توجه:این حرفها چیزهایی که خودم دیدیم.خدایی نکرده برای بده کردن کسی این حرفها رو نمیزنم.پس…
باید اعتراف کنم سفر کویر امسال فوق العاده بود!
نمی دونم حرفهایی رو که میزنم باید از کجا باید شروع کنم.
تو قصر بهرام ۳ نفر بودن.محیط بان شاه حسینی، پسر شاه حسینی با نام سجاد و یک سرباز محیط بان به نام آقای شیرین بیان.بهتره از همین مستر سرباز شروع کنیم!
پسر لاغر اندام اهل گرمسار(!) که سربازیه سختی داشت.۱۵ روز کار-۱۵ روز استراحت.شبها قلیون به راه بود و اکثر مواقع تو قصر بود و تلویزیون نگاه میکرد.گاهی هم تمرین ویولن میکرد! از تمام نکات جالبتر اینکه مدرکش کاردانی بود! تا اونجائیکه من میدونم سازمان فقط دیپلم برای امریه بر میداره! حالا اینجا چه تبصره ایی وجود داره؟
اینم اضافه کنم: روزی که رفته بودیم گرمسار شماره داداشش رو بهم داد تا زنگ بزنم و برم ویولن رو ازش بگیرم! روزهای آخر که واقعا مشکل داشتیم وقتی ازش خواستیم که ما رو با موتور تا یه جا ببره تا موبایل آنتن بده و خانواده هامون رو از نگرانی در بیاریم گفت:”نه! مسئولیت داره!” اینم یه نوعشه دیگه!
———–
شاه حسینی مرد خیلی خوبی بود.اعتراف میکنم چیزی برامون کم نذاشت.هر اطلاعاتی خواستم بهم داد(البته از نوع علمی!).خیلی کمکمون کرد.اما شب سیزده به در که ما به این خیال بودیم که آقای محمدی میخواد فردا صبح ما رو ببره پیشوا اون چون می خواست سیزده به در با خانوادش باشه شبونه با پسرش و محمدی ماشین رو برداشتن رفتن! اینم یه نوعه دیگش!
———-
سجاد پسر بدی نبود.ولی اصلا شباهتی به پدرش نداشت.فکر کنم راهنمایی بود.خیلی پسر پر رو و حسودی بود.خیلی اعصابمون رو میریخت بهم.مثلا یکبار دوربین شکاری منو گرفت و فرار کرد! گفت ممنوعه! یا مثلا ….
خلاصه بدجوری اعصابمون رو ریخته بود بهم! یه بار که تو اتاق نشسته بودیم دعوتش کردیم بیاد تو.به بهونه بازی گرفتیم تا میخورد زدیمش!!!! خودشم نفهمید چی شد! بنده خدا!
———
آقای محمدی، دقیقا نمی دونم سمتش چیه.ولی یه جورایی معاون رئیس پارک بود.یه بار هر چی التماسش کردیم بذاره یه نفرمون با شاه حسینی بره سیاه کوه چند تا عکس بگیره، نذاشت.
۱ روز بعد از سیل دوستانش اومدن قصر.جناب محمدی هم اونجا تشریف داشتن.شاه حسینی و چند نفر دیگه که از گرمسار اومده بودن سوار موتور شدن و رفتن ببینن خسارت سیل چقدر بوده.من که همچنان رو ماشین کار میکردم(البته با کمک یکی از دوستای همون آقای محمدی که خیلی چهرش واسم آشنا بود) وقتی داشتم برمی گشتم تو قصر خیلی اتفاقی شنیدم که محمدی به یکی از دوستاش گفت ماشینو بذار اینجا با ماشین اداره بریم!!!!! حالا کجا؟ الله اعلم! البته از بی سیم یه چیزایی شنیدیم ولی…
تا شب که محمدی تنها برگشت.(اون گروه چند نفر بودن.وقتی محمدی اینا رفتن بقیشون چند ساعت بعد با اون ماشین که به جاش با ماشین اداره رفته بودن رفتن.)
————-
همه چیز اونجا مشکوک بود! چرا وقتی ما می رفتیم بیرون و برمیگشتیم زیپ کیفها باز بود؟ چرا یه لیوان از نوشابه ایی که ما هنوز پلمپش رو باز نکرده بودیم کم شد؟ و مهمتر از اینکه چرا ماشین خراب شد؟ خراب شدن ماشین یکی از بدترین اتفاقات ممکن بود که همه چیز رو ریخت بهم! شب خیلی راحت برگشته بودیم قصر و خودم ماشین رو خاموش کردم ولی صبح روشن نشد!
حالا جالبتر اینکه وقتی با کلی بدبختی ماشین رو رسوندیم به تعمیرگاه معلوم شد که یه دوست عزیزی زحمت کشیده بودن و تو روغن ماشین شکر ریخته بود! بله! شکر! واقعا نمیتونم درک کنم چرا؟ ولی تجربه ی خوبی بود! این از کدوم نوعشه؟نمیدونم!
————-
کویر! خیلی سرسبزتر از اونیکه فکر میکردیم بود و خاطرات قشنگی رو واسمون یادگار گذاشت.
از راست به چپ:من، بهروز باقری، بابک بهمن خواه، یونس سعادتی، آقای شاه حسینی، حمید بخشی













Seshanbeh.com
