﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پالاس ایرانی &#124; Persian Palas &#187; کارورزی</title>
	<atom:link href="http://palas.ir/tag/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://palas.ir</link>
	<description>تریبون آزاد دانشجویان و فارغ التحصیلان آموزشکده محیط زیست کرج</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 17:58:30 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>حسن ختام!</title>
		<link>http://palas.ir/1387/07/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%ae%d8%aa%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/07/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%ae%d8%aa%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 11:24:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[غیره...]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/1387/07/07/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%ae%d8%aa%d8%a7%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[دیروز آموزشکده بودم.دلم براش تنگ شده بود!
میخواستم بنر از عکسهایی که تو کارورزی گرفتم رو به دیوار بزنم تا
حسن ختامی باشه برای کارهام تو آموزشکده.دیگه حوصله ی گله کردن از کارمندای اونجا
رو ندارم.دیروز خیلی اذیتم کردن! آخرم بنر رو با کمک آقای محمدی زدیم به دیوار.بازم
دست اون درد نکنه که بداد دانشجو ها میرسه!
بنر رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">دیروز آموزشکده بودم.دلم براش تنگ شده بود!</p>
<p align="justify">میخواستم بنر از عکسهایی که تو کارورزی گرفتم رو به دیوار بزنم تا<br />
حسن ختامی باشه برای کارهام تو آموزشکده.دیگه حوصله ی گله کردن از کارمندای اونجا<br />
رو ندارم.دیروز خیلی اذیتم کردن! آخرم بنر رو با کمک آقای محمدی زدیم به دیوار.بازم<br />
دست اون درد نکنه که بداد دانشجو ها میرسه!</p>
<p align="justify">بنر رو زدیم تو کتابخونه.ببنید و نظرتون رو بگید.در ضمن به کوریه<br />
چشم بعضیا تمام عکسها رو خودم گرفتم!!!!!</p>
<p align="center">برای دیدن بنر روی عکس کلیک کنید.</p>
<p align="center"><a href="http://i38.tinypic.com/js0i83.jpg" target="_blank"><img alt="بنر کارورزی ما" src="http://i34.tinypic.com/16abgd4_th.jpg" border="0"/></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/07/%d8%ad%d8%b3%d9%86-%d8%ae%d8%aa%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۴-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Aug 2008 06:59:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>
		<category><![CDATA[پازن]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>
		<category><![CDATA[کلاه قاضی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=418</guid>
		<description><![CDATA[جمعه ۴ مرداد
قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!
&#8230;اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">جمعه ۴ مرداد</p>
<p align="justify">قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!<br />
&#8230;اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه از خواب بیدار شدیم!<br />
&#8230; رسیدیم کلاه قاضی.محیط بانی کنار جاده اصلی اصفهان-شیراز درست بالای کوه قرار داشت.کاری اونجا نداشتیم جز اینکه صبحانه بخوریم ،گوشیها رو شارژ کنیم و بریم تو منطقه.آقای محمدی(آشپز) گفت با خودتون آب زیاد بردارید که تا شب تو منطقه اید.
</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/b80p6h.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/b80p6h_th.jpg" border="0" alt="کوه کلاه قاضی،به خطر این کوه به منطقه میگن کلاه قاضی" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;اتوبوس حرکت کرد و وارد جاده اصلی شد.کمی جلوتر از دوربرگردون دور زد و در مسیر سمت اصفهان قرار گرفت.سمت راست جاده یه جاده قدیمی بود که محیط بان منطقه(آقا مرتضی، که اتفاقا از دانشجویان کارشناسی آموزشکده هم هست) میگفت جاده قدیمی اصفهان &#8211; شیرازه.ورودی جاده با یک زنجیر بسته شده بود.بعد از اینکه آقای محیط بان قفل رو باز کرد اتوبوس به حرکتش ادامه داد.اول کنار یه استخر که گویا تامین کننده آب آبشخورها بود توقف کردیم.از دور هم یه معدن دیده میشد.که منظره منطقه رو خیلی زشت کرده میکرد(به گفته ی همون محیط بان تو منطقه ی کلاه قاضی ۲۰۰ معدن وجود داره!).در واقع از نظر خیلی از بچه ها کلاه قاضی منطقه ی زشتی بود! یعنی به اندازه قمشلو و موته قشنگ نبود.کوهها صخره ایی بودن و یه ذره بد فرم.</p>
