Posts Tagged ‘سفرنامه’

سفرنامه کویر؛ اون روی سکه!

پنجشنبه, ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

توجه:این حرفها چیزهایی که خودم دیدیم.خدایی نکرده برای بده کردن کسی این حرفها رو نمیزنم.پس…

باید اعتراف کنم سفر کویر امسال فوق العاده بود!

نمی دونم حرفهایی رو که میزنم باید از کجا باید شروع کنم.

تو قصر بهرام ۳ نفر بودن.محیط بان شاه حسینی، پسر شاه حسینی با نام سجاد و یک سرباز محیط بان به نام آقای شیرین بیان.بهتره از همین مستر سرباز شروع کنیم!

پسر لاغر اندام اهل گرمسار(!) که سربازیه سختی داشت.۱۵ روز کار-۱۵ روز استراحت.شبها قلیون به راه بود و اکثر مواقع تو قصر بود و تلویزیون نگاه میکرد.گاهی هم تمرین ویولن میکرد! از تمام نکات جالبتر اینکه مدرکش کاردانی بود! تا اونجائیکه من میدونم سازمان فقط دیپلم برای امریه بر میداره! حالا اینجا چه تبصره ایی وجود داره؟

اینم اضافه کنم: روزی که رفته بودیم گرمسار شماره داداشش رو بهم داد تا زنگ بزنم و برم ویولن رو ازش بگیرم! روزهای آخر که واقعا مشکل داشتیم وقتی ازش خواستیم که ما رو با موتور تا یه جا ببره تا موبایل آنتن بده و خانواده هامون رو از نگرانی در بیاریم گفت:”نه! مسئولیت داره!” اینم یه نوعشه دیگه!

———–

شاه حسینی مرد خیلی خوبی بود.اعتراف میکنم چیزی برامون کم نذاشت.هر اطلاعاتی خواستم بهم داد(البته از نوع علمی!).خیلی کمکمون کرد.اما شب سیزده به در که ما به این خیال بودیم که آقای محمدی میخواد فردا صبح ما رو ببره پیشوا اون چون می خواست سیزده به در با خانوادش باشه شبونه با پسرش و محمدی ماشین رو برداشتن رفتن! اینم یه نوعه دیگش!

———-

سجاد پسر بدی نبود.ولی اصلا شباهتی به پدرش نداشت.فکر کنم راهنمایی بود.خیلی پسر پر رو و حسودی بود.خیلی اعصابمون رو میریخت بهم.مثلا یکبار دوربین شکاری منو گرفت و فرار کرد! گفت ممنوعه! یا مثلا ….

خلاصه بدجوری اعصابمون رو ریخته بود بهم! یه بار که تو اتاق نشسته بودیم دعوتش کردیم بیاد تو.به بهونه بازی گرفتیم تا میخورد زدیمش!!!! خودشم نفهمید چی شد! بنده خدا!

———

آقای محمدی، دقیقا نمی دونم سمتش چیه.ولی یه جورایی معاون رئیس پارک بود.یه بار هر چی التماسش کردیم بذاره یه نفرمون با شاه حسینی بره سیاه کوه چند تا عکس بگیره، نذاشت.

۱ روز بعد از سیل دوستانش اومدن قصر.جناب محمدی هم اونجا تشریف داشتن.شاه حسینی و چند نفر دیگه که از گرمسار اومده بودن سوار موتور شدن و رفتن ببینن خسارت سیل چقدر بوده.من که همچنان رو ماشین کار میکردم(البته با کمک یکی از دوستای همون آقای محمدی که خیلی چهرش واسم آشنا بود) وقتی داشتم برمی گشتم تو قصر خیلی اتفاقی شنیدم که محمدی به یکی از دوستاش گفت ماشینو بذار اینجا با ماشین اداره بریم!!!!! حالا کجا؟ الله اعلم! البته از بی سیم یه چیزایی شنیدیم ولی…

تا شب که محمدی تنها برگشت.(اون گروه چند نفر بودن.وقتی محمدی اینا رفتن بقیشون چند ساعت بعد با  اون ماشین که به جاش با ماشین اداره رفته بودن رفتن.)

