۲ مرداد ۸۷
آقای عطایی صبح اومد دم چادر ما و بیدارمون کرد.وقتی از چادر اومدیم بیرون فهمیدیم که چون دور از بقیه بودیم خواب موندیم و همه برای رفتن حاضرن! خیلی سریع حاضر شدیم و با عجله سوار اتوبوس شدیم.قرار بود بریم توی منطقه ی امن گشت بزنیم.از اونجا که دکتر میگونی روی وقت حساسه ، اتوبوس سر موقع حرکت کرد.بابک طبق معمول عقب مونده بود و دنبال اتوبوس میدوید!پشت سرش چند تا دیگه از بچه ها هم از محیط بانی بیرون اومدن و فهمیدن جا موندن شروع کردن به دویدن تا اینکه به اتوبوس رسیدن و آقای دودانگه اتوبوس رو نگه داشت تا سوار شن.
…کمی که از پاسگاه دور شدیم یه گله آهو دیدیم که به سرعت شروع به دویدن کردن و از جلوی اتوبوس رد شدن.برای ما ندید پدید ها یه صحنه فوق العاده بود!
…یواش یواش به مرز منطقه امن رسیدیم.دیگه دشت تموم شده بود و به کوه رسیده بودیم.اتوبوس متوقف شد و پیاده شدیم.بعد از صحبت های دکتر میگونی راه افتادیم.
با اینکه دکتر خواسته بود بچه ها ساکت باشن ولی….!
من هم چون از همه چی عکس میگرفتم از همه عقب بودم! چون دوربینم مشکل پیدا کرده بود مجبور بودم همش باطری ها رو از توش در بیارم و وقتی که میخواستم عکی بگیرم دوباره بذارم توش! و این حرکتم رو کند میکرد.
گاهی انقدر از بچه ها دور میشدم که دیگه نمیدیمشون و مجبور بودم چند دقیقه ایی رو بدوم!
…تو مسیر چند جا توقف داشتیم.یکبار ۳ تا میش دیدیم و یه گله احتمالا ۲۱ تایی قوچ(تعدادش رو از روی عکسی که گرفتم شمردم.)بقیش هم بخاطر مارمولک و گیاه ها بود.
…نمیدونم چقدر راه رفتیم ولی میدونم خیلی کیلومتر بود! وقتی من رسیدم دیدم بچه ها زیر یه درخت بید مجنون کنار یه چشمه نشستن میگفتن حدود ۱۵ دقیقه ایی میشه رسیدن.یکدفعه صدای جیغ بچه ها بلند شد!!! آقا ماره از خونش اومد بیرون که ما دعوت کنه تو!!!!
یه افعی بود.شاید نزدیک ۲ متر.به قول مهندس عطایی یه رکورد بود.بیشتر از ۴ تا عکس نتونستم ازش بگیرم که یکیش خوب فوکوس نشده.
….بعد از چند دقیقه استراحت و پر کردن بطری های آبمون با آب چشمه ایی که بشدت بوی گوگرد و گاز میداد و البته خنک بود به سمت اتوبوس برگشتیم.برگشتنا اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه من بازم دیر رسیدم و همه تو اتوبوس کلافه بودن!
…برگشتیم پاسگاه تا نهار بخوریم.قرار شد ساعت ۴ بریم معدن طلا.تا ساعت ۴ بیکار بودیم.
… بعد از نهار داشتم میرفتم تو چادر که دیدم چند تا آهو دارن از آبشخور نزدیک چادرمون آب میخورن.فکری به سرم زد که بریم و اونجا کمین کنیم و چند تا عکس از آهو و از فاصله نزدیک بگیریم.با بابک و یونس صحبت کردم و طبق معمول پایه بودن! از دکتر میگونی اجازه گرفتیم و حرکت کردیم.یه زیر انداز ،یه دوربین شکاری و یه بطری آب به اضافه ی یه پارچه ی سبز که من با خودم اورده بودم برداشتیم و حرکت کردیم.کتار آبشخور ۲ تا بوته ی بزرگ بود که ما بین اونا دراز کشیدیم و منتظر موندیم.۱ ساعتی رو دمر خوابیده بودیم تااینکه ۳ تا آهو نزدیکمون شدن و تنوستیم ازشون عکس بگیریم.آهو ها به فاصله ۷ یا ۸ متریمون اومدن و چون ساعت نزدیک ۴ بود و باید برمیگشتیم پاشدیم و اونا فرار کردن.(البته از فرارشون هم فیلم گرفتم.)

… به سمت معدن طلا حرکت کردیم.معدن قبل از روستای موته بود.بهمون مجوز ورود ندادن بجاش بسمت معدن سنگ لای بید رفتیم.
…شب شد.قرار بود بازهم پرژکتور کشی داشته باشیم ولی چون شکارچی اومده بود تو منطقه و محیط بانها داشتن دنبالشون میگشتن فقط قرار شد تا یکی از آبشخورها بریم و دوربین تله کار بزاریم و برگردیم.
ادامه دارد…






Seshanbeh.com