<p align="center"><a href="http://i38.tinypic.com/mtl6hx.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/mtl6hx_th.jpg" border="0" alt="معدنی که از دور دیده میشد." /></a></p>
<p align="justify">&#8230;هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! همه تو اتوبوس مشغول کار خودشون بودن و ته اتوبوس هم مثله همیشه &#8220;مجمع ترانه خوانان گم شده!&#8221; نمیدونم کی اول اون دسته آهو رو دید ولی یه دسته آهو که تعدادشون هم کم نبود با سرعت خیلی زیاد از سمت چپ جاده با سرعت و در فاصله ۲۰ متری اتوبوس به سمت راست جاده پریدن.از سمت راست هم یه دسته دیگه بهشون ملحق شدن.بیچاره آهو ها حول شده بودن.نمیدونم چرا ولی چند کیلومتری رو با سرعت زیاد در فاصله ی ۱۰۰ متری سمت راست اتوبوس میدویدن!که یکی از قشنگترین صحنه های کارورزی مون رو ساختن.جاده توی دشتی بود که ۲ طرفش رو ۲ تا رشته کوه محصور کرده بودن.در اصل آهو ها نمیتونستن از ما دور شن و بخاطر غریزه شون نمیتونستن به این فکر کنن که اگه وایسن ما خیلی راحت ازشون دور میشیم!<br />
&#8230; کمی جلوتر دشت بازتر شد و آهو ها کم کم ازمون دور شدن.اتوبوس به سمت راست پیچید.قرار بود بریم به یه آبشخور که اگه اشتباه نکنم بهش میگفتن &#8220;توت&#8221; یا یه میوه دیگه! دیگه داشتیم به کوهها نزدیک میشدیم برای همین اتوبوس آروم تر حرکت میکرد.مهندس عطایی گفت بچه ها سمت راست رو ببینید.یه بز بود که داشت از آبشخور برمیگشت.محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که &#8230;<br />
تو اون لحظه خیلی از بچه ها گفتن:&#8221;وای خدای من!&#8221; و عبارات دیگه در همین مظمون!(البته در این باب؛ میثم خسروی که خارجیه کلاسمون عادتشه که میگه:&#8221;Oh! My God!&#8221; که من حواسم بهش نبود!)<br />
داشتم میگفتم! محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که &#8230;وای خدای من! یه گله پازن بودن! دیگه همه از جاشون پریدن!فاصلمون خیلی خیلی نزدیک بود! شاید ۱۰۰ متری کوهی که کل و بز ها داشتن ازش بالا میرفتن! دیگه دکتر به آقای دودانگه گفت وایسه.همه سریع پیاده شدن.من و آقای عطایی هم که عکاس بودیم، دویدیم تا بریم نزدیکتر.من که انقدر ذوق زده بودم که فقط دستم رو دکمه ی دوربین فشار میدادم و تند عکس میگرفتم! خیلی از عکسهام به خاطر این عجله خراب شد! دهن همه بچه ها باز مونده بود! فک خود من هم نزدیک بود بخوره زمین!!! بعدا تو عکسهام که نگاه میکردم یه بزغاله رو با مادرش تو عکسهام پیدا کردم.
</p>
<p align="center"><a href="http://i34.tinypic.com/119nn8i.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/119nn8i_th.jpg" border="0" alt="۲ تا کل" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;رسیدیم به آبشخور.خشکسالی امسال به شدت روی آبشخور تاثیر داشته.آب خیلی کمی میومد.که اینهم مشکلات منطقه رو چند برابر میکرد.موقع برگشت به سمت اتوبوس چند تا آگاما دیدیم.</p>
<p align="center"><a href="http://i33.tinypic.com/seoyvt.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/seoyvt_th.jpg" border="0" alt="آگاما" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;وقتی به اتوبوس رسیدیم فهمیدیم که چند تا از بچه ها از جمله یونس که جز گروه ما بود بدون اجازه دکتر گشتاسب از ما جدا شدن که خیلی دکتر رو ناراحت کردن.به همین دلیل دکتر به ۲ تا محیط بان که با موتور اونجا بودن گفت برین بهشون بگین که کجا بیان.خداییش اونهمه راه رو بدون آب و تو اون گرما پیاده اومدن حقشون بود.(البته از اون جایی که یونس هم با اونا بود و با این کارش اعتبار گروه ما موسوم به&#8221;گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی&#8221; رو خدشه دار کرده بود.همون شب تو جلسه رسمی گروه که به ریاست ناصر باقری(سزار) و ما(اعضای سنا) برگزار شد به طرز شایسته ایی محاکمه و اعدام شد!)<br />
&#8230;مقصد بعدی یه چاه آب بود.که قرار بود ناهار اونجا باشیم.بعد از اینکه رسیدیم من راه افتادم و کمی دور و اطراف اونجا گشتم.<br />
و هوا همچنان ناجوانمردانه گرم بود!<br />
وقتی برگشتم پوست دستم به شدت قرمز شده بود و میسوخت!<br />
&#8230;نزدیک چاه یه استخر پرورش ماهی بود.بچه ها داشتن یکی یکی توش شیرجه میزدن.تقریبا هممون پریدیم تو آب و بعد شنا هم یه ۱۰ تایی از ماهی ها رو کباب کرده و نوش جان نمودیم!