————-

همه چیز اونجا مشکوک بود! چرا وقتی ما می رفتیم بیرون و برمیگشتیم زیپ کیفها باز بود؟ چرا یه لیوان از نوشابه ایی که ما هنوز پلمپش رو باز نکرده بودیم کم شد؟ و مهمتر از اینکه چرا ماشین خراب شد؟ خراب شدن ماشین یکی از بدترین اتفاقات ممکن بود که همه چیز رو ریخت بهم! شب خیلی راحت برگشته بودیم قصر و خودم ماشین رو خاموش کردم ولی صبح روشن نشد!

حالا جالبتر اینکه وقتی با کلی بدبختی ماشین رو رسوندیم به تعمیرگاه معلوم شد که یه دوست عزیزی زحمت کشیده بودن و تو روغن ماشین شکر ریخته بود! بله! شکر! واقعا نمیتونم درک کنم چرا؟ ولی تجربه ی خوبی بود! این از کدوم نوعشه؟نمیدونم!

————-

کویر! خیلی سرسبزتر از اونیکه فکر میکردیم بود و خاطرات قشنگی رو واسمون یادگار گذاشت.


از راست به چپ:من، بهروز باقری، بابک بهمن خواه، یونس سعادتی، آقای شاه حسینی، حمید بخشی

سفرنامه پارک ملی کویر -۲-

سه شنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

روزهای بعد خیلی عادی گذشت…

یه روز هم مدیر کل استان سمنان اومد که هر چی سعی کردیم باهاش مصاحبه کنیم نشد!

…یک شب سرد کویر، که نم نم بارون هم میومد.باد شدیدی میومد.

شام سیب زمینی ذغالی داشتیم با سس گوجه! رفتیم رو پشت بوم قصر و شام خوردیم.بعدش همون جا رو زمین دراز کشیدیم و آسمون رو نگاه کردیم.هوا ابری بود.ولی از پشت ابر هم آسمون کویر یه صفای دیگه داره!

…ماشین خراب بود.

غذا داشت ته می کشید.

موبایل آنتن نمیداد.

۱۱ فروردین بود و ما به خونه گفته بودیم عصر یازدهم خونه ایم.

سیل هم کل جاده رو برده بود و کسی به قصر نمیومد!

خلاصه هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم! به سرباز محیط بانی که اونجا بود گفتیم بی سیم بزنه گرمسار شماره پدرم رو بده تا اون به خانواده بقیه خبر بده که ما زنده ایم و بیاد ماشین رو ببره.وقتی بی سیم زد آقائه از اونور گفت فردا و پس فردا که ۱۲-۱۳ فروردین تعطیله.۱۴ فروردینم که جمعه است.پدرش میتونه ۱۵ فروردین مجوز بگیره بیاد تو منطقه! منم گفتم:”نمیخواد زنگ بزنی!”

۱۲ فروردین بود.هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم.همین جوری نشسته بودیم و در و دیوار رو نگاه میکردیم!

فقط منتظر بودیم.نمی دونم چی؟ ولی فقط منتظر بودیم! کاری هم نمی تونستیم انجام بدیم.ناهار نون خشک ریز ریز خوردیم! فکر کنم میخواستیم بخوابیم که یکی در زد.یکی از توریستها بود.با ۴ سیخ جوجه کباب! یه بطری نوشابه خانواده و چند تا نون سنگک!

وای چه صحنه ایی بود! میخواستیم بپریم تو بغلش! بعد از این اتفاق ۵ نفری رو به قبله نشستیم و چند صدم ثانیه دعا کردیم و بعد…. حمله!

