Posts Tagged ‘ورودی 86’

خداحافظ ۸۶

پنجشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۸۸

ورودی ۸۶ هم دیگه فقط یک خاطره است و نه بیشتر!

۲ روز پیش آخرین امتحانشون رو هم دادن و خداحافظی کردن با آموزشکده.چون تهران کار داشتم نتونستم زیاد پیششون بمونم و سریع باهاشون خداحافظی کردم.

یادش بخیر اولین نفری که ازشون دیدم تو روز ثبت نام سید صالحیان بود.یه بچه غد اهل شهر ری! پسر با حالی بود.

بعدش خانم جهاندیده؛ با خواهر و مادرش اومده بود.خواهرش تو دانشگاه بهشتی درس میخوند و این بنده خدا با اون پیش زمینه اومده بود آموزشکده! اون روز کلی عصبانی بود!

سومین نفر هم که دیدم مجید غفاری بود.با باباش و داداشش اومده بود.۳ تا کت شلواری مشکوک!!!

دیروز موقع خداحافظی با مجید وهاب زاده گفتم این ۲ سال خیلی خوش گذشت! ازم پرسید واقعا؟

آره! واقعا! ۸۶ ای ها خیلی با مزه و متفاوت بودن.غلامرضا حسن پور و علی آقاجانی که دیگه پت و مت کلاسشون بودن و … آخر طنز!

باقر و هامون چهره های خشنی داشتن اما دلشون خیلی کوچیک بود.

بهنام! بچه اقلید.عشق هیتلر! هر وقت منو میدید سلام نمی کردیم. مثل این سرباز های نازی دستامونو میوردیم بالا و های میگفتیم!!

حبیب!  خیلی خیلی بی حاشیه بود!فکر کنم تو عمرش بیشتر از ۱۰ کلمه حرف نزده باشه!!

بهادر سیری؛ اولین کسی تو ۸۶ ها بود که باهاش رفیق شدم.همون ماه اول بود که اومد تو تیم فوتبالمون.

وحید مختاری؛ بچه قمی که شباهتی به قومی ها نداشت!!! آدم گرم و دوست داشتنی بود.

محمد کاشان؛ عشق خروس! اون اولا همه حرفش در مورد جنگ خروسها بود.یادمه همه جای تختش تو خوابگاه عکس خروس بود.

فردین کریمی؛ خیلی با احترام و سنگین رفتار میکرد.زیاد گرم نمیگرفت.بالاخره کرد بود دیگه! یه مرد واقعی!

محمد احمدیان؛ این یکی دیگه خیلی خیلی کرد بود! ولی خوب گرم میگرفت.خیلی کمکم میکرد تو آموزشکده.مرسی محمد!

موسی شمسایی؛ موسی از اول سرش تو کار خودش بود.پیش عطایی دنبال یاد گرفتن.البته این آخریها شماره ۴ ترنم باران رو چاپ کرد که کاری متفاوت بود.مثل خودش!

مجید غفاری؛این یکی که بهترین دوست حال حاضر من که خیلی هم دوسش دارم.البته با زحمت فراوان و پشت کاری که داشت ۵ ترمه شده و همچنان در خدمت بچه های آموزشکده هست!!!!!!

مجید وهاب زاده؛پسر خوب و با پشتکاری بود.با وبلاگ سولماز و لهجه ی شیرینش!

مجتبی تقی زاده؛ پاک ترین و دوست داشتنی ترین پسر آموزشکده توی تمام ورودی هایی که دیدم.واقعا کارش درست بود.

حمید عسگری؛ اوه حرفشو نزن! خیلی دیگه غد بود! با اون دمپاییش!

ساسان؛ذهن زیبا! امیدوارم اون قطاری که میگفت رو بتونه اختراع کنه.محض اطلاع کسایی که از پروژه خطیر قطار بی اطلاع هستن بگم که این قطار قراره بدون توقف مسارفر هاشو پیاده کنه!

سجاد سوری؛ اطلاعاتی در دسترس نیست!!! فقط جدا بچه با جنبه ایی بود.

علیرضا گل محمدی؛ معروف به آقای دانلد! تقریبا کله اینترنت رو تا حالا دانلد کرده! فکر کنم فقط پالاس رو تا حالا نیومده!

محمد طاهری؛استیل بستکبالی! با اون قد بلندش اگه میرفت بسکتبال موفق میشد.یه وانت معروف هم داشت!

رزگار؛ بنده خدا همیشه بهم میگفت رد پای گورخر براش بیارم که همش یادم میرفت! آخرشم براش نیاوردم!

بچه های ورودی ۸۶!

