<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پالاس ایرانی &#124; Persian Palas &#187; ورودی 85</title>
	<atom:link href="http://palas.ir/tag/%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%af%db%8c-85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://palas.ir</link>
	<description>تریبون آزاد دانشجویان و فارغ التحصیلان آموزشکده محیط زیست کرج</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Feb 2012 06:59:24 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>۸۴، ۸۵، ۸۶!</title>
		<link>http://palas.ir/1387/09/84%d8%8c-85%d8%8c-86/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/09/84%d8%8c-85%d8%8c-86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2008 19:16:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 84]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 86]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/1387/09/08/84%d8%8c-85%d8%8c-86/</guid>
		<description><![CDATA[فکر نمیکردم این پست انقدر اهمیت پیدا کنه ولی خوب، پیدا کرد.یکی از شاکیان این پست خانم پور خامنه از ورودی ۸۴ هستن که عنوان میکنند این پست کاملا خلاف واقع است.از من خواستن که نامشون رو حذف کنم(البته بگم، تنها کسی که ازش برای قرار دادن اسمش توی این پست اجازه گرفتم ایشون بودن)ازشون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><font color="#990000">فکر نمیکردم این پست انقدر اهمیت پیدا کنه ولی خوب، پیدا کرد.یکی از شاکیان این پست خانم پور خامنه از ورودی ۸۴ هستن که عنوان میکنند این پست کاملا خلاف واقع است.از من خواستن که نامشون رو حذف کنم(البته بگم، تنها کسی که ازش برای قرار دادن اسمش توی این پست اجازه گرفتم ایشون بودن)ازشون خواستم دست به پست نزنیم و در عوض از بچه ها بخواهیم خودشون نظر بدن و ایشون هم پذیرفتن.از تمامی دوستان دعوت میکنم نظر خودشون رو اعلام کنند.با توجه به اهمیت موضوع و نظرات عنوان شده در مورد این پست خواهشمندم بدون تعصب نظر دهید و واقعیت را عنوان کنید.</font></p>
<p align="justify"><font color="#990000">آیا با نظر من موافقید؟چرا؟</font></p>
<p align="justify">
<hr />
۸۴، ۸۵، ۸۶!<br />۳ تا ورودی از آموزشکده رو دیدم.<br />یک نکته ایی که در مورد ما و البته ورودیهای ۸۴ وجود داشت این بود که معمولا تو دوره های کاردانی، ۲ ورودی فقط ۲ ترم با هم هستن.ولی ما و ۸۴ ایها ۳ ترم با هم بودیم.با توجه به ویژگیهای خاص ورودی ما و بچه های ۸۴&nbsp; ارتباط صمیمی و نزدیکی بین ما برقرار شده بود.بطوریکه لحظه ی خداحافظی با اونا برام فرقی با جدایی از بچه های خودمون نداشت.<br />دیدن رفتن اون بچه های گرم.گریه ی همه رو در اورده بود.حتی چند تا از بچه های ۸۶ هم با دیدن ما گریشون گرفته بود.فکر کنم هوا ابری بود.یادمه سالن خیلی کم نور بود.بد جوری هوای گریه داشتم.<br />گریه های علی رحیمی و رضا قاسم نژاد هنوز جلوی چشمامه.علیرضا فیاضی عین خیالش نبود!مثله همیشه میخندید.سکوت جمال شمس!<br />لحظه یی که احمد خورشیدی&nbsp; دم &#8220;در سبز&#8221; نی میزد&#8230;.وای که چه سوزی داشت!<br />و صحنه ی خداحافظی بچه ها توی کوچه.که با عجله به سمت اتوبوس میدویدن&#8230;<br />یادش بخیر.دلم برای همشون تنگ شده.مخصوصا جمال شمس.دوران قشنگی رو با هم داشتیم.</p>
<p align="justify">داشتم میگفتم؛<br />بچه های ۸۴ ویژگیهای خاصی داشتن،مخلوطی از همه نوع آدم.که بیشترشون کبریت بی خطر بودن!<br />کلا نمیشه ویژگی خاصی براشون ذکر کرد ولی در کل آروم بودن و انگار خیلی از خودشون و آموزشکده نا امید بودن! البته کسایی هم مثله خانم پورخامنه توشون پیدا میشد که افزونه ی امید داشتن! ولی خوب،آموزشکده خیلی بی وفا بود!<br />آموزشکده مصداق بارز شعر &#8220;زمستان&#8221; اخوان ثالث بود.همیشه سرها در گریبان بود!</p>