عصر از آقای شیرین بیان(سرباز محیط بان) خواستیم یک نفرمون رو با موتور تا یه جا ببره که موبایل آنتن بده و بتونه به خانواده ها زنگ بزنه.خوب بیش از ۲۴ ساعت دیر کرده بودیم! اما نبرد!(دلیلش رو توی پست آینده میگم!)

…قضا بشدت جیره بندی شده بود.تونسته بودیم یه نصب نون سنگک و ۲ تا تخم مرغ واسه شام نگه داریم.فکر کنید ۵ آدم گرسنه و ۲ تا تخم مرغ! اصلا نفهمیدیم چی شد!!!!!

بعد شام رفتیم بیرون.آقای محمدی از مسئولین بسیار محترم پارک با پیکاپ اومده بودن.ازش پرسیدیم کی برمیگردی؟ ما رو ببر.ماشین رو همین جا میذاریم.گفت من فردا میرم.مشکلی نیست میبرمتون.فردا ۱۳ فروردین بود.

قبل از خواب بابک رفت بیرون و وقتی برگشت گفت:”بچه ها! پیکاپ نیست!”

بله! جناب محترم ما رو گذاشته بودن و رفته بودن….

…صبح شد.واقعا دوست نداشتیم از زیر پتو بیایم بیرون! رفتم از شیرین بیان پرسیدم تا مبارکیه چقدر راهه اگه بخوایم پیاده بریم.گفت حدود ۱۱ ساعت.به بچه گفتم وسایل رو جمع کنید پیاده راه بیفتیم! اینجوری موندن فایده نداره.بچه ها شروع کردن به جمع کردن وسایل.منم رفتم یکم با ماشین ور برم شاید فرجی شه!

صدای بوق شنیدم! توجه نکردم،با اینکه آشنا بود! بازم صدای بوق! برگشتم… یا باب الحوائج! پدرم بود! همراه با پدر بابک مجوز گرفته بودن و اومده بودن تو منطقه.

…اونا هم خیلی رو ماشین کار کردن ولی فرجی نشد.بعد ۱ ساعت چند تا نیسان و ۱ لندرور برای ۱۳به در اومدن قصر(در مرد اینا بعدن توضیح میدم)با اونا صحبت کردیم قرار شد غروب که برمیگردن ما رو بکسل کنن.البته به ازای دریافت مقادیری پول.

…اونروز ناهار اونا به ما قورمه سبزی دادن! واقعا ناهار سیزده به در خاطره انگیزی شد!بعدشم ۱ تا ۲ ساعت فوتبال بازی کردیم!

…دم غروب با ذوق و شوق زیاد سوار ماشینها شدیم.فقط میخواستیم از اونجافرار کنیم!

لندرور ماشین ما رو بکسل کرده بود.من و حمید بخشی با هم پشت یه نیسان بودیم.همین که ماشین شروع به حرکت کرد…انگار قلبم وایساد! حسرت موندن یه شب دیگه تو قصر تو قلبم شکل گرفت…

بی خیال! سفر جالبی بود.اما مهم درسهایه که به ما  یاد داد.مخصوصا تو اون شرایط سخت و استثنایی! اصلا حوصله ی نوشتن این سفرنامه رو نداشتم و چون بی حوصله نوشتم مطمئنن خسته کنندست.احتمالا آخرین سفرنامه ایی بود که نوشتم.از این به بعد تو وبلاگ شخصیم می نویسم. سفرنامه تموم شد.اما حرفهایی مونده که لازمه زده بشه.ولی تو یه پست جدا! شاید جالبترین قسمتش دلیل خراب شدن ماشینمون باشه که کلی رو دستم خرج گذاشت!

خوش باشید.

