Posts Tagged ‘کلاه قاضی’

کارورزی اصفهان -۴-

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۸۷

جمعه ۴ مرداد

قرار بود صبح ساعت ۴ حرکت کنیم.بازهم همون قصه ی همیشگی و عقب موندن ما! دیگه بعد از اون پارتی شبانه و چند ساعته حقم داشتیم خواب بمونیم!
…اتوبوس تو تاریکی حرکت کرد و همه تو اتوبوس خوابیدیم.نزدیکهای اصفهان دوباره به لطف یکی از بچه ها همه به جز حمید بخشی که استاد خوابه از خواب بیدار شدیم!
… رسیدیم کلاه قاضی.محیط بانی کنار جاده اصلی اصفهان-شیراز درست بالای کوه قرار داشت.کاری اونجا نداشتیم جز اینکه صبحانه بخوریم ،گوشیها رو شارژ کنیم و بریم تو منطقه.آقای محمدی(آشپز) گفت با خودتون آب زیاد بردارید که تا شب تو منطقه اید.

کوه کلاه قاضی،به خطر این کوه به منطقه میگن کلاه قاضی

…اتوبوس حرکت کرد و وارد جاده اصلی شد.کمی جلوتر از دوربرگردون دور زد و در مسیر سمت اصفهان قرار گرفت.سمت راست جاده یه جاده قدیمی بود که محیط بان منطقه(آقا مرتضی، که اتفاقا از دانشجویان کارشناسی آموزشکده هم هست) میگفت جاده قدیمی اصفهان – شیرازه.ورودی جاده با یک زنجیر بسته شده بود.بعد از اینکه آقای محیط بان قفل رو باز کرد اتوبوس به حرکتش ادامه داد.اول کنار یه استخر که گویا تامین کننده آب آبشخورها بود توقف کردیم.از دور هم یه معدن دیده میشد.که منظره منطقه رو خیلی زشت کرده میکرد(به گفته ی همون محیط بان تو منطقه ی کلاه قاضی ۲۰۰ معدن وجود داره!).در واقع از نظر خیلی از بچه ها کلاه قاضی منطقه ی زشتی بود! یعنی به اندازه قمشلو و موته قشنگ نبود.کوهها صخره ایی بودن و یه ذره بد فرم.

معدنی که از دور دیده میشد.

…هوا بس ناجوانمردانه گرم بود! همه تو اتوبوس مشغول کار خودشون بودن و ته اتوبوس هم مثله همیشه “مجمع ترانه خوانان گم شده!” نمیدونم کی اول اون دسته آهو رو دید ولی یه دسته آهو که تعدادشون هم کم نبود با سرعت خیلی زیاد از سمت چپ جاده با سرعت و در فاصله ۲۰ متری اتوبوس به سمت راست جاده پریدن.از سمت راست هم یه دسته دیگه بهشون ملحق شدن.بیچاره آهو ها حول شده بودن.نمیدونم چرا ولی چند کیلومتری رو با سرعت زیاد در فاصله ی ۱۰۰ متری سمت راست اتوبوس میدویدن!که یکی از قشنگترین صحنه های کارورزی مون رو ساختن.جاده توی دشتی بود که ۲ طرفش رو ۲ تا رشته کوه محصور کرده بودن.در اصل آهو ها نمیتونستن از ما دور شن و بخاطر غریزه شون نمیتونستن به این فکر کنن که اگه وایسن ما خیلی راحت ازشون دور میشیم!
… کمی جلوتر دشت بازتر شد و آهو ها کم کم ازمون دور شدن.اتوبوس به سمت راست پیچید.قرار بود بریم به یه آبشخور که اگه اشتباه نکنم بهش میگفتن “توت” یا یه میوه دیگه! دیگه داشتیم به کوهها نزدیک میشدیم برای همین اتوبوس آروم تر حرکت میکرد.مهندس عطایی گفت بچه ها سمت راست رو ببینید.یه بز بود که داشت از آبشخور برمیگشت.محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که …
تو اون لحظه خیلی از بچه ها گفتن:”وای خدای من!” و عبارات دیگه در همین مظمون!(البته در این باب؛ میثم خسروی که خارجیه کلاسمون عادتشه که میگه:”Oh! My God!” که من حواسم بهش نبود!)
داشتم میگفتم! محو تماشای اولین بزی بودیم که تا حالا دیده بودیم که …وای خدای من! یه گله پازن بودن! دیگه همه از جاشون پریدن!فاصلمون خیلی خیلی نزدیک بود! شاید ۱۰۰ متری کوهی که کل و بز ها داشتن ازش بالا میرفتن! دیگه دکتر به آقای دودانگه گفت وایسه.همه سریع پیاده شدن.من و آقای عطایی هم که عکاس بودیم، دویدیم تا بریم نزدیکتر.من که انقدر ذوق زده بودم که فقط دستم رو دکمه ی دوربین فشار میدادم و تند عکس میگرفتم! خیلی از عکسهام به خاطر این عجله خراب شد! دهن همه بچه ها باز مونده بود! فک خود من هم نزدیک بود بخوره زمین!!! بعدا تو عکسهام که نگاه میکردم یه بزغاله رو با مادرش تو عکسهام پیدا کردم.