<p align="justify">و اما ما؛<br />شاخصه ی ما رو میشه افراط ذکر کرد! در همه زمینه ها!<br />از من گرفته (در امر کامپیوتر)، حمید حیدری و مسعود یوسفی(در امر گیر دادن به استاد) ،حمید بخشی و بهروز باقری(در امر فوتبال)، یونس سعادتی(در امر افتادن دروس!) و فرهاد عزیز آبادی و حسین ملکیاری(در امر بی خیالی)و &#8230;.<br />با اومدن ما جرقه ایی تو این زمستون خورد! ولی خوب آموزشکده بد جوری یخبندون بود! خیلی بیش فعالی کردیم.خیلی استادها و مخصوصا مهندس خسروانی رو خسته کردیم.همیشه دوست داشتیم که آموزشکده رو شبیه دانشگاههای درست حسابی کنیم ولی &#8230;.<br />بچه های ما با کمک ۸۴ ایها یه سرو سامونی بهش دادن ولی خوب خیلی کار باید انجام میشد.اینو رو خود کارمندها هم اعتراف میکردن.<br />هممون منتظر بچه های ۸۶ بودیم تا بخشی از کارها رو دست اونها بسپریم تا شاید در بلند مدت بشه کاری برای آموزشکده کرد! کاری کنیم تا فضای اونجا کمی شبیه دانشگاه بشه.همه ی این اتفاقات رو در طول این ۲ سال تو پالاس خوندید و نیازی به تکرار نیست.</p>
<p align="justify">ولی بچه های ۸۶<br />شاخصه ی %? تفریط! در واقع فقط برای خراب کاری اومده بودن!<br />عتیقه هایی که دومی ندارن! ما که در انتظار بهار بودیم زمستونی رو دیدیم که کل کشور رو در بر گرفت!و یک هفته تعطیلی در پی داشت!یخبندون ۸۶ رو هیچکس فراموش نخواهد کرد!<br />آره! این بچه های ۸۶ احساسی رو داشتن که وقتی از ابتدایی به راهنمایی رفتن داشتن! هر چی تو گوش اینها داد زدیم بابا اینجا خیر سرش، موسسه آموزش عالی هست! نفهمیدن که &#8230;<br />خلاصه زدن و هر چی کاسه و کوزه بود شکستن! سرمای اونا ما رو هم منجمد کرد.یادمه روز های اول خیلی ازشون تعریف میکردم تو پالاس ولی خوب،به اشتباه خودم اعتراف میکنم.وای خدای من! وقتی الان بهشون فکر میکنم یه سری پسر رو تو راهرو مبینم که لباسهای تیره پوشیدن دستاشون تو جیبشونه، سرشون پایینه و دارن خیلی آروم قدم میزنن.اوه! دختراشون دارن تو سالن دنبال هم میدوون! افسوس!<br />نمونه ی فعالشون ساسان قنبری بود که بنده خدا دنیای زیبایی واسه خودش داشت! هر کی فیلم &#8220;ذهن زیبا&#8221; رو دیده باشه متوجه حرفام میشه!(البته خداییش زحمت میکشه!)</p>
<p align="justify">آره!<br />این بود نقد من به ۳ ورودی آموزشکده.فکر کنم همه چیز به قبل از ورود ما برگشت! انگار نه انگار که اتفاقاتی تو این زمهریر افتاده! ولی ما برمیگردیم! این یک اخطار رسمی به آموزشکدست برای نیمسال دوم ۸۷! درست که خیلی ها نیستن ولی خیلی ها هم هستن! یه سری ها تو رشته ی محیط زیست و یه سری ها هم تو علمی کاربردی(مثله من! فعلا که قراره آلودگی بخونم!).<br />پس<br />روبرو آماده باش!!!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/09/84%d8%8c-85%d8%8c-86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۴-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 06:59:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>
		<category><![CDATA[پازن]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>
		<category><![CDATA[کلاه قاضی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=418</guid>
		<description><![CDATA[جمعه ۴ مرداد
قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!
&#8230;اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">جمعه ۴ مرداد</p>
<p align="justify">قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!<br />
&#8230;اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه از خواب بیدار شدیم!<br />
&#8230; رسیدیم کلاه قاضی.محیط بانی کنار جاده اصلی اصفهان-شیراز درست بالای کوه قرار داشت.کاری اونجا نداشتیم جز اینکه صبحانه بخوریم ،گوشیها رو شارژ کنیم و بریم تو منطقه.آقای محمدی(آشپز) گفت با خودتون آب زیاد بردارید که تا شب تو منطقه اید.