سفرنامه پارک ملی کویر -۱-

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

امسال هم مثل سال گذشته عید رو رفتم کویر و بازهم ماشینمون پیکان وانت بابام بود! اما، امسال سفرش کاملا متفاوت با پارسال بود:

روز ۶ فروردین روز حرکتمون به سمت پارک ملی کویر بود.ساعت ۹ صبح پیشوای ورامین با بچه ها قرار داشتم.بابک طبق معمول دیر کرد!خلاصه بعد از خرید حدود ساعت ۱۰ از پیشوا خارج شدیم و به سمت پاسگاه مبارکیه حرکت کردیم.هوا نسبتا خوب بود.نه سرد، نه گرم.

پاسگاه مبارکیه: تغییر خاصی نکرده بود.فقط از پارسال تا حالا یه دکل سپاه اضافه شده بود.اونجا زیاد معطل نشدیم.اسم هامون رو پرسیدن و خیلی راحت وارد منطقه شدیم.فقط موقع ورود مامور سپاه بهم گفت: تا ۳۵ کیلومتر توقف نکن و از جاده هم به هیچ وجه خارج نشو! منم گفتم:چشم!

…یونس جلو نشسته بود و بقیه(بابک، حمید و بهروز) پشت وانت بودن.بعد از ۳۵ کیلومتر یه جا توقف کردیم تا یکم اطراف جاده رو ببینیم.


نمایی از جاده     

پوکه های فشنگ
آثار سپاه همه جا دیده میشد.پوکه، خرج RPG و …
نکته:بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، سپاه این روزها شده ناجی محیط زیست! درسته که سر و صداش موجب ترس حیات وحش میشه. ولی اینکه هر کسی نمیتونه وارد منطقه شه، وقتی حفاظت مامور های سازمان انقدر ضعیفه…

…یه جاهای که تو سرازیری بود ماشین رو خاموش میکردیم.یکم هول میدادیم یکم میشستیم! به قول بچه ها سوخت سبز!

…نزدیک قصر بهرام شدیم.خاطرات جالبی اونجا نداشتیم.بر خلاف انتظارمون اونجا خیلی شلوغ بود. شاید ۲۰ تا ۳۰ نفر بازدید کننده اونجا بودن.بعضی ها هم که بلند آهنگ گذاشته بودن و …. محیط بان آقای شاه حسینی بود.فکس مجوزمون نرسیده بود دستش.ولی قرار شد بیسیم بزنه و بپرسه.

…وسایلمون رو بردیم تو اتاقی که بهمون داده بودن گذاشتیم.آقای شاه حسینی اومد گفت:”مجوز شما رسیده گرمسار ولی شما حق رفتن به سیاه کوه ندارین!فقط میتونید بین قصر بهرام، حرم سرا و کاروان سرای عین الرشید حرکت کنید.چون مجوز شما واسه اینجاست!” ما هم که حالمون گرفته شده بود، هر چی گفتیم بابا ما درخواستمون رو واسه اونجا نوشتیم! گفت همینی که هست!

…قرار بود ۱۱ فروردین بعد از ظهر خونه باشیم.یکی از بچه ها به خانوادش نگفته بود که موبایل اونجا آنتن نمیده.با آقای شاه حسینی صحبت کردیم قرار شد فردا ما رو تا یه جا ببره که موبایل آنتن بده.

نمایی از جاده سنگفرش

…باید از جاده سنگفرش میرفتیم.یه جایی بود که چند تا سنگ چیده بود روهم.فقط اگه اونجا می ایستادی موبایل آنتن میداد! صحنه خنده داری بود! من هم رفتم چند تا عکس بگیرم:


اطراف رود شور
 اطراف رود شور
 اطراف رود شور
 اطراف رود شور
چند تا سلیم و ۲ تا آنقوت و … دیدم که متاسفانه نتونستنم عکس خوبی از آنقوتها بگیرم.
عصر همون روز هم که آقای شاه حسینی برای گشت میرفت منو با خودش برد.خدا خیرش بده! یه موتور ۴۰۰ از شکارچی گرفته بود و تا میتونست سرعت میرفت! من هم که مشغول عکس گرفتن بودم و  اون رو نگرفته بودم! یه دفعه هوس پرش کرد بدون اینکه چیزی بگه از جاده خرج شد و با تمام سرعت رفت بالای یه تپه!
یهو دیدم خودم رو هوا دارم پرواز میکنم و شاه حسینی و موتورش اون پائین هستن!!!!!
به قول یکی از دوستام، یا باب الحوائج!
خلاصه شانس اوردم که رو کمر شاه حسینی فرود اومدم! و باید اعتراف کنم حرفه ایی بود و موتور سواریش حرف نداشت!

اینم یه غروب رویایی که از شرق دریاچه نمک گرفتم!

غروب در دریاچه نمک

…روز بعد به گشت زنی در اطراف عین الرشید پرداختیم و ۲ تا میش و ۱ بره دیدیم.جالب بود! زیاد از ما نمی ترسیدن.انگار نه انگار ما آدمیم!


ادامه دارد….

——————-

میدونم خیلی دیره.ولی الان وقت کردم آمادش کنم!

سفرنامه (۱)

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۸۷

مطلب ارسالی به پالاس(آقای مسعود یوسفی)

منطقه پروند در شهرستان سبزوار قرار دارداین منطقه یکی از بهترین مناطق تحت مدیریت
سازمان محیط زیست در منطقه رویشی ایرانی تورانی است. من  طی سفری که به منطقه داشتم
از نزدیک با آن آشنا شدم ، سفر یک روزه همراه با آقای مهندس خانی رئیس اداره
محیطزیست شهرستان سبزوار ( یکی از بهترین کارمندان سازمان حفاظت محیط زیست که
لطفشون شامل حال همه دانشجویان رشته محیط زیست میشه و به نظر من اگر تمامی مسولان
محیط زیست در همه سطوح اینقدر به دانشجویان در جهت افزایش سواد محیط زیستی کمک می
کردند ما دیگر دانشجوی در سطح کشور نداشتیم که حیات وحش را نشناسد) و صیاد شیخی یکی
از دوستانم. برای اولین بار زاغ بور را توی منطقه پروند از نزدیک دیدم. برایم خیلی
جالب بود .پرنده ای بسیار زیبا از خانواده کلاغها پرنده ای بسیار سریع که در یک چشم
بر هم زدن چندین متر از مکان اولیه خودش فاصله می گرفت  اما به خاطر رنگ روشنش میشد
با چشم لابلای بوته ها دنبالش کرد .از ماسه بادی های منطقه براتون بگم که واقعا
رویایی بودندو مکان زیستی هستند برای انواع حیات وحش. منطقه در نزدیکی مرز استان
سمنان است به طوری که کوهای ذخیره گاه زیست کره توران از دور نمایان بود .سفر، سفری
بود که سواد من را در زمینه پرندگان افزایش داد با اطلاعاتی که آقای مهندس خانی
داشتند قطعا هر دانشجوی دیگری هم  جای من بود اطلاعات خوبی کسب می کرد . راستی یک
نشریه به اسم پودوسز تو ایران چاب میشه که در واقع اسم آن اسم جنس زاغ بور می باشد
که مقاله های خیلی خوبی را چاپ میکنه کسانی که علاقمندند میتونند از این نشیریه
استفاده کنند این آدرس نشریه است.

 

    http://www.wesca.net/podoces/podoces1.html
ضمیمه/
نقشه پراکندگی زاغ بور:

اردوی خیرود کنار ، تلخ یا …..

چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۸۷

جنگل آموزشی خیرود کنار
دومین اردویی که ما رو بردن …..
نمیدونم از کجا شروع کنم….!؟
صبح جمعه هفته ی پیش قرار بود ساعت ۷ آموزشکده باشیم.ولی ما بچه های تهران ساعت ۷ هنوز تو مترو بودیم.ساعت ۸/۳۰ رسیدیم در حالیکه اتوبوس داشت راه میوفتاد.سریع سوار شدیم.
در آخرین روزهای درسمون تو آموزشکده ، دنبال خاطرات جدید!
سفر ما از جاده چالوس شروع شد.جاده ایی که حداقل من یکی کلی باهاش خاطره دارم.اولین توقفمون قبل از تونل کندوان بود.دکتر اعتماد(استاد درس جنگل) شروع کرد به توضیح دادن در مورد جوامع اورس و زربین.
سوار شدیم و راه افتادیم.دیگه اتوبوس توقفی نداشت تا رسیدیم نزدیک دریا. اونجا آقای شریفی (مسئول اردو) پیاده شد تا یه چیزهایی برای ناهار بخره.۲ تا از بچه ها(بابک و یونس) هم که تا حالا دریا رو ندیده بودن رفتن دم پنجره و ذل زدن به دریا.صحنه ی جالبی بود.فکر نمیکردم کسی هم باشه که دریا رو ندیده باشه!در واقع ما آدمها همیشه یه چیزهایی رو داریم که بقیه حسرتشو دارن ولی ما ….. همیشه نا شکریم!
بگذریم.اتوبوس راه افتاد و حدود ۱۰ دقیقه بعد رسیدیم به خوابگاه.خوابگاه در اصل در مالکیت دانشکده منابع طبیعی کرجه که برای ما کرایه شده بود.اتوبوس اول دم در وایساد و پس از چند دقیقه وارد محوطه شد.شاید من تنها کسی بودم که با این محوطه خاطره داشت! هر چند این تنهایی زیاد طول نکشید!
کوله هامون رو برداشتیم و بسمت خوابگاه راه افتادیم.شاید چیزی که بیشتر از همه توی خوابگاه جلب توجه میکرد اسم بچه های ورودی ۸۴ آموزشکده خودمون بود که پارسال اینجا اومده بودن.روی دیوارها، تختها و  ….. همه جا اسمشون بود!
ناهار کنسرو بود.خوردیم و بعد نماز به سمت جنگل راه افتادیم.دکتر اعتماد هم با اون سرعتش جوری بالا میرفت که همه کم اوردن! بعد مدتی فهمیدیم که اصل کاری رو جا گذاشتیم! آب. بعد یک ساعت پیاده روی و گوش کردن به توضیحات دکتر اعتماد دیگه نای بالا رفتن نداشتیم.دکتر گفت هر کی میخواد برگرده.تقریبا ۲ دسته مساوی شدیم.من هم برگشتم پایین و منتظر شدیم تا همه بیان و بریم لب ساحل….

حدود یک ساعت بعد بچه ها برگشتن.نزدیک غروب بود که سوار اتوبوس شدیم و بسمت دریا راه افتادیم.توی اتوبوس به درخواست بچه ها من گوشیم رو وصل کردم به ضبط ماشین و آهنگ پخش کردم.آهنگ دریا!

دریا! اولین عشق مرا بردی
                                دنیا! دم به دم مرا تو آزردی

دریا! سرنوشتم را به یاد آور
                                 دنیا! سرگذشتم را مکن باور

باز هم آمدی تو بر سر راهم
                                 آی عشق! میکنی دوباره گمراهم…

همین مقدمه کافی بود تا وقتی اتوبوس وایساد و من و بابک به سمت دریا راه افتادیم.وقتی صدای موجها رو شنیدیم.وقتی که چشهامون به موجها افتاد.بی اختیار چشم هامون خیس بشه.ساحل صخره ایی بود روی یه سنگ نشستیم.بابک بهم گفت آهنگ بذار  و من گذاشتم .
از کرخه تا راین….