۲ تا کل

…رسیدیم به آبشخور.خشکسالی امسال به شدت روی آبشخور تاثیر داشته.آب خیلی کمی میومد.که اینهم مشکلات منطقه رو چند برابر میکرد.موقع برگشت به سمت اتوبوس چند تا آگاما دیدیم.

آگاما

…وقتی به اتوبوس رسیدیم فهمیدیم که چند تا از بچه ها از جمله یونس که جز گروه ما بود بدون اجازه دکتر گشتاسب از ما جدا شدن که خیلی دکتر رو ناراحت کردن.به همین دلیل دکتر به ۲ تا محیط بان که با موتور اونجا بودن گفت برین بهشون بگین که کجا بیان.خداییش اونهمه راه رو بدون آب و تو اون گرما پیاده اومدن حقشون بود.(البته از اون جایی که یونس هم با اونا بود و با این کارش اعتبار گروه ما موسوم به”گروه بین المللی نوآورانِ کارورزی” رو خدشه دار کرده بود.همون شب تو جلسه رسمی گروه که به ریاست ناصر باقری(سزار) و ما(اعضای سنا) برگزار شد به طرز شایسته ایی محاکمه و اعدام شد!)
…مقصد بعدی یه چاه آب بود.که قرار بود ناهار اونجا باشیم.بعد از اینکه رسیدیم من راه افتادم و کمی دور و اطراف اونجا گشتم.
و هوا همچنان ناجوانمردانه گرم بود!
وقتی برگشتم پوست دستم به شدت قرمز شده بود و میسوخت!
…نزدیک چاه یه استخر پرورش ماهی بود.بچه ها داشتن یکی یکی توش شیرجه میزدن.تقریبا هممون پریدیم تو آب و بعد شنا هم یه ۱۰ تایی از ماهی ها رو کباب کرده و نوش جان نمودیم!

شیرجه دلسوز میرزایی

شیرجه ناصر باقری

…وقتی برگشتیم پاسگاه بعضی از بچه ها رفتن دیدن دوستان و فامیلهاشون که اصفهان سرباز بودن.بابک هم که هنوز کنکور پیام نور رو در پیش داشت رفت بالای صخره ها درس بخونه.من و بهروز هم رفتیم بالای کوه نزدیک پاسگاه سراغ غاری که اونجا بود.
… شب شد.آخرین روزی بود که با دکتر میگونی درس داشتیم.قرار بود شب دکتر سعیدپور بهمون ملحق بشه و بریم استان فارس.۴ روز رویایی رو تو استان اصفهان گذرونده بودیم.
بعد از شام خوابیدیم تا شاید ، صبح بشه…

محل چادر ما

محل چادر ما که بازهم خارج از محیط بانی و دور از بچه ها بود

ادامه دارد…

——————————-
در حاشیه:

*یه نکته خیلی مهم.بچه هایی که میخوان از عکسهای این وبلاگ تو گزارش کارورزی شون استفاده کنن به هیچ وجه حق ندارن آدرس وبلاگ و اسم من رو از زیر عکس ها ببرن.مطمئنا من با دکتر میگونی صحبت میکنم و این اشخاص نتیجه کارشون رو خواهند دید.

*به خاطر مودم من واسه ۲۰۰ -۳۰۰ سال پیشه و سرعتش پایینه.مجبورم عکسها رو گاهی با کیفیت خیلی پایین تو وبلاگ بذارم.اگر کسی عکس خاصی میخواد میتونه به من بگه که عکس اصلی رو بهش بدم.البته بعد از اینکه گزارش کارورزی رو تحویل استاد دادین!