</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/b80p6h.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/b80p6h_th.jpg" border="0" alt="کوه کلاه قاضی،به خطر این کوه به منطقه میگن کلاه قاضی" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;اتوبوس حرکت کرد و وارد جاده اصلی شد.کمی جلوتر از دوربرگردون دور زد و در مسیر سمت اصفهان قرار گرفت.سمت راست جاده یه جاده قدیمی بود که محیط بان منطقه(آقا مرتضی، که اتفاقا از دانشجویان کارشناسی آموزشکده هم هست) میگفت جاده قدیمی اصفهان &#8211; شیرازه.ورودی جاده با یک زنجیر بسته شده بود.بعد از اینکه آقای محیط بان قفل رو باز کرد اتوبوس به حرکتش ادامه داد.اول کنار یه استخر که گویا تامین کننده آب آبشخورها بود توقف کردیم.از دور هم یه معدن دیده میشد.که منظره منطقه رو خیلی زشت کرده میکرد(به گفته ی همون محیط بان تو منطقه ی کلاه قاضی ۲۰۰ معدن وجود داره!).در واقع از نظر خیلی از بچه ها کلاه قاضی منطقه ی زشتی بود! یعنی به اندازه قمشلو و موته قشنگ نبود.کوهها صخره ایی بودن و یه ذره بد فرم.</p>
<p align="center"><a href="http://i38.tinypic.com/mtl6hx.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/mtl6hx_th.jpg" border="0" alt="معدنی که از دور دیده میشد." /></a></p>
<p align="justify">&#8230;هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! همه تو اتوبوس مشغول کار خودشون بودن و ته اتوبوس هم مثله همیشه &#8220;مجمع ترانه خوانان گم شده!&#8221; نمیدونم کی اول اون دسته آهو رو دید ولی یه دسته آهو که تعدادشون هم کم نبود با سرعت خیلی زیاد از سمت چپ جاده با سرعت و در فاصله ۲۰ متری اتوبوس به سمت راست جاده پریدن.از سمت راست هم یه دسته دیگه بهشون ملحق شدن.بیچاره آهو ها حول شده بودن.نمیدونم چرا ولی چند کیلومتری رو با سرعت زیاد در فاصله ی ۱۰۰ متری سمت راست اتوبوس میدویدن!که یکی از قشنگترین صحنه های کارورزی مون رو ساختن.جاده توی دشتی بود که ۲ طرفش رو ۲ تا رشته کوه محصور کرده بودن.در اصل آهو ها نمیتونستن از ما دور شن و بخاطر غریزه شون نمیتونستن به این فکر کنن که اگه وایسن ما خیلی راحت ازشون دور میشیم!<br />
&#8230; کمی جلوتر دشت بازتر شد و آهو ها کم کم ازمون دور شدن.اتوبوس به سمت راست پیچید.قرار بود بریم به یه آبشخور که اگه اشتباه نکنم بهش میگفتن &#8220;توت&#8221; یا یه میوه دیگه! دیگه داشتیم به کوهها نزدیک میشدیم برای همین اتوبوس آروم تر حرکت میکرد.مهندس عطایی گفت بچه ها سمت راست رو ببینید.یه بز بود که داشت از آبشخور برمیگشت.محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که &#8230;<br />
تو اون لحظه خیلی از بچه ها گفتن:&#8221;وای خدای من!&#8221; و عبارات دیگه در همین مظمون!(البته در این باب؛ میثم خسروی که خارجیه کلاسمون عادتشه که میگه:&#8221;Oh! My God!&#8221; که من حواسم بهش نبود!)<br />
داشتم میگفتم! محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که &#8230;وای خدای من! یه گله پازن بودن! دیگه همه از جاشون پریدن!فاصلمون خیلی خیلی نزدیک بود! شاید ۱۰۰ متری کوهی که کل و بز ها داشتن ازش بالا میرفتن! دیگه دکتر به آقای دودانگه گفت وایسه.همه سریع پیاده شدن.من و آقای عطایی هم که عکاس بودیم، دویدیم تا بریم نزدیکتر.من که انقدر ذوق زده بودم که فقط دستم رو دکمه ی دوربین فشار میدادم و تند عکس میگرفتم! خیلی از عکسهام به خاطر این عجله خراب شد! دهن همه بچه ها باز مونده بود! فک خود من هم نزدیک بود بخوره زمین!!! بعدا تو عکسهام که نگاه میکردم یه بزغاله رو با مادرش تو عکسهام پیدا کردم.