خداحافظ،دلم براتون تنگ میشه؟؟؟؟؟؟

۸۴، ۸۵، ۸۶!

جمعه, ۸ آذر ۱۳۸۷

فکر نمیکردم این پست انقدر اهمیت پیدا کنه ولی خوب، پیدا کرد.یکی از شاکیان این پست خانم پور خامنه از ورودی ۸۴ هستن که عنوان میکنند این پست کاملا خلاف واقع است.از من خواستن که نامشون رو حذف کنم(البته بگم، تنها کسی که ازش برای قرار دادن اسمش توی این پست اجازه گرفتم ایشون بودن)ازشون خواستم دست به پست نزنیم و در عوض از بچه ها بخواهیم خودشون نظر بدن و ایشون هم پذیرفتن.از تمامی دوستان دعوت میکنم نظر خودشون رو اعلام کنند.با توجه به اهمیت موضوع و نظرات عنوان شده در مورد این پست خواهشمندم بدون تعصب نظر دهید و واقعیت را عنوان کنید.

آیا با نظر من موافقید؟چرا؟


۸۴، ۸۵، ۸۶!
۳ تا ورودی از آموزشکده رو دیدم.
یک نکته ایی که در مورد ما و البته ورودیهای ۸۴ وجود داشت این بود که معمولا تو دوره های کاردانی، ۲ ورودی فقط ۲ ترم با هم هستن.ولی ما و ۸۴ ایها ۳ ترم با هم بودیم.با توجه به ویژگیهای خاص ورودی ما و بچه های ۸۴  ارتباط صمیمی و نزدیکی بین ما برقرار شده بود.بطوریکه لحظه ی خداحافظی با اونا برام فرقی با جدایی از بچه های خودمون نداشت.
دیدن رفتن اون بچه های گرم.گریه ی همه رو در اورده بود.حتی چند تا از بچه های ۸۶ هم با دیدن ما گریشون گرفته بود.فکر کنم هوا ابری بود.یادمه سالن خیلی کم نور بود.بد جوری هوای گریه داشتم.
گریه های علی رحیمی و رضا قاسم نژاد هنوز جلوی چشمامه.علیرضا فیاضی عین خیالش نبود!مثله همیشه میخندید.سکوت جمال شمس!
لحظه یی که احمد خورشیدی  دم “در سبز” نی میزد….وای که چه سوزی داشت!
و صحنه ی خداحافظی بچه ها توی کوچه.که با عجله به سمت اتوبوس میدویدن…
یادش بخیر.دلم برای همشون تنگ شده.مخصوصا جمال شمس.دوران قشنگی رو با هم داشتیم.

داشتم میگفتم؛
بچه های ۸۴ ویژگیهای خاصی داشتن،مخلوطی از همه نوع آدم.که بیشترشون کبریت بی خطر بودن!
کلا نمیشه ویژگی خاصی براشون ذکر کرد ولی در کل آروم بودن و انگار خیلی از خودشون و آموزشکده نا امید بودن! البته کسایی هم مثله خانم پورخامنه توشون پیدا میشد که افزونه ی امید داشتن! ولی خوب،آموزشکده خیلی بی وفا بود!
آموزشکده مصداق بارز شعر “زمستان” اخوان ثالث بود.همیشه سرها در گریبان بود!

و اما ما؛
شاخصه ی ما رو میشه افراط ذکر کرد! در همه زمینه ها!
از من گرفته (در امر کامپیوتر)، حمید حیدری و مسعود یوسفی(در امر گیر دادن به استاد) ،حمید بخشی و بهروز باقری(در امر فوتبال)، یونس سعادتی(در امر افتادن دروس!) و فرهاد عزیز آبادی و حسین ملکیاری(در امر بی خیالی)و ….
با اومدن ما جرقه ایی تو این زمستون خورد! ولی خوب آموزشکده بد جوری یخبندون بود! خیلی بیش فعالی کردیم.خیلی استادها و مخصوصا مهندس خسروانی رو خسته کردیم.همیشه دوست داشتیم که آموزشکده رو شبیه دانشگاههای درست حسابی کنیم ولی ….
بچه های ما با کمک ۸۴ ایها یه سرو سامونی بهش دادن ولی خوب خیلی کار باید انجام میشد.اینو رو خود کارمندها هم اعتراف میکردن.
هممون منتظر بچه های ۸۶ بودیم تا بخشی از کارها رو دست اونها بسپریم تا شاید در بلند مدت بشه کاری برای آموزشکده کرد! کاری کنیم تا فضای اونجا کمی شبیه دانشگاه بشه.همه ی این اتفاقات رو در طول این ۲ سال تو پالاس خوندید و نیازی به تکرار نیست.

