
Posts Tagged ‘یوزپلنگ’
چهارمین جشنواره روز حفاظت از یوز آسیایی
پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۸۹یوز، سریعترین دونده!
پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۸۸مطلب جالبی که یکی از دوستان در وبلاگ خودشون قرار دادند:
شما می دانید چرا یوزها سریعترین دوندگان کره زمینند؟
زاویه بین استخوان کتف یوز و لگن خاصره در هنگام دویدن ۱۳۰-۱۲۵ درجه و همین زاویه برای اسب ۶۰ درجه می باشد. مشاهده می شود که یک اختلاف حدود ۷۰ درجه ای در این بین وجود دارد که همین امر باعث سرعت فوق العاده یوز می شود. علت این اختلاف در انعطاف پذیری ستون فقرات یوز می باشد. خمیدگی و کشش ستون فقرات یوز این اجازه را با او می دهد که…
کل مطلب را اینجا بخوانید…
محیط زیست کیلو چند؟؟؟
دوشنبه, ۱۵ تیر ۱۳۸۸کسی رو میشناسم که هر وقت در مورد محیط زیست باهاش صحبت می کردم می گفت:”برو بابا! مثلا از یوزپلنگ حفاظت کنیم که چی؟؟؟”
ولی دیروز وقتی هوای تهران رو دید حسابی علامت تعجب شده بود!

این اثر فرصت خوبی واسه ما محیط زیستی ها بود تا بتونیم حرف بزنیم! تا بتونم بگیم واقعا اثرات تخریب چیه!این که ممکنه تو کشوری مثل عراق اتفاقی بیفته و چند هزار کیلومتر دورتر شاهد اثراتش باشیم!
امروز آسمان ۱۸ استان ایران بخاطر ضعف عراقیها در حفظ محیط زیست پر از گرد و غبار شده. به گزارش شرکت کنترل کیفیت هوا تهران:”غلظت آلاینده ذرات معلق به ۹۳۶ میکروگرم بر متر مکعب رسید. حد استاندارد این آلاینده ۱۵۰ میکروگرم بر متر مکعب است!“
اینکه وقتی میگیم آقا اگر ارومیه خشک بشه کشاورزی مون نابود میشه یعنی چی؟
وقتی می گیم آقا سد سیوند…
وقتی می گیم پریشان…
وقتی می گیم گلستان و ابر…
وقتی می گیم تالاب انزلی…
و…
آره عزیز! حمایت از یوزپلنگ هم دلیلی داره! حتما باید این چیزها رو ببینی تا کمی منطقی باشی و فکر کنی؟
————————
در همین رابطه بخوانید:
آخرین وضع هوای تهران: وضعیت بسیار خطرناک!
ایرن: شمار قربانیان آلوگی هوا در تهران “محرمانه” است!
مهار بیابان زایی: بیابانزایی که شاخ و دم ندارد!
جهان اقتصاد: 100 میلیون هکتار ازاراضی ایران در معرض بیابان زایی
همشهری آنلاین: آلودگی هوای کردستان از ۲۰ برابر استاندارد گذشت
قدیمی ها، جدیدی ها
سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۷همیشه تصورم از مردم ایران انسانهایی بود که خیلی کم در مورد حیات وحش میدونن و یه جورهایی با طبیعت قهرن! تا اینکه هفته پیش وقتی داشتم با خانواده به شهر مشهد می رفتیم یه اتفاق جالب برام افتاد!
قبل از سمنان یه پیرزن کنار جاده وایساده بود تا ماشین بگیره.واسه ما هم دست تکون داد.پدرم ماشین رو نگه داشت اگه مسیرش به ما میخوره سوارش کنیم.
…پیرزن سوار شد.کنار خواهرم نشست و شروع کرد حرف زدن.پیش خودم گفتم:”این خانومه از اون آدمهای مسنه که یه سره خاطره تعریف می کنن و مخ آدم رو میخورن!”
من که کنار پنجره بودم، همین جوری به دشت نگاه میکردم و به این فکر می کردم که آیا ممکنه من یه روز گربه پالاس رو از نزدیک ببینم؟!