</p>
<p align="center"><a href="http://i34.tinypic.com/119nn8i.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/119nn8i_th.jpg" border="0" alt="۲ تا کل" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;رسیدیم به آبشخور.خشکسالی امسال به شدت روی آبشخور تاثیر داشته.آب خیلی کمی میومد.که اینهم مشکلات منطقه رو چند برابر میکرد.موقع برگشت به سمت اتوبوس چند تا آگاما دیدیم.</p>
<p align="center"><a href="http://i33.tinypic.com/seoyvt.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/seoyvt_th.jpg" border="0" alt="آگاما" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;وقتی به اتوبوس رسیدیم فهمیدیم که چند تا از بچه ها از جمله یونس که جز گروه ما بود بدون اجازه دکتر گشتاسب از ما جدا شدن که خیلی دکتر رو ناراحت کردن.به همین دلیل دکتر به ۲ تا محیط بان که با موتور اونجا بودن گفت برین بهشون بگین که کجا بیان.خداییش اونهمه راه رو بدون آب و تو اون گرما پیاده اومدن حقشون بود.(البته از اون جایی که یونس هم با اونا بود و با این کارش اعتبار گروه ما موسوم به&#8221;گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی&#8221; رو خدشه دار کرده بود.همون شب تو جلسه رسمی گروه که به ریاست ناصر باقری(سزار) و ما(اعضای سنا) برگزار شد به طرز شایسته ایی محاکمه و اعدام شد!)<br />
&#8230;مقصد بعدی یه چاه آب بود.که قرار بود ناهار اونجا باشیم.بعد از اینکه رسیدیم من راه افتادم و کمی دور و اطراف اونجا گشتم.<br />
و هوا همچنان ناجوانمردانه گرم بود!<br />
وقتی برگشتم پوست دستم به شدت قرمز شده بود و میسوخت!<br />
&#8230;نزدیک چاه یه استخر پرورش ماهی بود.بچه ها داشتن یکی یکی توش شیرجه میزدن.تقریبا هممون پریدیم تو آب و بعد شنا هم یه ۱۰ تایی از ماهی ها رو کباب کرده و نوش جان نمودیم!
</p>
<p align="center"><img style="width: 368px; height: 268px;" src="http://i37.tinypic.com/2ijnqs3.jpg" border="0" alt="شیرجه دلسوز میرزایی" hspace="0" width="419" height="378" align="baseline" /></p>
<p align="center"><a href="http://i37.tinypic.com/2iw6pvk.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/2iw6pvk_th.jpg" border="0" alt="شیرجه ناصر باقری" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;وقتی برگشتیم پاسگاه بعضی از بچه ها رفتن دیدن دوستان و فامیلهاشون که اصفهان سرباز بودن.بابک هم که هنوز کنکور پیام نور رو در پیش داشت رفت بالای صخره ها درس بخونه.من و بهروز هم رفتیم بالای کوه نزدیک پاسگاه سراغ غاری که اونجا بود.<br />
&#8230; شب شد.آخرین روزی بود که با دکتر میگونی درس داشتیم.قرار بود شب دکتر سعیدپور بهمون ملحق بشه و بریم استان فارس.۴ روز رویایی رو تو استان اصفهان گذرونده بودیم.<br />
بعد از شام خوابیدیم تا شاید ، صبح بشه&#8230;
</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/15zjg9z.jpg" class="broken_link"  target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/15zjg9z_th.jpg" border="0" alt="محل چادر ما" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">محل چادر ما که بازهم خارج از محیط بانی و دور از بچه ها بود</span></p>
<p align="justify">ادامه دارد&#8230;</p>
<p align="justify"><span style="color: #ff0000;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
در حاشیه:</span><br />
<strong><span style="color: #ccff00;"><span style="color: #ff0000;">*یه نکته خیلی مهم.بچه هایی که میخوان از عکسهای این وبلاگ تو گزارش کارورزی شون استفاده کنن به هیچ وجه حق ندارن آدرس وبلاگ و اسم من رو از زیر عکس ها ببرن.مطمئنا من با دکتر میگونی صحبت میکنم و این اشخاص نتیجه کارشون رو خواهند دید.</span></span></strong>
</p>
<p align="justify">*به خاطر مودم من واسه ۲۰۰ -۳۰۰ سال پیشه و سرعتش پایینه.مجبورم عکسها رو گاهی با کیفیت خیلی پایین تو وبلاگ بذارم.اگر کسی عکس خاصی میخواد میتونه به من بگه که عکس اصلی رو بهش بدم.البته بعد از اینکه گزارش کارورزی رو تحویل استاد دادین!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۱-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 07:07:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>
		<category><![CDATA[پناهگاه حیات وحش موته]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=426</guid>
		<description><![CDATA[سه شنبه ۱ مرداد.
صبح زود خودمون رو به آموزشکده رسوندیم.آخه کارورزی داشتیم! ۶ واحد درسی که توی مسافرت دسته جمعی میتونستیم پاس کنیم! برای خیلی ها که دانشجوی محیط زیست نیستن این قضیه خنده داره! ۶واحد فقط برای یه مسافرت ۷ روزه؟!