</p>
<p align="center"><img style="width: 368px; height: 268px;" src="http://i37.tinypic.com/2ijnqs3.jpg" border="0" alt="شیرجه دلسوز میرزایی" hspace="0" width="419" height="378" align="baseline" /></p>
<p align="center"><a href="http://i37.tinypic.com/2iw6pvk.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/2iw6pvk_th.jpg" border="0" alt="شیرجه ناصر باقری" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;وقتی برگشتیم پاسگاه بعضی از بچه ها رفتن دیدن دوستان و فامیلهاشون که اصفهان سرباز بودن.بابک هم که هنوز کنکور پیام نور رو در پیش داشت رفت بالای صخره ها درس بخونه.من و بهروز هم رفتیم بالای کوه نزدیک پاسگاه سراغ غاری که اونجا بود.<br />
&#8230; شب شد.آخرین روزی بود که با دکتر میگونی درس داشتیم.قرار بود شب دکتر سعیدپور بهمون ملحق بشه و بریم استان فارس.۴ روز رویایی رو تو استان اصفهان گذرونده بودیم.<br />
بعد از شام خوابیدیم تا شاید ، صبح بشه&#8230;
</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/15zjg9z.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/15zjg9z_th.jpg" border="0" alt="محل چادر ما" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">محل چادر ما که بازهم خارج از محیط بانی و دور از بچه ها بود</span></p>
<p align="justify">ادامه دارد&#8230;</p>
<p align="justify"><span style="color: #ff0000;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
در حاشیه:</span><br />
<strong><span style="color: #ccff00;"><span style="color: #ff0000;">*یه نکته خیلی مهم.بچه هایی که میخوان از عکسهای این وبلاگ تو گزارش کارورزی شون استفاده کنن به هیچ وجه حق ندارن آدرس وبلاگ و اسم من رو از زیر عکس ها ببرن.مطمئنا من با دکتر میگونی صحبت میکنم و این اشخاص نتیجه کارشون رو خواهند دید.</span></span></strong>
</p>
<p align="justify">*به خاطر مودم من واسه ۲۰۰ -۳۰۰ سال پیشه و سرعتش پایینه.مجبورم عکسها رو گاهی با کیفیت خیلی پایین تو وبلاگ بذارم.اگر کسی عکس خاصی میخواد میتونه به من بگه که عکس اصلی رو بهش بدم.البته بعد از اینکه گزارش کارورزی رو تحویل استاد دادین!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۳-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-3/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-3/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 07:04:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[قمشلو]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 86]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=422</guid>
		<description><![CDATA[پنجشنبه ۳ مرداد
قرار بود صبح زود بریم به دوربین تله سر بزنیم.من یکم دیر از خواب پاشدم! وقتی داشتم میدوییدم که برم پیششون از دور دیدم که دارن برمیگردن.اونطور که دکتر میگونی میگفت جلوی دوربین رد پلنگ دیدن!دوربین هم فقط یه عکس گرفت بود.

صبح موته و پاسگاهی که ما اونجا بودیم
&#8230;قرار بود به سمت پارک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">پنجشنبه ۳ مرداد</p>
<p align="justify">قرار بود صبح زود بریم به دوربین تله سر بزنیم.من یکم دیر از خواب پاشدم! وقتی داشتم میدوییدم که برم پیششون از دور دیدم که دارن برمیگردن.اونطور که دکتر میگونی میگفت جلوی دوربین رد پلنگ دیدن!دوربین هم فقط یه عکس گرفت بود.</p>
<p align="center"><a href="http://i37.tinypic.com/311q1y1.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/311q1y1_th.jpg" border="0" alt="پاسگاه سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی موته" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">صبح موته و پاسگاهی که ما اونجا بودیم</span></p>
<p align="justify">&#8230;قرار بود به سمت پارک ملی قمشلو حرکت کنیم.بازهم گروه ما دیرتر از همه وسایلش رو جمع کرد!وقتی که همه تو اتوبوس نشسته بودن ما تازه داشتیم چادرمون رو جمع میکردیم!<br />
نکته جالب اینکه وقتی داشتیم با یکی از محیط بانها خداحافظی میکردیم،بدون شوخی گفت برید که از دستتون راحت بشیم! خلاصه راه افتادیم.تو راه اتفاق خاصی نیوفتاد به جز معطلی که به خاطر پنچر گیری اتوبوس داشتیم.