…پیرزن همچنان بی وقفه حرف می زد.داشتیم از کنار یه شوره زار رد می شدیم.پدرم ازم پرسید:” اینجا حیوان هم پیدا میشه؟” گفتم:”اینجا نه.ولی شاید رو اون کوه ها پلنگ پیدا بشه”
همین کافی بود تا پیرزن موضوع حرفش رو به پلنگ تغییر بده! شروع کرد در مورد پلنگ صحبت کردن که حرفاش واقعا جالب بود!!!
“یه شبی که بچه بوده و تو خونه بودن می شنون که داره صدای یه حیوانی که ناله میکنه از بیرون میاد.گردسوزشون رو روشن میکنن و با مادرش میرن بیرون تا ببینن صدا از کجاست.
متوجه میشن گوشه حیاط یه پلنگ زخمی که چوب توی کتفش فرو رفته افتاده.دستش حسابی ورم کرده و نمیتونه حرکت کنه.مادرش مرهمی از دنبه و زردچوبه درست می کنه و روی زخم پلنگ میذارن.روی زخم رو هم با دستمال می بندن.پلنگ بعد چند ساعت پا میشه میره.
چند روزی میگذره.یه روز که از خونه میاد تو حیاط میبینه که یه شکار بزرگ(حالا چی بوده نگفت، فقط میگفت شکار) وسط حیاطه اولش فکر میکنه که این از کجا اومده؟ بعد صدای پلنگ رو از روی بام خونشون میشنوه که وایساده و نگاهش میکنه!
آره! پلنگ واسه تشکر براشون یه شکار اورده بود! خودش میگفت تا حالا شکار به اون بزرگی ندیده بوده.شکار رو قسمت میکنن و به کل روستا قسمتی میدن!
…ازش در مورد پلنگ پرسیدم.گفت خیلی بزرگ نیست، ولی وقتی آدم رو میبینه خودش رو بزرگ میکنه و اندازه یه گوساله میشه!همینطور اینکه پلنگ حرام خوار نیست! یعنی مرده نمیخوره.(یه نکته اینجا هست که میگن پلنگ ایران شکارش رو زیر خاک دفن می کنه و بعدن میخوره.اینجا منظور از مرده یعنی صید به هر دلیلی غیر از شکار شدن مرده باشه) میگفت:چیزی کم از سگ تو معرفت نداره.مثلا میگفت یه روز یکی از اهالی روستا گله رو میبره چرا.یه پلنگ جلوش سبز میشه.چوپان به پلنگ میگه:”تو رو خدا کاری به گوسفندها نداشته باش.ماله مردم هستن! اگه بخوریشون من رو جریمه میکنن!!!” گویا پلنگه هم میذاره میره!
احتمالا شکمش سیر بوده و گرنه از پلنگ بعیده این کارا! هر چی از پلنگ خوب میگفت دلش از گرگ پر بود!( تو اون لحظه یاده دل مشغولیه حمید حیدری بابت نام علمی گرگ افتادم!)
ولی داستان جالبی که من هنوز در موردش به نتیجه نرسیدم اینه:
یه مدت یه حیوان هر شب میومده و مرغهای یه بنده خدا تو روستا رو می دزدیده! یه شب براش تله میذارن تا ببینن چیه؟ وقتی حیوان رو میگیرن میبینن که یوزپلنگ بوده! وقتی اینو شنیدم گفتم اشتباه میکنی! یوزپلنگ نبوده(آخه عشایر بودن.روستاشون تو کوه بود.نزدیکی های دماوند).یوزپلنگ تو کوه چیکار مینه؟
-نه! یوزپلنگ بوده.
-مگه یوز پلنگ رو می شناسی؟
-آره!
-چه شکلیه؟
-شبیه پلنگه، اما کوچیک تر.سرش شبیه شغاله.۲ تا خط رو صورتش داره(!!!!!!!!!!)
-وای خدای من!
…
اینکه فرق پلنگ و یوز رو میدونست جالب بود! ولی خوب یوز اونجا چی کار می کرده؟ من که به نتیجه ایی نرسیدم!

اسمش کلثوم بود.۶۰ سالی داشت.اهل روستای رومه.برای قشلاق به شهر آلداران اومده بود.آخرین بار هم ۲ سال پیش پلنگ دیده بود.اما نکته اخلاقی؛ ما جدیدی ها هستیم که با طبیعت قهریم.وگرنه قدیمی ها خوب طبیعت و حیات وحش رو میشناسن.