خلاصه صبح حدود ۳۰ نفر دانشجو بودیم که تو آموزشکده جمع شدیم و آماده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">سه شنبه ۱ مرداد.<br />
صبح زود خودمون رو به آموزشکده رسوندیم.آخه کارورزی داشتیم! ۶ واحد درسی که توی مسافرت دسته جمعی میتونستیم پاس کنیم! برای خیلی ها که دانشجوی محیط زیست نیستن این قضیه خنده داره! ۶واحد فقط برای یه مسافرت ۷ روزه؟!<br />
خلاصه صبح حدود ۳۰ نفر دانشجو بودیم که تو آموزشکده جمع شدیم و آماده ی رفتن به اصفهان.<br />
کسایی که همرامون میومدن دکتر میگونی،مهندس عطایی و خانم گودرزی بودن.به اضافه ی آقای محمدی(آشپز)،آقای دودانگه(راننده اتوبوس)و آقای نریمان محمدی که راننده اتومبیل پیکاپ یی بود که دکتر میگونی سوارش میشد.البته قرار بود روز چهارم دکتر سعید پور به گروه اضافه بشه.<br />
به ۵ گروه ۵ نفری و یک گروه ۶ نفری(دخترها) تقسیم شدیم و هر گروه یک سرگروه تعیین کرد.سر گروهها موظف بودن وسایل رو از انبار تحویل بگیرن و رابط استاد با گروه باشن.من هم یکی از سر گروهها بودم.وسایلی که انبار بهمون تحویل داد:<br />
دما سنج،ارتفاع سنج،قطب نما ، دوربین شکاری و چادر بود.<br />
خلاصه راه افتادیم به سمت اولین مقصد؛ <span style="color: #0099ff;"><strong>پناهگاه حیات وحش موته.</strong></span><br />
ابتدا اتوبان قم، بعد کاشان و سپس جاده گلپایگان.بعد از روستای موته وارد <strong>سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی</strong> شدیم که یکی از بچه ها(یونس) هم اونجا به ما ملحق شد.
</p>
<p align="center"><img style="width: 468px; height: 334px;" src="http://i34.tinypic.com/dmcrxx.jpg" border="0" alt="" hspace="0" width="262" height="370" align="baseline" /></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">پاسگاه محیط بانی موته و جایی که ما چادر زدیم.</span></p>
<p align="justify">
موته؛ منطقه ایی عمدتا دشتی که زمینهای کشاورزی خیلی توش دیده میشن.حصارهای مزارع و دکلهای فشار قوی نمای منطقه و رو خیلی زشت کرده.<br />
برای روز اول برنامه ی خاصی نداشتیم.قرار شد استراحت کنیم تا شب برای پرژکتورکشی بریم بیرون.البته بعضی از بچه ها رفتن تو منطقه گشت بزنن.من هم که شب میخواستم سر حال باشم رفتم و تو چادر خوابیدم.دم غروب که پاشدم با یونس رفتیم که یه دوری بزنیم.نزدیک پاسگاه تو یه محدوده پر از تاغ بود.رفتیم نزدیکش ابتدا یه خارپشت دیدیم.آروم نزدیکش شدیم ولی فهمیدیم مرده.کمی جلوتر یه <span style="color: #0099ff;">هوبره</span> دیدیم.دیدن این صحنه رو هنوز باورم نمیشه!!! چون بعدا یکی از محیط بان ها گفت من ۱ ساله اینجام و هنوز هوبره ندیدم! موقع برگشت هم یه خرگوش دیدیم.<br />
&#8230;. شب شد و شام تخم مرغ آبپز بود. اگه اشتباه نکنم ساعت ۱۱ بود که برای پرژکتور کشی راه افتادیم.جلوتر از همه مهندس عطایی بود.اونشب چند تا آهو و ۱ شغال رو از دور دیدیم.بعد از ۲ ساعت هم در حالیکه تازه ماه در اومده بود برگشتیم به پاسگاه.تو پاسگاه هم یه عقرب سیاه دیدیم و بس.
</p>
<p align="center"><img style="width: 428px; height: 341px;" src="http://i35.tinypic.com/zukrdi.jpg" border="0" alt="" hspace="0" width="388" height="341" align="baseline" /></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">شب اول پرژکتور کشی.نور سفید نور فلاش دوربینمه و نور زرد نور پرژکتور مهندس عطایی</span></p>
<p align="justify">
و اما موقع خواب! من ،یونس و بابک تنها کسایی بودیم که بیرون ار محیط بانی تو چادر خوابیدیم.البته دکتر میگونی هم بیرون خوابید.البته رو سقف اتوبوس. خلاصه اونشب ما ۳ تا انقدر سر و صدا کردیم که صدای بچه ها دراومد و از تو محیط بانی سرمون داد میزدن!!!! با کلی ترس از جن ها اونشب رو به سر کردیم!