</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/rkncsg.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/rkncsg_th.jpg" border="0" alt="دکتر میگونی" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;توقفگاه ما تو قمشلو قلعه ی ظل السلطان بود.جایی که میگفتن مارهای جعفری زیادی داره.از جاده تا قلعه با اینکه مسیر طولانی نبود ولی تونستیم یه ۷-۸ تایی میش و حدود ۳۰-۴۰ تا آهو ببینیم.نمای کلی قمشلو شباهتی به موته نداشت.کوههای بلند و با فاصله ی زیاد از هم.گاهی تعداد زیادی کوه کنار هم بودن ولی بین اون چند تا کوه با کوههای بعدی خیلی فاصله بود و این حالت منظره ایی فوق العاده رو به وجود آورده بود.البته قمشلو خشکتر از موته به نظر میرسید.</p>
<p align="center"><a href="http://i35.tinypic.com/2ynfo7p.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/2ynfo7p_th.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">نمای کلی قمشلو</span></p>
<p align="justify">&#8230; بعد از ناهار و نماز به سمت غرب قلعه حرکت کردیم.اتوبوس تا یه جاهایی ما رو جلو برد ولی خیلی زود پیاده شدیم.مسیرمون رو به سمت شمال تغییر دادیم.اتوبوس هم مسیرش رو به سمت غرب ادامه داد.همه به اتفاق یکی از محیط بانها به مسیرمون ادامه دادیم.یه چیزی کاملا مشخص بود! و اون این که با راه رفتن توی جاده و اونم با صدای بلند بچه ها این غیر ممکن بود که بتونیم چیز خاصی ببینیم.برای همین من،بابک،یونس و مصطفی از گروه جدا شدیم و به سمت غرب و بالای کوهها رفتیم.</p>
<p align="center"><a href="http://i34.tinypic.com/zmbbm0.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/zmbbm0_th.jpg" border="0" alt="پارک ملی قمشلو" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;من و بابک بازهم از اون گرو ۴ نفره جدا شدیم.به یه جایی رسیدیم که خیلی مشکوک به محدوده ی حضور  پلنگ بود.غیر از چند تا جای پا و سرگین یه سوراخ پیدا کردیم که احتمالا قبلا متعلق به یک موش بوده.(اگر حدس ما درست بوده باشه)آقا پلنگه از گشنگی خواسته که موش بخوره.با چنگالاش گودالی شاید به عمق ۲۰ سانت کنده بود توی این گودال جای چنگال هاش کاملا مشهود بود.(البته ما درست چنگالها رو نمیشناسیم و این رو از جای بزرگ چنگالها میگم).<br />
اون محدوده بین ۲ تا کوه صخره ایی بود.ازکوه پایین اومدیم و توی دره ی بین این ۲ تا کوه حرکت کردیم.توی این دره همه چیز دیدیم! استخون ساق پا و شاخ قوچ و کل و همینطور جمجمه! آقا پلنگه خیلی خوش خوراک بود! راستش یکم ترسیدیم!خداییش هر کس دیگه ایی هم اون صحنه رو میدید میترسید! نکته جالب دیگه اینکه وقتی خواستم از شاخها عکس بگیرم دیدم که همراهمون خودکار نداریم.تنها چیزی که همراهم بود و میتونستم ازش به عنوان شاخص استفاده کنم بلیط مترو بود!!! و این کاغذ نارنجی که تو عکس میبینید بلیط متروه که به عنوان شاخص ازش استفاده کردم!