 

نور قرمز غروب روی آب افتاده بود و خاطره هام روم زنده میکرد.صدای موج ….حالا اون رو میشنیدم.
فقط چند دقیقه اونجا بودیم که به درخواست بچه ها آقای شریفی گفت که بریم تا یه ساحل شنی پیدا کنیم.رفتیم یه جای دیگه و تا تاریکی اونجا بودیم.بعدشم برگشتیم خوابگاه.
شام خوردیم و نماز بعدشم همه رفتیم توی محوطه زیر انداز انداختیم.بازهم آهنگ گذاشتم.لنگه کفش!

یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
                                       افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اونو یه لحظه پاش نمیکرد
                                       یه لحظه هم نگاش نمیکرد ….

نمدونم چرا جو اونشب اونجوری بود! اول بچه ها دور هم بودن ولی بعد…
هر کی رفت یه گوشه تنها نشست.البته از مشکل ۲-۳ تا از بچه ها خبر داشتم ولی بقیه چشون شده بود؟ اون ۲-۳ نفر هم نمیدونم چرا امشب یاد مشکلاتشون افتاده بودن.خودم هم استثنا از اونا نبودم ولی ….
جو عجیبی داشت اون شب!
ساعت ۱۲ رفتیم تو البته بعد اونهمه ناراحتی که اون روز تو سر بچه ها افتاده بود همه یه چیزی لازم داشتن… تغییر جو!
یکی از بچه ها اسپیکر اورده بود.باز هم گوشی من! ولی دیگه آهنگهای چاووشی و … نه! بچه ها آهنگ بلوتوث میکردن من پخش میکردم!
از بندری و کردی و گیلکی گرفته تو هر جور آهنگ خز و خیل رَپ!
تا ساعت ۲/۳۰ برنامه ی تغییر جو به راه بود! ماشالله بچه ها هم خسته نمیشدن! انگار نه انگار اینها همون افسرده های چند دقیقه پیش بودن! خلاصه یه سره وسط بودن و انواع حرکات موزون رو انجام دادن!
….
صبح ساعت ۷ بیدار شدیم.چشتون روز بد نبینه سر هر کسی یه بلای اورده بودن! یکی پاهاش و یکی دستهاش رو به تخت بالایی بسته بودن!صورت بعضی ها رو با زغال سیاه کرده بودن و کارهایی دیگه ایی که نمیشه گفت!!!!!!
اولین مقصدمون توی روز دوم مرکز اصلاح بذر بود.که دستگاههای خارج کردن بذر از مخروط و این چیزها رو دیدیم.بعد رفتیم جایی که بذرها رو میکارن….نهالستان!
تازه رسیده بودیم که بچه های دانشگاه آزاد سواد کوه هم رسیدن.کلاسمون با اونا برگزار شد.البته بودنشون مفید بود چون دور و بر دکتر اعتماد رو شلوغ کردن و ما هم میتونستیم بریم اون پشتها بشینیم استراحت کنیم!
بعد از نهالستان برگشتیم خوابگاه و بعد از نهار و نماز ساعت ۴ به سمت تهران راه افتادیم.البته به خاطر مشکلاتی که تو را پیش اومد.ساعت ۱۰/۳۰ رسیدیم کرج.چون بچه ها گفتن نمیتونن برن تهران و مترو نیست آقای شریفی با چند تا تماس تونست اجازه ی خوابیدن ما رو توی خوابگاه بگیره.به دخترا هم توی سوئیت های آموزشکده جا دادان.سفر ما به خوابگاه ختم شد! تا اینهم یک خاطره ی فراموش نشدنی دیگه باشه!

والسلام

سفرنامه ی کویر

سه شنبه, ۲۰ فروردین ۱۳۸۷

بعد از آخرین سفری که با بابک و یونس رفتیم خجیر ایندفعه یه سفر خاطره انگیز به منطقه ی حفاظت شده ی کویر داشتیم تا ترم آخری برای اولین بار تجربه ی خوابیدن تو مناطق سازمان رو داشته باشیم.