ولی بچه های ۸۶
شاخصه ی %? تفریط! در واقع فقط برای خراب کاری اومده بودن!
عتیقه هایی که دومی ندارن! ما که در انتظار بهار بودیم زمستونی رو دیدیم که کل کشور رو در بر گرفت!و یک هفته تعطیلی در پی داشت!یخبندون ۸۶ رو هیچکس فراموش نخواهد کرد!
آره! این بچه های ۸۶ احساسی رو داشتن که وقتی از ابتدایی به راهنمایی رفتن داشتن! هر چی تو گوش اینها داد زدیم بابا اینجا خیر سرش، موسسه آموزش عالی هست! نفهمیدن که …
خلاصه زدن و هر چی کاسه و کوزه بود شکستن! سرمای اونا ما رو هم منجمد کرد.یادمه روز های اول خیلی ازشون تعریف میکردم تو پالاس ولی خوب،به اشتباه خودم اعتراف میکنم.وای خدای من! وقتی الان بهشون فکر میکنم یه سری پسر رو تو راهرو مبینم که لباسهای تیره پوشیدن دستاشون تو جیبشونه، سرشون پایینه و دارن خیلی آروم قدم میزنن.اوه! دختراشون دارن تو سالن دنبال هم میدوون! افسوس!
نمونه ی فعالشون ساسان قنبری بود که بنده خدا دنیای زیبایی واسه خودش داشت! هر کی فیلم “ذهن زیبا” رو دیده باشه متوجه حرفام میشه!(البته خداییش زحمت میکشه!)

آره!
این بود نقد من به ۳ ورودی آموزشکده.فکر کنم همه چیز به قبل از ورود ما برگشت! انگار نه انگار که اتفاقاتی تو این زمهریر افتاده! ولی ما برمیگردیم! این یک اخطار رسمی به آموزشکدست برای نیمسال دوم ۸۷! درست که خیلی ها نیستن ولی خیلی ها هم هستن! یه سری ها تو رشته ی محیط زیست و یه سری ها هم تو علمی کاربردی(مثله من! فعلا که قراره آلودگی بخونم!).
پس
روبرو آماده باش!!!!!

کارورزی اصفهان -۳-

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۸۷

پنجشنبه ۳ مرداد

قرار بود صبح زود بریم به دوربین تله سر بزنیم.من یکم دیر از خواب پاشدم! وقتی داشتم میدوییدم که برم پیششون از دور دیدم که دارن برمیگردن.اونطور که دکتر میگونی میگفت جلوی دوربین رد پلنگ دیدن!دوربین هم فقط یه عکس گرفت بود.

پاسگاه سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی موته

صبح موته و پاسگاهی که ما اونجا بودیم

…قرار بود به سمت پارک ملی قمشلو حرکت کنیم.بازهم گروه ما دیرتر از همه وسایلش رو جمع کرد!وقتی که همه تو اتوبوس نشسته بودن ما تازه داشتیم چادرمون رو جمع میکردیم!
نکته جالب اینکه وقتی داشتیم با یکی از محیط بانها خداحافظی میکردیم،بدون شوخی گفت برید که از دستتون راحت بشیم! خلاصه راه افتادیم.تو راه اتفاق خاصی نیوفتاد به جز معطلی که به خاطر پنچر گیری اتوبوس داشتیم.

دکتر میگونی

…توقفگاه ما تو قمشلو قلعه ی ظل السلطان بود.جایی که میگفتن مارهای جعفری زیادی داره.از جاده تا قلعه با اینکه مسیر طولانی نبود ولی تونستیم یه ۷-۸ تایی میش و حدود ۳۰-۴۰ تا آهو ببینیم.نمای کلی قمشلو شباهتی به موته نداشت.کوههای بلند و با فاصله ی زیاد از هم.گاهی تعداد زیادی کوه کنار هم بودن ولی بین اون چند تا کوه با کوههای بعدی خیلی فاصله بود و این حالت منظره ایی فوق العاده رو به وجود آورده بود.البته قمشلو خشکتر از موته به نظر میرسید.

Image and video hosting by TinyPic

نمای کلی قمشلو

… بعد از ناهار و نماز به سمت غرب قلعه حرکت کردیم.اتوبوس تا یه جاهایی ما رو جلو برد ولی خیلی زود پیاده شدیم.مسیرمون رو به سمت شمال تغییر دادیم.اتوبوس هم مسیرش رو به سمت غرب ادامه داد.همه به اتفاق یکی از محیط بانها به مسیرمون ادامه دادیم.یه چیزی کاملا مشخص بود! و اون این که با راه رفتن توی جاده و اونم با صدای بلند بچه ها این غیر ممکن بود که بتونیم چیز خاصی ببینیم.برای همین من،بابک،یونس و مصطفی از گروه جدا شدیم و به سمت غرب و بالای کوهها رفتیم.