</p>
<p align="center"><a href="http://i36.tinypic.com/30rmw07.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/30rmw07_th.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">شاخ کل(۷ ساله)</span></p>
<p align="justify">&#8230;داشتیم برمیشگتیم.میدونستم قراره اتوبوس کدوم سمت منتظرمون باشه.موقعی که محیط بانه داشت با آقای دودانگه صحبت میکردم شنیدم! مناظر انقدر قشنگ بودن که دلمون نمیومد راه بریم! مخصوصا وقتی بالای یه کوه میرسدیم.<br />
&#8230; چند تا کوه رو که رد کردیم اتوبوس رو دیدیم.سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس به سمت پاسگاه محیط بانی خرسک حرکت کرد.وقتی رسیدیم اونجا دکتر تصمیم گرفت که شب رو انجا بمونیم.قرار شد از هر گروه چند نفر با اتوبوس برگردن قلعه و وسایل ها رو بیارن.<br />
&#8230;یادمه شب اول که ما بیرون از پاسگاه خوابیدیم همه بچه ها میگفت عقرب و مار میزندتون و تا صبح زنده نمیمونید!ولی اونشب تو قمشلو که شب سوم میشد بچه ها ترسشون ریخته بود و ۲ تا از گروهها نزدیک ما چادر زدن.اونروز تولد بابک بود و ما برنامه جشن تولد براش داشتیم! ۹ نفر بودیم تو یه چادر ۸ نفره کوچیک!با همین کمبود جا هم بچه ها تو چادر پشتک میزدن!<br />
کیکمون یه بسته پفک بود و شمعش هم فندک ناصر باقری!<br />
۲ تا چراغ قوه هم دست من بودم که تو چادر رقص نور میدادم و یه پارتی حسابی برای خودمون گرفتیم!<br />
&#8230;بعد از جشن تولد به همراه ۴ نفر همگروهیم که اسممون رو گذاشته بودیم:&#8221;گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی&#8221; یه پتو برداشتیم و راه افتادیم.یکم که از پاسگاه و صدای بچه ها دور شدیم، تو تاریکی ها نشستیم و ماه که تازه طلوع کرده بود و روبرومون بین ۲ تا کوه قرار داشت نگاه میکردیم.-گوشه ایی کوچک از زباییهای اطرافمون!- زیبایی هایی که هیچ وقت از تو چادرمون نمیتونیم ببینیم! من هم آهنگ از کرخه تا راین گذاشته بودم تا&#8230;.<br />
اونشبه جمعه من رو یاد شبه جمعه ی سفر کویر امسالم با بابک و یونس انداخت شبی که هیچوقت فراموشش نمیکنم&#8230;.شبی که بدون کفش، توی تاریکی، روی خاکهای کویر دراز کشیده بودیم و به ستاره هایی که هیچ وقت به شهرمون نیومده بودن نگاه میکردیم!
</p>
<p align="center"><a href="http://i33.tinypic.com/3506tzt.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/3506tzt_th.jpg" border="0" alt="چادر ما" /></a></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">چادر ما -محیط بانی خرسک-</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۲-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-2/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 07:05:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[آهو]]></category>
		<category><![CDATA[عکس]]></category>
		<category><![CDATA[مهندس عطایی]]></category>
		<category><![CDATA[پناهگاه حیات وحش موته]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=424</guid>
		<description><![CDATA[۲ مرداد ۸۷

آقای عطایی صبح اومد دم چادر ما و بیدارمون کرد.وقتی از چادر  اومدیم بیرون فهمیدیم که چون دور از بقیه بودیم خواب موندیم و همه برای رفتن حاضرن!  خیلی سریع حاضر شدیم و با عجله سوار اتوبوس شدیم.قرار بود بریم توی منطقه ی امن گشت  بزنیم.از اونجا که دکتر میگونی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">۲ مرداد ۸۷</p>
<p align="justify">
آقای عطایی صبح اومد دم چادر ما و بیدارمون کرد.وقتی از چادر  اومدیم بیرون فهمیدیم که چون دور از بقیه بودیم خواب موندیم و همه برای رفتن حاضرن!  خیلی سریع حاضر شدیم و با عجله سوار اتوبوس شدیم.قرار بود بریم توی منطقه ی امن گشت  بزنیم.از اونجا که دکتر میگونی روی وقت حساسه ، اتوبوس سر موقع حرکت کرد.بابک طبق  معمول عقب مونده بود و دنبال اتوبوس میدوید!پشت سرش چند تا دیگه از بچه ها هم از  محیط بانی بیرون اومدن و فهمیدن جا موندن  شروع کردن به دویدن تا اینکه به  اتوبوس رسیدن و آقای دودانگه اتوبوس رو نگه داشت تا سوار شن.<br />
&#8230;کمی که از  پاسگاه دور شدیم یه گله آهو دیدیم که به سرعت شروع به دویدن کردن و از جلوی اتوبوس  رد شدن.برای ما ندید پدید ها یه صحنه فوق العاده بود!<br />
&#8230;یواش یواش به مرز منطقه  امن رسیدیم.دیگه دشت تموم شده بود و به کوه رسیده بودیم.اتوبوس متوقف شد و پیاده  شدیم.بعد از صحبت های دکتر میگونی راه افتادیم.<br />
با اینکه دکتر خواسته بود بچه ها  ساکت باشن ولی&#8230;.!