قرار بود ۱۳ فروردین کویر باشیم ولی نشد.گروهی هم که قرار بود با من بیان فرق میکردن.تو گروه اول ۳ نفر دیگه از بچه های آموزشکده بودن.روز ۱۴ فروردین با یکی از بچه ها رفتیم اداره کل محیط زیست استان تهران برای گرفتن مجوز و قرار بود ۲ نفر بعدی برن ورامین و من از اونجا سوارشون کنم.

نمیخوام بگم تو اداره کل چه اتفاقاتی افتاد و چی به ما گفتن ولی در کل به ما مجوز ندادن به این بهونه که الان فصل شکار و تولید مثله!(حالا چی جوری این ۲ تا فصل یکی شدن ….!) بالاخره ما که با هزار امید راه افتاده بودیم.برگشتیم خونه!

به آقای بزرگیان -معاون آموزشکده- زنگ زدم و گفتم که به این مشکل خوردیم ایشون هم لطف کردن و کارهای مجوز رو برای ما درست کردن.قرار شد صبح ۱۵ فروردین تو اداره ی ورامین پیش آقای میرانزاده باشیم تا ایشون مجوز رو به ما بدن.به بچه ها زنگ زدم و همشون گفتن دیگه کویر نمیان! منم که دیدم اگه نرم جلوی آقای بزرگیان و میرانزاده ضایع میشم به این فکر افتادم که به بابک و یونس که همیشه پایه ی مسافرتن زنگ بزنم!حدود ساعت ۱۱ شب بود که بهشون زنگ زدم و اونا با کمال میل قبول کردن!

خلاصه با بعد از کلی دنگ و فنگ ما ساعت ۵ روز ۱۵ فروردین رسیدیم پاسگاه مبارکیه.بعد از دیدن مجوز هم به ما اتاق دادن.بعد این که وسایل رو گذاشتیم ساعت ۶ از پاسگاه راه افتادیم به سمت رودخونه ی نزدیک پاسگاه.چند تا عکس و فیلم از آب چلیکها گرفتم و تاریک شده بود که برگشتیم پاسگاه.

جاتون خالی شب کباب داشتیم ۳ تا سیخ واسه محیط بان پاسگاه و سرباز های سپاه و ۷ تا سیخ برای خودمون.۳ تا سیخ اول خام بودن و همه رو مریض کردن! و ۷ تا سیخ خودمونم سوختن!خلاصه اونشب گرسنه خوابیدیم!

فردا صبح با محیط بان پاسگاه-آقای سلمی- به سمت تالاب زرد پر راه افتادیم چند تا فیلم گرفتیم-نمیگم تا تو آمفی تئاتر آموزشکده فیلمش پخش بشه بیاین ببینید!- ناهار رو با نگهبانهای آنتن مخابرات توی یکی از بلندترین کوههای منطقه خوردیم و دوباره برگشتیم تالاب و تا نزدیک شب اونجا بودیم.

روز سوم دم طلوع آفتاب رفتیم دنبال قوچ و میش ولی از شانس بد ما طوفان شد و ما نتونستیم چیزی ببینیم.

خلاصه بعد از ظهر روز ۱۷ فروردین برگشتیم خونه.هیچوقت خاطره ی شبهای رویایی کویر رو فراموش نمیکنیم!


در حاشیه:

*زیاد مطالب علمی و مشکلات مدیریتی رو ننوشتم چون بیشتر میخوام حرفهامو روی مستندی بزنم که قرار تو آمفی تئاتر آموزشکده پخش بشه.هر موقع فیلم آماده شد بهتون خبر میدم!

*مسیر رفت به منطقه:ورامین-پیشوا-روستای قلعه بلند-روستای عسکرآباد-روستای حصار گلی-پاسگاه مبارکیه. فقط بدون مجوز نرین چون اگه محیط بان هم بشناستتون سپاه تو منطقه راهتون نمیده!