</p>
<p align="justify">ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بار دیگر &#8230;</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 07:19:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=429</guid>
		<description><![CDATA[دیگه از با هم بودن چیزی نمونده جز در خاطره ها!
با تموم شدن  دوره ی کارورزی ورودی های ۸۵ هم به خاطرات پیوستن!
در مدت کارورزی بیش از پیش به  هم وابسته شدیم.با هم بودن، همکاری ،نظم و دوست داشتن رو با هم تمرین کردیم تا در  اوج وابستگی با اشکهایی که کف [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دیگه از با هم بودن چیزی نمونده جز در خاطره ها!<br />
با تموم شدن  دوره ی کارورزی ورودی های ۸۵ هم به خاطرات پیوستن!<br />
در مدت کارورزی بیش از پیش به  هم وابسته شدیم.با هم بودن، همکاری ،نظم و دوست داشتن رو با هم تمرین کردیم تا در  اوج وابستگی با اشکهایی که کف اتوبوس آموزشکده رو شستشو داد از هم جدا شیم!
</p>
<p align="justify">&#8230;و  فقط این فرصت است که کوتاه است!</p>
<p align="justify">فقط بخاطر قولی که به بچه ها داده بودم خواستم این عکس رو بذارم  تو وبلاگ. کلیات سفر و بقیه عکس ها رو هم سعی میکنم تو چند روز آینده  بذارم.<br />
آخرین عکس ما، سالن اجتماعات اداره کل محیط زیست استان اصفهان:
</p>
<p align="center"><a href="http://i33.tinypic.com/10gfwua.jpg" class="broken_link" ><img src="http://s4.tinypic.com/10gfwua_th.jpg" alt="" /></a></p>
<p align="center">برای دیدن عکس بزرگ کلیک کنید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%d8%a8%d8%a7%d8%b1-%d8%af%db%8c%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداحافظ</title>
		<link>http://palas.ir/1387/04/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/04/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 06:46:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[خداحافظی]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/1387/04/06/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/</guid>
		<description><![CDATA[سال بی خداحافظی سلام کردیم
و امروز بی سلام ، خداحافظی!
خدا حافظی
لغتی کوتاه اما &#8230;
خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه &#8230;

ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.
خداحافظ کلاس و میز و تخته
راهرو
همچون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال بی خداحافظی سلام کردیم<br />
و امروز بی سلام ، خداحافظی!</p>
<p align="justify">خدا حافظی<br />
لغتی کوتاه اما &#8230;</p>
<p align="justify">خداحافظی با کسانی که جزئی از زندگیم شده بودند.<br />
خداحافظی با جایی که زمانی عاشقش بودم ولی آن حتی یک لحظه &#8230;
</p>
<p align="justify">ناگفته ها بسیار ، رنج بسیار ، خاطرات بسیار و فقط این فرصت است که کوتاه است.</p>
<p align="justify">خداحافظ کلاس و میز و تخته<br />
راهرو</p>
<p align="justify">همچون همیشه ساکت هستین!<br />
به قول دوستی: شما به این آمدن و رفتنها عادت کرده اید!<br />
برمیگردم.بسمت چپ.خداحافظ تنها سالن آموزشکده.خداحافظ آبسرد کن همیشه خراب!</p>
<p align="justify">خداحافظ آقای سولقانی، عاشق سکوتت بودم!<br />
چپ یا راست؟</p>
<p align="justify">خداحافظ آقای خداوردی ، عاشق لبخند تلخت بودم!<br />
خداحافظ سایت کامپیوتر ، خداحافظ سایتی که همیشه دیسکانکت بودی!<br />
خداحافظ آقای محمدی ، عاشق خاطره هایت بودم!</p>
<p align="justify">واحد آموزش ، تو هم خداحافظ!<br />
خداحافظ آقای خسروانی ، بی ادعاترین استاد!<br />
خداحافظ خانم آقایی ، امروز نیستی اما دلسوزی هایت را به خاطر خواهم داشت!<br />
خداحافظ خانم موسوی ، خانم گودرزی ، خانم رفعتی و خانم حاجی طاهر هیچگاه مهربانی هایتان را فراموش نخواهم کرد!