</p>
<p align="center"><a href="http://i36.tinypic.com/11ifpys.jpg" target="_blank"><img style="width: 152px; height: 111px;" src="http://s4.tinypic.com/11ifpys_th.jpg" border="0" alt="پناهگاه حیان وحش موته" width="400" height="253" /></a></p>
<p align="justify">من هم چون از همه چی عکس میگرفتم از همه عقب بودم! چون دوربینم  مشکل پیدا کرده بود مجبور بودم همش باطری ها رو از توش در بیارم و وقتی که میخواستم  عکی بگیرم دوباره بذارم توش! و این حرکتم رو کند میکرد.<br />
گاهی انقدر از بچه ها  دور میشدم که دیگه نمیدیمشون و مجبور بودم چند دقیقه ایی رو بدوم!<br />
&#8230;تو مسیر  چند جا توقف داشتیم.یکبار ۳ تا میش دیدیم و یه گله احتمالا ۲۱ تایی قوچ(تعدادش رو  از روی عکسی که گرفتم شمردم.)بقیش هم بخاطر مارمولک و گیاه ها بود.
</p>
<p align="center"><a href="http://i36.tinypic.com/339lki8.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/339lki8_th.jpg" border="0" alt="پناهگاه حیات وحش موته" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;نمیدونم چقدر راه رفتیم ولی میدونم خیلی کیلومتر بود! وقتی من  رسیدم دیدم بچه ها زیر یه درخت بید مجنون کنار یه چشمه نشستن میگفتن حدود ۱۵ دقیقه  ایی میشه رسیدن.یکدفعه صدای جیغ بچه ها بلند شد!!! آقا ماره از خونش اومد بیرون که  ما دعوت کنه تو!!!!<br />
یه افعی بود.شاید نزدیک ۲ متر.به قول مهندس عطایی یه رکورد  بود.بیشتر از ۴ تا عکس نتونستم ازش بگیرم که یکیش خوب فوکوس نشده.<br />
&#8230;.بعد از  چند دقیقه استراحت و پر کردن بطری های آبمون با آب چشمه ایی که بشدت بوی گوگرد و  گاز میداد و البته خنک بود به سمت اتوبوس برگشتیم.برگشتنا اتفاق خاصی نیفتاد به جز  اینکه من بازم دیر رسیدم و همه تو اتوبوس کلافه بودن!<br />
&#8230;برگشتیم پاسگاه تا نهار  بخوریم.قرار شد ساعت ۴ بریم معدن طلا.تا ساعت ۴ بیکار بودیم.<br />
&#8230; بعد از نهار  داشتم میرفتم تو چادر که دیدم چند تا آهو دارن از آبشخور نزدیک چادرمون آب  میخورن.فکری به سرم زد که بریم و اونجا کمین کنیم و چند تا عکس از آهو و از فاصله  نزدیک بگیریم.با بابک و یونس صحبت کردم و طبق معمول پایه بودن! از دکتر میگونی  اجازه گرفتیم و حرکت کردیم.یه زیر انداز ،یه دوربین شکاری و یه بطری آب به اضافه ی  یه پارچه ی سبز که من با خودم اورده بودم برداشتیم و حرکت کردیم.کتار آبشخور ۲ تا  بوته ی بزرگ بود که ما بین اونا دراز کشیدیم و منتظر موندیم.۱ ساعتی رو دمر خوابیده  بودیم تااینکه ۳ تا آهو نزدیکمون شدن و تنوستیم ازشون عکس بگیریم.آهو ها به فاصله ۷  یا ۸ متریمون اومدن و چون ساعت نزدیک ۴ بود و باید برمیگشتیم پاشدیم و اونا فرار  کردن.(البته از فرارشون هم فیلم گرفتم.)