پارک ملی قمشلو

…من و بابک بازهم از اون گرو ۴ نفره جدا شدیم.به یه جایی رسیدیم که خیلی مشکوک به محدوده ی حضور  پلنگ بود.غیر از چند تا جای پا و سرگین یه سوراخ پیدا کردیم که احتمالا قبلا متعلق به یک موش بوده.(اگر حدس ما درست بوده باشه)آقا پلنگه از گشنگی خواسته که موش بخوره.با چنگالاش گودالی شاید به عمق ۲۰ سانت کنده بود توی این گودال جای چنگال هاش کاملا مشهود بود.(البته ما درست چنگالها رو نمیشناسیم و این رو از جای بزرگ چنگالها میگم).
اون محدوده بین ۲ تا کوه صخره ایی بود.ازکوه پایین اومدیم و توی دره ی بین این ۲ تا کوه حرکت کردیم.توی این دره همه چیز دیدیم! استخون ساق پا و شاخ قوچ و کل و همینطور جمجمه! آقا پلنگه خیلی خوش خوراک بود! راستش یکم ترسیدیم!خداییش هر کس دیگه ایی هم اون صحنه رو میدید میترسید! نکته جالب دیگه اینکه وقتی خواستم از شاخها عکس بگیرم دیدم که همراهمون خودکار نداریم.تنها چیزی که همراهم بود و میتونستم ازش به عنوان شاخص استفاده کنم بلیط مترو بود!!! و این کاغذ نارنجی که تو عکس میبینید بلیط متروه که به عنوان شاخص ازش استفاده کردم!

Image and video hosting by TinyPic

شاخ کل(۷ ساله)

…داشتیم برمیشگتیم.میدونستم قراره اتوبوس کدوم سمت منتظرمون باشه.موقعی که محیط بانه داشت با آقای دودانگه صحبت میکردم شنیدم! مناظر انقدر قشنگ بودن که دلمون نمیومد راه بریم! مخصوصا وقتی بالای یه کوه میرسدیم.
… چند تا کوه رو که رد کردیم اتوبوس رو دیدیم.سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به سمت پاسگاه محیط بانی خرسک حرکت کرد.وقتی رسیدیم اونجا دکتر تصمیم گرفت که شب رو انجا بمونیم.قرار شد از هر گروه چند نفر با اتوبوس برگردن قلعه و وسایل ها رو بیارن.
…یادمه شب اول که ما بیرون از پاسگاه خوابیدیم همه بچه ها میگفت عقرب و مار میزندتون و تا صبح زنده نمیمونید!ولی اونشب تو قمشلو که شب سوم میشد بچه ها ترسشون ریخته بود و ۲ تا از گروهها نزدیک ما چادر زدن.اونروز تولد بابک بود و ما برنامه جشن تولد براش داشتیم! ۹ نفر بودیم تو یه چادر ۸ نفره کوچیک!با همین کمبود جا هم بچه ها تو چادر پشتک میزدن!
کیکمون یه بسته پفک بود و شمعش هم فندک ناصر باقری!
۲ تا چراغ قوه هم دست من بودم که تو چادر رقص نور میدادم و یه پارتی حسابی برای خودمون گرفتیم!
…بعد از جشن تولد به همراه ۴ نفر همگروهیم که اسممون رو گذاشته بودیم:”گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی” یه پتو برداشتیم و راه افتادیم.یکم که از پاسگاه و صدای بچه ها دور شدیم، تو تاریکی ها نشستیم و ماه که تازه طلوع کرده بود و روبرومون بین ۲ تا کوه قرار داشت نگاه میکردیم.-گوشه ایی کوچک از زباییهای اطرافمون!- زیبایی هایی که هیچ وقت از تو چادرمون نمیتونیم ببینیم! من هم آهنگ از کرخه تا راین گذاشته بودم تا….
اونشبه جمعه من رو یاد شبه جمعه ی سفر کویر امسالم با بابک و یونس انداخت شبی که هیچوقت فراموشش نمیکنم….شبی که بدون کفش، توی تاریکی، روی خاکهای کویر دراز کشیده بودیم و به ستاره هایی که هیچ وقت به شهرمون نیومده بودن نگاه میکردیم!

چادر ما

چادر ما -محیط بانی خرسک-