اما از دیگر اتفاقات جالب این سفر گرفتن عکس زیر از این جونده بود.البته اسمش رو نمیدونم.اگه دوستان کمک کنن ممنون میشم! این کوچولوی ۲۰ سانتی یه چند دقیقه ایی سر کارم گذاشته بود! همش از یه سوراخ میومد بیرون تا میومدم عکس بگیرم میرفت زیر زمین از یه جا دیگه میومد بیرون!

———————————
در حاشیه:
*وقتی عکس بالا رو گرفتم و اسمش رو نمیدونستم، یه فکری به سرم زد.گفتم یه سایت طراحی کنم که هرکسی عکسی از حیوان، گیاه، رد پا، سرگین و … میگیره و نمیدونه چیه بیاد بذاره اونجا.هر کسی از اعضا هم میدونه جواب بده.این طرح میتونه چند تا سود داشته باشه:
۱٫اطلاعات اعضا روز به روز کاملتر میشه.
۲٫ممکنه از عکسهایی که افراد میگیرن کشف بزرگی انجام بشه.
۳٫بعد از مدتی یه بانک اطلاعاتی قوی تشکیل میشه.
و خیلی فایده های دیگه.تمام دوستانی که علاقمند برای شرکت در این پروژه هستن و میتونن هر نوع کمکی(مالی، معنوی، فنی و …) بکنن اطلاع بدن.
*یکی از دوستان در مورد اینکه سال آینده آموزشکده روزانه میگیره یا نه پرسیده بودن.
هنوز هیچی معلوم نیست.تا اونجا که من پرسیدم، وزارت علوم گفته باید این ورودی که گرفتین رو فا
رغ التحصیل کنید تا ما صلاحیت شما رو تائید کنیم.البته آم
وزشکده در حال نامه نگاری و پیگیری قضیه هست.اگه خبر قطعی پیدا کردم، حتما اطلاع میدم.
بازهم اشتباه! آیا نباید کاری کرد؟
دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۸۷یکی از مهمترین مسائلی که متاسفانه خیلی از خبرگزاریها و سایتها به اون دقت نمیکنن مسئله ی عکس خبره.عکسی که خواننده متن، خبر رو با اون عکس تجسم میکنه.
امروز که داشتم تیتر خبر های محیط زیست سایت آفتاب رو از rss سایتش میخوندم به این تیتر برخوردم:
“تولد یک یوزپلنگ در منطقه پناهگاه حیات وحش نایبندان طبس”
با خوشحالی روی لینکش کلیک کردم و منتظر شدم تا خبر رو بخونم.وقتی صفحه باز شد متوجه شدم این سایت هم همون اشتباه همیشگی رو تکرار کرده.عکس یک پلنگ رو به جای یوز برای متن خبر قرارداده! این اتفاقات تقریبا داره تکراری میشه و هیچ فکر درست حسابی هم براش نمیشه!
چند ماه پیش بود که با دوستم توی کتابخونه نشسته بودم.داشت مجله موفقیت میخوند.دیدم عکس یوزپلنگ توشه.
تیترش این بود:
“چیتا ، نوعی پلنگ”
و زیرش در مورد یوزپلنگ توضیح داده شده بود! هممون میدونیم که این مجله چقدر خواننده داره. البته وقتی به دفتر مجله زنگ زدم و در مورد اشتباهشون گفتم ،گفت:” چند لحظه پیش از انجمن یوز هم تماس گرفتن.ما در شماره ی بعدی مینویسیم که اشتباه کردیم.”
شماره ی بعدی رو ندیدم که ببینم به حرفشون عمل کردن یا نه ولی با این وضعیت که اطلاعات عام انقدر راجع به حیات وحش کمه و تعداد اشتباهات از این قبیل زیاده، آیا نباید کاری کرد؟
————————-
در حاشیه:
*Olive Riley پیرترین وبلاگ نویس جهان هم در سن ۱۰۸ سالگی درگذشت.به گزارش بی.بی.سی این خانم ۱۰۸ ساله در روستای WoyWoy استرالیا زندگی میکرده و ۷۰ پست در مورد زندگیش در این روستا مطلب نوشته! روحش شاد!