</p>
<p align="center"><img style="width: 430px; height: 318px;" src="http://i38.tinypic.com/2e4kxs1.jpg" border="0" alt="آهو. پناهگاه حیات وحش موته" hspace="0" width="430" height="358" align="baseline" /></p>
<p align="justify">&#8230; به سمت معدن طلا حرکت کردیم.معدن قبل از روستای موته  بود.بهمون مجوز ورود ندادن بجاش بسمت معدن سنگ لای بید رفتیم.</p>
<p align="center"><a href="http://i34.tinypic.com/2ajzzhy.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/2ajzzhy_th.jpg" border="0" alt="معدن سنگ لای بید" /></a></p>
<p align="justify">&#8230;شب شد.قرار بود بازهم پرژکتور کشی داشته باشیم ولی چون شکارچی  اومده بود تو منطقه و محیط بانها داشتن دنبالشون میگشتن فقط قرار شد تا یکی از  آبشخورها بریم و دوربین تله کار بزاریم و برگردیم.</p>
<p align="center"><a href="http://i37.tinypic.com/28a6tmh.jpg" target="_blank"><img src="http://s4.tinypic.com/28a6tmh_th.jpg" border="0" alt="مهندس عطایی و دوربین تله" /></a></p>
<p align="justify">ادامه دارد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کارورزی اصفهان -۱-</title>
		<link>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 07:07:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[سفرها و حرفهای دل دانشجویان]]></category>
		<category><![CDATA[ورودی 85]]></category>
		<category><![CDATA[پناهگاه حیات وحش موته]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=426</guid>
		<description><![CDATA[سه شنبه ۱ مرداد.
صبح زود خودمون رو به آموزشکده رسوندیم.آخه کارورزی داشتیم! ۶ واحد درسی که توی مسافرت دسته جمعی میتونستیم پاس کنیم! برای خیلی ها که دانشجوی محیط زیست نیستن این قضیه خنده داره! ۶واحد فقط برای یه مسافرت ۷ روزه؟!
خلاصه صبح حدود ۳۰ نفر دانشجو بودیم که تو آموزشکده جمع شدیم و آماده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">سه شنبه ۱ مرداد.<br />
صبح زود خودمون رو به آموزشکده رسوندیم.آخه کارورزی داشتیم! ۶ واحد درسی که توی مسافرت دسته جمعی میتونستیم پاس کنیم! برای خیلی ها که دانشجوی محیط زیست نیستن این قضیه خنده داره! ۶واحد فقط برای یه مسافرت ۷ روزه؟!<br />
خلاصه صبح حدود ۳۰ نفر دانشجو بودیم که تو آموزشکده جمع شدیم و آماده ی رفتن به اصفهان.<br />
کسایی که همرامون میومدن دکتر میگونی،مهندس عطایی و خانم گودرزی بودن.به اضافه ی آقای محمدی(آشپز)،آقای دودانگه(راننده اتوبوس)و آقای نریمان محمدی که راننده اتومبیل پیکاپ یی بود که دکتر میگونی سوارش میشد.البته قرار بود روز چهارم دکتر سعید پور به گروه اضافه بشه.<br />
به ۵ گروه ۵ نفری و یک گروه ۶ نفری(دخترها) تقسیم شدیم و هر گروه یک سرگروه تعیین کرد.سر گروهها موظف بودن وسایل رو از انبار تحویل بگیرن و رابط استاد با گروه باشن.من هم یکی از سر گروهها بودم.وسایلی که انبار بهمون تحویل داد:<br />
دما سنج،ارتفاع سنج،قطب نما ، دوربین شکاری و چادر بود.<br />
خلاصه راه افتادیم به سمت اولین مقصد؛ <span style="color: #0099ff;"><strong>پناهگاه حیات وحش موته.</strong></span><br />
ابتدا اتوبان قم، بعد کاشان و سپس جاده گلپایگان.بعد از روستای موته وارد <strong>سر محیط بانی شهید نیاز علی جمالی</strong> شدیم که یکی از بچه ها(یونس) هم اونجا به ما ملحق شد.