</p>
<p align="justify">برمیگردم.</p>
<p align="justify">خداحافظ آقای عطایی ، استادی که هیچگاه دانشجویان را از تجربیاتت محروم نکردی!</p>
<p align="justify">بسمت تنها راه پله ی داخل آموزشکده میرم.</p>
<p align="justify">آقای بزرگیان ، او هم نیست.کاش زودتر به آموزشکده می آمدی! اما حسرت &#8220;نه&#8221; شنیدن را به دلم گذاشتی!<br />
خداحافظ دکتر طلائیان ، به من آموختی گاهی نباید هیچ گفت!</p>
<p align="justify">خداحافظ آقای حیدری ، خانم ساسانفر ،آقای صالحی<br />
و خداحافظ دکتر زارع&#8230;
</p>
<p align="justify">آقای صادقی می آید، آقای صادقی حلالم کن! طبق معمول نمی ایستد! خداحافظی میکند و خیلی سریع&#8230;.</p>
<p align="justify">خداحافظ خانم درویشی ، امیدوار بودن را به من آموختی!<br />
خداحافظ آقای لیموچی ، مهربانترین حراست این طرفها!</p>
<p align="justify">از استادها هیچکدام نبودند اما &#8230;<br />
خداحافظ دکتر میگونی ، ممنون از اینکه بی منت استادی کردین!<br />
خداحافظ دکتر طالبی ، حالا پشت سختگیری هایتان ، محبتهایتان را می بینم.<br />
و خداحافظ دکتر سعیدپور ،ممنون از اینکه در میان ما بودین.از اینکه گاهی به کتابخانه می آمدین و با ما سر یک میز مینشستین&#8230;ممنون!<br />
و خداحافظ یاد و خاطره &#8220;هنریک مجنونیان&#8221; ، همیشه افتخارم خواهد بود که روزی دانشجوی شما بوده ام!
</p>
<p align="justify">خداحافظ خانم پژواک ، هر چند این روزها زیاد شما رو نمیبینیم، اما به خاطر همه کمک هاتون ممنون!</p>
<p align="justify">اما در کتابخونه! دری با ۲ لنگه که آدم رو یاد کافه های غرب وحشی میندازه!<br />
خداحافظ صندلی ها<br />
خداحافظ میزها و خط خطی های پر خاطره ات.<br />
و خداحافظ خطوط موازی!<br />
خداحافظ آقای سلیمانی ، دلم برای عصبانیتها و حساسیتت روی سکوت تنگ میشود!<br />
خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ،خداحافظ ، کتابخانه!
</p>
<p align="justify">وقت رفتنه!</p>
<p align="justify">از پله ها پایین میام.نرده ها ، پله ها.<br />
نگاهم به اون دستگاهی میفته که مثله همیشه خرابه و هیچوقت اسمش رو نفهمیدیم! تلفن؟ کامپیوتر؟ یا؟<br />
سمت راستم؛آمفی تئاتر ، دفتر بسیج(شورای دانشجویی سابق!) کاش هنوز دفتر شورا بودی! چقدر دوست داشتم کل امروز رو تو اون دفتر باشم!<br />
خاطراتم، شما رو ساده رها نخواهم کرد!<br />
گریه ها ،خنده ها ،روزها و &#8230;. انتظار!<br />
خداحافظ در سبز!<br />
خداحافظ گل های رز!<br />
در سلف بسته است.و خداحافظ سلف.<br />
خداحافظ روزهای بدون ژتون و قاشق!
</p>
<p align="justify">آه! فراموش کردم! باید از اون ور میرفتم.</p>
<p align="justify">خداحافظ آب پاشی که هر روز خیسمون کردی!<br />
خداحافظ آقای رمضانی! سلام ما رو به آقای رمضانی برسون!!!<br />
خداحافظ درخت شاتوت! خداحافظ کاج و زبان گنجشک!
</p>
<p align="justify">خداحافظ آزمایشگاه شیمی! خداحافظ اسید سولفوریک ۰٫۲ مولال!</p>
<p align="justify">خداحافظ آلاچیق!<br />
خداحافظ خاطرات صبح سه شنبه! هر چند میخوام بشینم و نگات کنم اما&#8230; افسوس!