>وبلاگ اولیو
عجب زندگی سختی دارد این یوز
جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۸۶مقاله ی قشنگ زیر رو که به قلم زیبای دکتر اسماعیل کهرم و بر مبنای مشاهدات در پارک ملی سرنگیتیه تانزانیاست با توجه به این نکته بخونید که:
“پارک ملی سرنگتی فقط ۱۵ کیلومتر مربع وسعت دارد که در آن ۵ هزار قلاده یوز زندگی میکند. در سراسر این پارک، و مناطق مجاور مانند «ماسائی مارا» و «امباسالی» زمین پوشیده از انواع جانورانی است که طعمه بالقوه یوزپلنگ محسوب میشوند. با اینهمه زندگی یوزپلنگ در دشتهای سرنگتی سخت است.”
تلاش برای بقا:
یوز مادر در حال لیسیدن توله خود بود. تازه بچهها غذا خورده بودند و احتیاج به تیمار و نظافت داشتند. دهان خونآلود موجب انتشار رایحه خون در دشت میشد. جانوران درنده سرگردان مانند شیرها را ممکن بود جلب کند. مادر با حوصله تمام کار نظافت ۳ توله را به پایان رساند. بچهها شنگول از سر و کول مادر بالا میرفتند. دم او را گاز میگرفتند و از پشت او سر میخوردند و به زمین میافتادند. مادر با کمال صبر شیطنت بچهها را تحمل میکرد. حدود ۸ هفته از تولد بچهها میگذشت و تا ۱۸ ماهگی که مستقل میشدند راه زیادی را باید طی میکردند.
با آنهمه خطری که در انتظار آنها بود و شاید هیچکدام به سن استقلال نمیرسیدند. لانه در پای تپه کوچکی قرار داشت و به خوبی استتار شدهبود. بعد از مدتی مقابل چشم توریستها که از فاصله ۵۰ متری و از داخل اتومبیل بدون سقف آنها را نظاره میکردند بچهها خوابیدند. مادر به آهستگی برخاست. پاها و دستهای بلندش را راست کرد.دستها را جلو گذاشت. شانهها را پائین داد و انتهای بدن را به بالا کشید. حالتی شبیه خمیازه. خستگی در رفت و خود را برای کار آماده کرد. پر کردن ۴ شکم (۳ توله و خودش) کار سنگینی بود.مادر از لانه بیرون آمد. گردن کشید و چشمها را مانند تلسکوپ به افق دوخت. دشت از وجود موجودات گوناگون مواج بود. ولی مادر بهدنبال طعمه دلخواهش بود؛ غزال تامپسون. نوعی آهو که در سرعت و تغییر مسیر دادن همراه یوز تکامل یافته است.
این ۲ در طول زمان با هم مسابقه دادهاند و سرعتشان به مرور زیادتر شده. حالا تفاوت بردن و باختن برای غزال مرگ و زندگی است و برای یوزپلنگ گرسنگی یا سیری خودش و تولهها. تلسکوپ خدادادی را به کار برد و یک دسته غزال را در دو سه کیلومتری پیدا کرد. آهسته به طرف گله حرکت کرد. بعد از چند دقیقه به نزدیکی گله رسید. ناگهان روی زمین خم شد و خزید، به طرف گله پیش رفت. هدف از این خزیدن نزدیک شدن به فاصله ۳۰ تا حداکثر ۱۰۰ متری غزالها بود.او میدانست که اگر غزالها او را قبل از فاصله ببینند، امکان صید نخواهد داشت. او باید حتیالمقدور خود را به طعمه نزدیک میکرد. همین کار را هم کرد. پشت بوتهها به صورت خزیده به جلو رفت. احساس میکرد گله متوجه حضور او شده، از اینرو بیحرکت ایستاد.