</p>
<p align="center"><img style="width: 468px; height: 334px;" src="http://i34.tinypic.com/dmcrxx.jpg" border="0" alt="" hspace="0" width="262" height="370" align="baseline" /></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">پاسگاه محیط بانی موته و جایی که ما چادر زدیم.</span></p>
<p align="justify">
موته؛ منطقه ایی عمدتا دشتی که زمینهای کشاورزی خیلی توش دیده میشن.حصارهای مزارع و دکلهای فشار قوی نمای منطقه و رو خیلی زشت کرده.<br />
برای روز اول برنامه ی خاصی نداشتیم.قرار شد استراحت کنیم تا شب برای پرژکتورکشی بریم بیرون.البته بعضی از بچه ها رفتن تو منطقه گشت بزنن.من هم که شب میخواستم سر حال باشم رفتم و تو چادر خوابیدم.دم غروب که پاشدم با یونس رفتیم که یه دوری بزنیم.نزدیک پاسگاه تو یه محدوده پر از تاغ بود.رفتیم نزدیکش ابتدا یه خارپشت دیدیم.آروم نزدیکش شدیم ولی فهمیدیم مرده.کمی جلوتر یه <span style="color: #0099ff;">هوبره</span> دیدیم.دیدن این صحنه رو هنوز باورم نمیشه!!! چون بعدا یکی از محیط بان ها گفت من ۱ ساله اینجام و هنوز هوبره ندیدم! موقع برگشت هم یه خرگوش دیدیم.<br />
&#8230;. شب شد و شام تخم مرغ آبپز بود. اگه اشتباه نکنم ساعت ۱۱ بود که برای پرژکتور کشی راه افتادیم.جلوتر از همه مهندس عطایی بود.اونشب چند تا آهو و ۱ شغال رو از دور دیدیم.بعد از ۲ ساعت هم در حالیکه تازه ماه در اومده بود برگشتیم به پاسگاه.تو پاسگاه هم یه عقرب سیاه دیدیم و بس.
</p>
<p align="center"><img style="width: 428px; height: 341px;" src="http://i35.tinypic.com/zukrdi.jpg" border="0" alt="" hspace="0" width="388" height="341" align="baseline" /></p>
<p align="center"><span style="font-size: xx-small;">شب اول پرژکتور کشی.نور سفید نور فلاش دوربینمه و نور زرد نور پرژکتور مهندس عطایی</span></p>
<p align="justify">
و اما موقع خواب! من ،یونس و بابک تنها کسایی بودیم که بیرون ار محیط بانی تو چادر خوابیدیم.البته دکتر میگونی هم بیرون خوابید.البته رو سقف اتوبوس. خلاصه اونشب ما ۳ تا انقدر سر و صدا کردیم که صدای بچه ها دراومد و از تو محیط بانی سرمون داد میزدن!!!! با کلی ترس از جن ها اونشب رو به سر کردیم!
</p>
<p align="justify">ادامه دارد&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/05/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در باب کارورزی و کنکور کاردانی به کاشناسی!</title>
		<link>http://palas.ir/1387/04/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d9%86%d8%a7/</link>
		<comments>http://palas.ir/1387/04/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d9%86%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 06:39:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مرتضی پورمیرزای</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار آموزشکده]]></category>
		<category><![CDATA[کاردانی به کارشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کارورزی]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://palas.ir/?p=405</guid>
		<description><![CDATA[این روزها همه بچه ها مشغول درس خوندن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که بیستم همین ماه برگزار میشه هستن.برای همشون به خصوص دوست و آشنای خودم آرزوی موفقیت میکنم.
منم که فعلا هستم! فقط وبلاگ مینویسم! به جای منم تست بزنید!
اما در مورد کارورزی؛
تا اونجا که منابع اطلاعاتی ما تو آموزشکده خبر دادن، تاریخ کارورزی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">این روزها همه بچه ها مشغول درس خوندن برای کنکور کاردانی به کارشناسی که بیستم همین ماه برگزار میشه هستن.برای همشون به خصوص دوست و آشنای خودم آرزوی موفقیت میکنم.<br />
منم که فعلا هستم! فقط وبلاگ مینویسم! به جای منم تست بزنید!<br />
اما در مورد کارورزی؛<br />
تا اونجا که منابع اطلاعاتی ما تو آموزشکده خبر دادن، تاریخ کارورزی ۱ مرداد و مدت اون ۷ تا ۱۰ روزه.استان مقصدمون استان اصفهان و استادهای همراه نیز: دکتر میگونی ، دکتر سعیدپور و دکتر طالبی هستن.فقط امیدوارم این استاد ها هر کدوم برای درس خودشون یک گزارش نخوان!
</p>
<p align="justify">اما یک سوال بیولوژی حیوانات شکاری ازتون میپرسم! لطفا جوابش رو توی کامنتها بذارین.هر کس جواب بده معلومه که خوب درس خونده!</p>
<p align="justify"><span style="color: #ff0000;">*</span>کدام یک خط اشک ندارد؟<br />
الف)یوزپلنگ           ب) روباه قرمز            ج)زیرگونه شاه یوزپلنگ         د)گربه پالاس</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://palas.ir/1387/04/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%b1%d8%b2%db%8c-%d9%88-%da%a9%d9%86%da%a9%d9%88%d8%b1-%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d9%86%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
