راه انداختم.که یکی از پر دردسر ترین کارا بود.

۳– شهریور ماه نوار ابزار هدهد رو درست کردم.این یکی از با کلاسترین کارهام بود.الان ۱۶۰ تا کاربر داره.

۴–پاییز بود که توسط یکی از دوستانم با انجمن یوز آشنا شدم.عضویت من توی انجمن نکته مثبتی برای آموزشکده بود.خیلی از بچه ها توسط من تو انجمن عضو شدن که این خودش به فعال شدن بچه ها کمک کرد.

۵– ۱۶ آذر ۸۶ دوباره جشن دانشجویی برگزار کردیم با این تفاوت که هم آموزشکده از نظر مالی پشتیبانیمون میکرد و هم تعداد مون بیشتر بود.حدود ۱۵-۲۰ نفر بودیم.من برای این جشن ۲ تا کار کردم.یه فیلم مستند ساخته شد که من کارگردانش بودم.توی جشن هم دوباره من پشت لپ تاپ بودم.ایندفعه ۲ تا لپ تاپ داشتم.یکی برای آهنگها و با یکی تصویر رو پرده مینداختم.این مراسم فوق العاده عالی برگزار شد.

۶– ترم ۴ ؛ ترم بازنشستگی من بود! کار خاصی نکردم.بیشتر هم سعی کردم پامو از کارهای آموزشکده بکشم بیرون.ولی بخاطر کم کردن روی بعضیها(!) به همراه بابک و یونس یه سفر به کویر رفتم و یه مستند ۳۲ دقیقه ایی از منطقه حفاظت شده کویر ساختم.

۷–آخرین کارم هم طراحی جلد و کارهای گرافیکی نشریه سربازان زمین بود.

اما در مورد این وبلاگ و هدهد؛
هدهد یک مقدار تغییر خواهد کرد.این وبلاگ رو هم از چند روز دیگه بطور کامل تغییر میدم.اسم، تم و منوی اصلی تغییراتی خواهند داشت.

امروز پالاس من یک سالش شد!

پنجشنبه, ۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

دقیقا پارسال همچین روزی بود که تو سایت دانشگاه نشسته بودم.
چون حوصلم سر رفته بود رفتم تو سایت بلاگفا و یه وبلاگ با اسم حیوون مورد علاقه ام،گربه پالاس ثبت کردم.اون موقع فقط این وبلاگ رو برای این ثبت کردم که میخواستم ببینم محیط وبلاگ نویسی چطوریه!
۲-۳ سالی بود وب سایت داشتم ولی هیچوقت وبلاگ ننوشته بودم.بعد چند روز به سرم زد تا در مورد رشته ی دانشگاهیم بنویسم.اینکه چی شد که این وبلاگ شد یه وبلاگ دانشجویی شد و اسم آموزشکده محیط زیست روش اومد خیلی طولانیه.
وبلاگ نویسی خیلی تو زندگی شخصیم تاثیر داشت.حتی اگه بگم مسیر زندگیم رو تغییر داد،دروغ نگفتم! این اتفاق درست زمانی افتاد که بعد چند ماه وبلاگ شخصیم رو ثبت کردم.پالاس زندگی یکی از دوستهام (بابک) رو هم تغییر داد! و اون رو نویسنده مجله راه موفقیت کرد!
بعد یه مدت ، نوشتن تمام زندگیم شده بود و معمولا روزی یه پست تو پالاس میذاشتم.یادمه روزی که اولین بار تعداد بازدید روزانه ام به ۱۰ رسید چقدر خوشحال بودم! تو این ۱ سال پالاس ۲ بار تعطیل شد،کل شهریور ماه بخاطر سوختن کامپیوترم و ۳ ماه دی،بهمن،اسفند به دلایل شخصی.ولی در کل خودم که از وضعیتش راضی بودم.
امروز صبح که داشتم فکر میکردم چی برای امروز تو پالاس بنویسم، نا خود آگاه برگشتم به خاطرات سال گذشته.
دوستها، آرزوها و …..
تو این یک سال خیلی تغییر کردم.چیزی که دوست نداشتم بشم شدم.نمیدونم دور و بری هام هم این تغییر رو حس کردن یا نه(که احتمالا حس کردن) یه لحظه نگران سال دیگه شدم.۵ اردیبهشت سال ۸۸، چه جور آدمی هستم؟هنوز مینویسم؟ یا اصلا خدا انقدر بهم وقت میده که زنده باشم؟
یک سال نوشتم.
۱۵۰ پست.
و یک دنیا تغییر کردم!