حتی دست راست خود را که بلند کرده بود به زمین نگذاشت. او میدانست که کوچکترین حرکت از جانب او توجه گله را جلب میکند. گله آرام گرفت او را ندیده بودند. چند قدم دیگر به جلو حرکت کرد. نقطههای روی پوستش شکل بدن او را میشکست و تشخیص طرح بدن او برای گله غیرممکن بود. مجددا بیحرکت ایستاد. زاویه حرکت خود را در امتداد غزال قرارداد. کمی خود را به زمین نزدیک کرد. دستها و پاهایش جمع شدند و ناگهان بهطور انفجاری به حرکت درآمدند. حال دیگر گله غزال با هم به حرکت درآمدند. ۲۰ تایی بودند. حدودا ۵۰ متری فاصله بین یوز و غزال به سرعت کم میشد.۶ ثانیه از حرکت یوز گذشته بود و حال سرعتش بالای ۶۰ کیلومتر در ساعت بود. ۵ ثانیه بعد سرعت به بیش از ۷۰ کیلومتر رسید و نزدیک آخرین غزال گام برمیداشت. مادر، این غزال را نشان کرده بود. سنگین و آهستهتر از دیگران بود. در ۲ قدمی غزال، ناگهان یوز سرعتش بهشدت کاهش یافت و غزال جان بهدر برد. یوز حدود ۶۰۰ متر دویده بود و دیگر توان نداشت که با آن سرعت ادامه دهد. پرههای بینیاش به شدت باز و بسته میشد، تا هوای کافی به ششهایش برساند. سینهاش بالا و پایین میرفت. به آهستگی بازگشت و پشت بوتهای نشست. مدتها نفس نفس میزد تا آرام گرفت و روز از نو و روزی از نو. عجب زندگی سختی است زندگی یوز. تنها هر ۵ حمله یکبار موفق به شکار میشود.خسته از جای برخاست. این بار یک گله «گنو» نزدیک شدند. چند کره کوچک با آنها بود. طعمه خوبی بودند. روی زمین خزید و به گله گنو نزدیک شد. باز هم با زحمت فاصله را کم کرد. در جهت خلاف حرکت باد حرکت میکرد. تا بوی او به گله نرسد. و باز هم ناگهان از جایش جهید. این بار سرعت کمتر طعمه موجب شد که زود به یک کره برسد. روی کره گنو پرید و او را به زمین زد. یوز گلوی کره گنو را فشرد. خودش هم از راه دهان نمیتوانست تنفس کند ولی بینی پهن و عمیق او قادر به تأمین هوای شش او بود.
زندگی سخت یوز
وقتی که کره گنو بیحرکت شد، یوز سریعا شروع به بازکردن حفره شکمی حیوان کرد. جگر، قلوه، و شش را باید سریعا ببلعد. فرصت کم است. اتومبیل سرباز توریستها به یوز و طعمهاش نزدیک شد.
فاصله ما فقط ۶۰ یا ۷۰ متر بود. ناگهان سر و کله ۵ کفتار از دور پیدا شد. اینها به زودی دریافتهاند که اتومبیل توریستها وقتی متوقف میشود شکاری در گرفته است و برای بدست آوردن طعمه به آن طرف هجوم میبرند. ناگهان یوزپلنگ که با آن زحمت شکار را به زمین زده بود، توسط کفتارها احاطه شد. جنگ را باخت و صحنه را خالی گذاشت. جانش در خطر بود. کفتارها در ۱۵ دقیقه حتی استخوانهای کره گنو را بلعیده بودند.
آنچه را که نتوانسته بودند ببلعند، مانند دست و پا و سم یا جمجمه گنو را از بدن جدا کردند و با خود بردند. تنها یک کله بزرگ خون آلود روی زمین باقی ماند، که آنهم بهزودی توسط باکتریها محو میشد! عجب زندگی سختی است زندگی یوز. هنوز گرسنه بود و باید برای خودش و تولههایش غذا بدست آورد. باز هم باید از ابتدا شروع میکرد. دوباره همه چیز باید تکرار میشد. خزیدن روی سینه تا نزدیکیهای طعمههایش رفتن و ناگهان یک حرکت انفجاری و گامهایی که هر کدام ۷ متر طول داشت و در تعقیب غزال تامپسون. گله مجددا رم خورده بودند. فاصله هر آن نزدیکتر میشد. تقریبا درست سر یک غزال فرّار رفت. باز هم غزال برای جان فرار میکرد و یوز برای نان او را تعقیب. هرچند اگر به همین منوال پیش میرفت، تلاش یوز هم برای نان تبدیل به تلاشی برای جان میشد.
در حملات متناوب خستگی شدید میشود. اسید لاکتیک در عضلات فرسوده تشکیل میشود و برای از بین بردن آن نیاز به ساعتها استراحت خواهد بود. یوز دست خود را دراز کرد که پشت پا به غزال بزند و با آن سرعت او را سرنگون کند. ناگهان غزال با یک مانور فوقالعاده سریع، تغییر جهت آنی داد و در کسری از ثانیه دهها متر از غزال فاصله گرفت. آنهم در جهت دیگری!!