</p>
<p align="justify">خداحافظ نیمکت.نیمکتی که چند ماه تنها رفیقم بود!</p>
<p align="justify">خداحافظ زمین فوتبال! خداحافظ فریاد ، گل ، اوت ، تکل ، پنالتی ، سایه زنی!</p>
<p align="justify">خداحافظ خوابگاه! هر چند با تو نبودم؛ اما کسانی که با تو بودند را دوست داشتم!</p>
<p align="justify">خداحافظ آقای شریفی! سلام ما رو به آقای قاسمپور برسون!</p>
<p align="justify">بسمت نگهبانی میرم.برمیگردم و به پشت سرم نگاه میکنم.منظره ایی که ۲ سال صبحها دیدیمش.اما چیز جالبی توش ندیدیم! و امروز &#8230;</p>
<p align="justify">خداحافظ دوستانم<br />
خداحافظ عزیزانم<br />
خداحافظ روزهایم<br />
خداحافظ تنهایی هایم<br />
خداحافظ گریه ها و خنده هایم<br />
خداحافظ بعد از ظهر های غمگین<br />
و خداحافظ عشق من!</p>
<p align="justify">خداحافظ آقایان نگهبان.<br />
خدا حافظ کوچه ایی که گاهی استخر میشدی!<br />
خداحافظ خیابون.<br />
خداحافظ درخت اقاقیا.تنها سایه ی این دور و ورا !</p>
<p align="justify">هی!  آقا مترو میره؟<br />
<span style="color: #0099ff;"><strong>خداحافظ آموزشکده!</strong></span></p>
<p>عکسی که اولین هفته ی ورودمون به آموزشکده گرفتیم:
</p>
<p align="center"><img style="width: 429px; height: 321px;" src="http://usera.imagecave.com/mori_e_68/m/groohe-a-.jpg" border="0" alt="گروه A" hspace="0" width="667" height="553" align="baseline" /></p>
<p align="center"><img style="width: 438px; height: 367px;" src="http://usera.imagecave.com/mori_e_68/m/groohe-b-.jpg" border="0" alt="گروه B" hspace="0" width="438" height="603" align="baseline" /></p>
<p align="center"><span style="color: #0099ff;">عشق گذشته از پل </span></p>
<p align="center"><span style="color: #0099ff;"> دشت پر از گلایول</span></p>
<p align="center"><span style="color: #0099ff;">گمشده ی دو حرفی</span></p>
<p align="center"><span style="color: #0099ff;"> خسته ی روز برفی</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/04/%d8%ae%d8%af%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d9%81%d8%b8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جوابیه</title>
		<link>http://palas.ir/1386/08/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%87/</link>
		<comments>http://palas.ir/1386/08/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Oct 2007 10:23:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حوری انصاری</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/1386/08/06/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[
ای یوز پلنگ اسوده بخواب               که محیط بان بیدار است
ای وای محیط بانان (ورودی ۸۵) در حال بازی فوتبال هستند اگه نمی خواهی به سرنوشت شیر ایرانی
دچار بشی خودت دست بکار شو&#8230;&#8230;..
برای عرض خسته نباشید به محیط بانان فوتبالیست شعری را به شما تقدیم می کنیم :
الا ای محیط بان خسته                           بیا بریم آهو آنجا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://images.google.com/imgres?imgurl=http://www.iraniancheetah.org/Farsi/Images/CheetahPoach.jpg&amp;imgrefurl=http://www.saeedeh333.blogfa.com/post-9.aspx&amp;h=228&amp;w=227&amp;sz=14&amp;hl=fa&amp;start=4&amp;um=1&amp;tbnid=kLSG8pYjLj6tWM:&amp;tbnh=108&amp;tbnw=108&amp;prev=/images%3Fq%3D%25DB%258C%25D9%2588%25D8%25B2%2B%25D9%25BE%25D9%2584%25D9%2586%25DA%25AF%26svnum%3D10%26um%3D1%26hl%3Dfa%26lr%3D%26sa%3DN" class="broken_link" ><img style="border: 1px solid ;" src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:kLSG8pYjLj6tWM:http://www.iraniancheetah.org/Farsi/Images/CheetahPoach.jpg" alt="" width="108" height="108" /></a></p>
<p>ای یوز پلنگ اسوده بخواب               که محیط بان بیدار است</p>
<p><strong>ای وای</strong> محیط بانان (ورودی ۸۵) در حال بازی فوتبال هستند اگه نمی خواهی به سرنوشت شیر ایرانی</p>
<p>دچار بشی خودت دست بکار شو&#8230;&#8230;..</p>
<p>برای عرض خسته نباشید به محیط بانان فوتبالیست شعری را به شما تقدیم می کنیم :</p>
<p>الا ای محیط بان خسته                           بیا بریم آهو آنجا نشسته</p>
<p>نکن دیگر تو با توپ بازی                         چرا که یوز پلنگ تنها نشسته</p>
<p>بیا ای پر انرژی پر هیاهو                         بخور چای و نایست فال گوش</p>
<p>اگر چایی ز تو خواست یک محیط بان             حمید می گه فقط چای تبرک</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1386/08/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d8%a8%db%8c%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

