Posts Tagged ‘قمشلو’

کارورزی اصفهان -۳-

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۸۷

پنجشنبه ۳ مرداد

قرار بود صبح زود بریم به دوربین تله سر بزنیم.من یکم دیر از خواب پاشدم! وقتی داشتم میدوییدم که برم پیششون از دور دیدم که دارن برمیگردن.اونطور که دکتر میگونی میگفت جلوی دوربین رد پلنگ دیدن!دوربین هم فقط یه عکس گرفت بود.

پاسگاه سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی موته

صبح موته و پاسگاهی که ما اونجا بودیم

…قرار بود به سمت پارک ملی قمشلو حرکت کنیم.بازهم گروه ما دیرتر از همه وسایلش رو جمع کرد!وقتی که همه تو اتوبوس نشسته بودن ما تازه داشتیم چادرمون رو جمع میکردیم!
نکته جالب اینکه وقتی داشتیم با یکی از محیط بانها خداحافظی میکردیم،بدون شوخی گفت برید که از دستتون راحت بشیم! خلاصه راه افتادیم.تو راه اتفاق خاصی نیوفتاد به جز معطلی که به خاطر پنچر گیری اتوبوس داشتیم.

دکتر میگونی

…توقفگاه ما تو قمشلو قلعه ی ظل السلطان بود.جایی که میگفتن مارهای جعفری زیادی داره.از جاده تا قلعه با اینکه مسیر طولانی نبود ولی تونستیم یه ۷-۸ تایی میش و حدود ۳۰-۴۰ تا آهو ببینیم.نمای کلی قمشلو شباهتی به موته نداشت.کوههای بلند و با فاصله ی زیاد از هم.گاهی تعداد زیادی کوه کنار هم بودن ولی بین اون چند تا کوه با کوههای بعدی خیلی فاصله بود و این حالت منظره ایی فوق العاده رو به وجود آورده بود.البته قمشلو خشکتر از موته به نظر میرسید.

Image and video hosting by TinyPic

نمای کلی قمشلو

… بعد از ناهار و نماز به سمت غرب قلعه حرکت کردیم.اتوبوس تا یه جاهایی ما رو جلو برد ولی خیلی زود پیاده شدیم.مسیرمون رو به سمت شمال تغییر دادیم.اتوبوس هم مسیرش رو به سمت غرب ادامه داد.همه به اتفاق یکی از محیط بانها به مسیرمون ادامه دادیم.یه چیزی کاملا مشخص بود! و اون این که با راه رفتن توی جاده و اونم با صدای بلند بچه ها این غیر ممکن بود که بتونیم چیز خاصی ببینیم.برای همین من،بابک،یونس و مصطفی از گروه جدا شدیم و به سمت غرب و بالای کوهها رفتیم.

پارک ملی قمشلو

…من و بابک بازهم از اون گرو ۴ نفره جدا شدیم.به یه جایی رسیدیم که خیلی مشکوک به محدوده ی حضور  پلنگ بود.غیر از چند تا جای پا و سرگین یه سوراخ پیدا کردیم که احتمالا قبلا متعلق به یک موش بوده.(اگر حدس ما درست بوده باشه)آقا پلنگه از گشنگی خواسته که موش بخوره.با چنگالاش گودالی شاید به عمق ۲۰ سانت کنده بود توی این گودال جای چنگال هاش کاملا مشهود بود.(البته ما درست چنگالها رو نمیشناسیم و این رو از جای بزرگ چنگالها میگم).
اون محدوده بین ۲ تا کوه صخره ایی بود.ازکوه پایین اومدیم و توی دره ی بین این ۲ تا کوه حرکت کردیم.توی این دره همه چیز دیدیم! استخون ساق پا و شاخ قوچ و کل و همینطور جمجمه! آقا پلنگه خیلی خوش خوراک بود! راستش یکم ترسیدیم!خداییش هر کس دیگه ایی هم اون صحنه رو میدید میترسید! نکته جالب دیگه اینکه وقتی خواستم از شاخها عکس بگیرم دیدم که همراهمون خودکار نداریم.تنها چیزی که همراهم بود و میتونستم ازش به عنوان شاخص استفاده کنم بلیط مترو بود!!! و این کاغذ نارنجی که تو عکس میبینید بلیط متروه که به عنوان شاخص ازش استفاده کردم!

Image and video hosting by TinyPic

شاخ کل(۷ ساله)

…داشتیم برمیشگتیم.میدونستم قراره اتوبوس کدوم سمت منتظرمون باشه.موقعی که محیط بانه داشت با آقای دودانگه صحبت میکردم شنیدم! مناظر انقدر قشنگ بودن که دلمون نمیومد راه بریم! مخصوصا وقتی بالای یه کوه میرسدیم.
… چند تا کوه رو که رد کردیم اتوبوس رو دیدیم.سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به سمت پاسگاه محیط بانی خرسک حرکت کرد.وقتی رسیدیم اونجا دکتر تصمیم گرفت که شب رو انجا بمونیم.قرار شد از هر گروه چند نفر با اتوبوس برگردن قلعه و وسایل ها رو بیارن.
…یادمه شب اول که ما بیرون از پاسگاه خوابیدیم همه بچه ها میگفت عقرب و مار میزندتون و تا صبح زنده نمیمونید!ولی اونشب تو قمشلو که شب سوم میشد بچه ها ترسشون ریخته بود و ۲ تا از گروهها نزدیک ما چادر زدن.اونروز تولد بابک بود و ما برنامه جشن تولد براش داشتیم! ۹ نفر بودیم تو یه چادر ۸ نفره کوچیک!با همین کمبود جا هم بچه ها تو چادر پشتک میزدن!
کیکمون یه بسته پفک بود و شمعش هم فندک ناصر باقری!
۲ تا چراغ قوه هم دست من بودم که تو چادر رقص نور میدادم و یه پارتی حسابی برای خودمون گرفتیم!
…بعد از جشن تولد به همراه ۴ نفر همگروهیم که اسممون رو گذاشته بودیم:”گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی” یه پتو برداشتیم و راه افتادیم.یکم که از پاسگاه و صدای بچه ها دور شدیم، تو تاریکی ها نشستیم و ماه که تازه طلوع کرده بود و روبرومون بین ۲ تا کوه قرار داشت نگاه میکردیم.-گوشه ایی کوچک از زباییهای اطرافمون!- زیبایی هایی که هیچ وقت از تو چادرمون نمیتونیم ببینیم! من هم آهنگ از کرخه تا راین گذاشته بودم تا….
اونشبه جمعه من رو یاد شبه جمعه ی سفر کویر امسالم با بابک و یونس انداخت شبی که هیچوقت فراموشش نمیکنم….شبی که بدون کفش، توی تاریکی، روی خاکهای کویر دراز کشیده بودیم و به ستاره هایی که هیچ وقت به شهرمون نیومده بودن نگاه میکردیم!

چادر ما

چادر ما -محیط بانی خرسک-