غزال جان سالم بهدر برد و یوز خسته بعد از چند ثانیه متوقف شد و آهسته آهسته به طرف نیزار مخفیگاه خود پیش رفت. نفس نفس بسیار تند او مدتها ادامه یافت و در نهایت سر را میان۲ دست خود قرار داد و چرت زد. «عجب زندگی سختی است زندگی یوز».
غروب نزدیک میشد و یوز میانهای با شبگردی نداشت. یکبار دیگر فرصت داشت شانس خود را امتحان کند. این آخرین فرصت برای امروز بود. اگر شب گرسنه میماند شکار فردا مشکلتر میشد. از جا برخاست و رفت. باز هم گله غزالها نزدیک او بودند. چند بره غزال در میان گله بود.
اینها میتوانستند راحتتر هدف قرار گیرند ولی برای ۴ شکم گرسنه غذای کافی تهیه نمیشد. چارهای نبود. توانایی تعقیب غزال تندرو بالغ را نداشت. یکی از برهها را تعقیب کرد و به زمین زد. گله دور شد و رفت. بعد از مدتی لاشه بره را به دندان گرفت و به طرف لانه محل حضور تولهها راه افتاد. در نزدیکی لانه صدای خاص خود را سر داد.
۲ توله از مخفیگاه بیرون دویدند. مادر لاشه را زمین گذاشت. توله سوم نیامد که نیامد.
با آن همه کفتار، شیر و پلنگ در دشت، کوچکترین اشتباه همه چیز را تمام میکند. مادر، فرزند را از دست داده بود….«عجب زندگی سختی است زندگی یوز». لااقل شکم آنها سیر شده بود.
فردا، روز از نو روزی از نو. صبح با خمیازهای آغاز شد. بچهها هنوز خواب بودند. مادر بیرون زد. باز هم تلسکوپ چشمها را به کار گرفت. در دشت از غزالهای تامپسون خبری نبود ویلدبستها (گنو) هم رفته بودند. از دور شبح یک گله پیدا شد. دقت کرد. درست بود یک گله بزرگ در حرکت بود. فاصله خیلی زیاد بود. با حوصله شروع به دویدن کرد. باز هم به نقطه کمین رسید. پشت را خم کرد و به زمین چسبید و خزیده پیش رفت.
هنوز جانوران را تشخیص نداده بود، خوب دقت کرد. یک گله گاو میش بود که هرکدامشان حدود ۸ برابر وزن او را داشتند! شانس حمله و کشتار آنان را نداشت. او ۲ گوساله چند روزه را در گله نشان کرد. سنگین و ناشیانه راه میرفتند. امکان صید آنها وجود داشت. پیش رفت و در آخرین لحظه بهطور انفجاری به حرکت درآمد. گله از جا کنده شد ولی گوسالهها پشت مادر و پدر کوهپیکر خود پنهان شدند.
یوزپلنگ از جلو چند گاو میش خشمناک عبور کرد و سعی کرد به گوساله نزدیک شود. یکی از گاومیشها ناگهان حمله کرد. شاخ راست خود را به طرف یوزپلنگ پرتاب کرد. یوز با جهشی از جلوی شاخ رد شد. ولی انتهای بدن او به سر شاخ گیر کرد. گاومیش به آسانی او را روی شاخ بلند کرد و چندین متر در هوا پرتاب کرد. به زحمت از زمین برخاست و آنچه از جانش مانده بود را برداشت و فرار کرد. نیروی دویدن نداشت. شاخ گاو میش کار خود را کرده بود. لنگ لنگان به گوشهای خزید.نگاهی به زخم عمیق خود کرد. خون فراوانی را از دست داده بود. مقداری از آنرا لیسید. ولی خون بند نیامد. سرش گیج میرفت. درد بیحالی، گرسنگی، خونریزی همه عذاب آور بودند. خوابش میآمد. سر را بین ۲ دست گذاشت و چشمهایش را فرو بست. به فکر بچههایش بود…
«عجب زندگی سختی بود زندگی یوز.»

Seshanbeh.com
